سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

مرداد خنک ۹۸

عید قربان سال ۹۸ خونه پدر جون و مادر جون با نوه ها و مهمونها گوسفند قربونی کردن. پارسا ساعت ۴ صبح بیدار شد تا بالاخره بتونه مراحل ببعی کشتن رو ببینه. نوک زدن به کباب ها کنار اتیش زغال یه مزه دیگه داره عصر هم رفتیم کوه و کمر که از گرما اتیش گرفتم. همیشه صبحانه قربونی ساعت ۱۱ با کباب چنجه و کباب مرغ و ناهارش هم ساعت ۴-۵ برنج و گوشت گوسفند ابپز هست. پارسا با پسرعموی من که سه سال ازش بزرگتره سرگرمه و بزرگترین تفریحش اینه که بره خونه شون با کامپیوترش نرم افزار بازی درست کنن یا بازی ها رو هک کنن برای عید غدیر هم بابابزرگ و مادرجون پدری از حج واجب برگشته بودن و اونجا ولیمه داشتن. مهسا اینجا ساعت ها تاب بازی میکرد و سیر نمیشد اخ...
31 مرداد 1398

سفر گیلان

/ مهسا جزو بچه هایی هست که دوس نداره بزرگ بشه. میگه میخوام کوچولو بمونم. تا لباسای مورد علاقه اش اندازه اش بمونه . تا پیر نشه. راه حل هم پیدا کرده اینکه بیشتر دسشویی بره تا غذاهایی که میخوره باعث بزرگ شدنش نشن پارسا فعلا دوس داره زودتر بزرگ شه و چند تا هایپرمارکت زنجیره ای در ایران و فعلا در ترکیه بزنه. الان هم گاهی میخواد جلوی مدرسه اش نقاشی یا شربت خنک بفروشه. هفته اول تابستون مسافرت چند روزه به گیلان داشتیم. با خاله اتنا و خانواده اش. ویلا تو زیباکنار بود. من هم به خاطر شرایط خاااص! رانندگی نمیکنم و با ماشین خواهرم رفتیم. روز اول به استراحت و ابتنی تو کاسپین گذشت. روز دوم از صبح زود رفتیم سمت جاده اسالم به خلخال. دور و قشنگ بود....
12 تير 1398

پایان سال تحصیلی دوم و مهد

سلام. صدای منو از آخرین روزهای خرداد ۹۸ میشنوید. هوا ابری و نسبتا خنک و خونه مرتب و بچه ها اب نبات به دهن سروصدا میکنن. مهسا دم به ساعت لباس عوض میکنه و پیراهن میپوشه و پارسا با اکراه تکالیف زبان رو انجام میده. هر ۱۵ دقیقه هم به نوبت میگن مامان با من بازی کن.... تعطیلات ۱۵ خرداد با عیدفطر باعث یه تعطیلی چند روزه شد که سفر نزدیک خونه مادربزرگ و پدربزرگ بچه ها رفتیم. یک اشتباه اینکه اسکوتر جدید مهسا رو نبردیم و تمام چند روز نق زد که برگردیم خونه. اب استخر بادی از چاه خونه پدربزرگشون پر شد. استخر بادی به ۲۵۰ تومن همون روز اول یک طبقه اش پاره شد ولی بازم عمقش زیاد بود. یه صبح تعطیل هم رفتیم دریاچه الاگل که تو ف...
24 خرداد 1398

روزمره های نیمه بهار

بهار خنک و دل انگیز به نصفه رسید. فعلا به خاطر ماه رمضون و امتحانات پارسا خونه نشین هستیم و دچار روزمرگی. هفته قبل یه افطار خونه دوستم که متخصص اطفاله دعوت بودیم و با بچه ها رفتیم. خیلی خوب و ارووم بودن به جز اخرش که پارسا خسته و خواب الود شد و دخترها میومدن و اذیتش میکردن تا دنبالشون کنه، اونم داد میزد سرشون. برای اولین بار از سر کوچه برگ انگور کندم و براشون دلمه پختم. کم نمک و شیرین بود ولی مهسا برای اواین بار با اشتها خورد و پارسا هم تمومش کرد. به من و باباش چیزی نرسید مهسا الان کارتون همیشگی اش یعنی باب اسفنجی رو میبینه و میگه: سیب زمینی می پوخه( میپزه) مهسا جون رو با سالاد درست کردن و سیب زمینی پوست گرفتن ...
23 ارديبهشت 1398

نوروز۹۸

سال نو مبارک . نوروز ۹۸ هم اومد. البته با خبرهای بد و سیل و ویرانی و گرانی تو تمام ایران. تهوع و نفخ و بیحالی شدید من. انکالی وسط تعطیلات... ولی باز هم سال نو مبارک به بچه ها درهرصورت و همیشه با همسن و سالاشون خوش میگذره. مهسا جونم نقاشی های حرفه ای میکشه. به خمیر میگه« خریم» و به عسل« هسل» و کلی تلفظات بامزه دیگه که یادم نمیاد. مرتب لباسهای دامن چین چین با جوراب شلواری میپوشه و چند دست لباس عوض میکنه. پازسا هم حسابی تنبل شده و بعد بیست روز تعطیلی و بی مشقی استرس رفتن به مدرسه رو گرفته. میگه مامان نیمه شعبان یعنی هنوز اول شعبان نشده و هنوز نصفشه این عکسها هم مربوط به مهمونی خونه خودمو...
3 ارديبهشت 1398

دی۹۷

✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ دی ماه ۹۷ هوا واقعا سرد شده. ارتفاعات برف میاد و تو شهر یخ میزنیم. مهسا جون با برنامه های متنوع مهدکودک سرگرم هست مثل اشپزکوچولو یا جشن یلدا. پارسا جون هم با مدرسه و کلاس اسکواش و زبان سه بار رفتیم برف بازی. توسکستان- درازنو با پدرجون و مادر جون- زیارت که نیم ساعت راهه و برف توپی باریده بود یه ۵ شنبه هم با دوستم رفتیم دشت نرگس. گل چیدیم و عکس گرفتیم. مهسا خواب الو بود و نق میزد و هوا هم از افتابی یهو شد سرد و طوفانی. خوب و خوش منتظر خوردن اش و چای بودیم که سگ مزرعه پای پسر دوستم رو خورد! خلاصه بدو بدو رفتیم بیمارستان. حالا طوفان و بارون شدیدی هم شروع شده بود. خلاصه...
3 بهمن 1397

پاییز، فصل بچه هام

ت ولدها رو چهارنفره گرفتیم‌ تا چند روز مهسا متقاضی ۲۴ ساعته تولد گرفتن بود دو ماه از پاییز گذشته. اتفاقات زیادی افتاده ولی انگار هیچی یادم نمیاد. پارسا تو مسق نوشتن از پارسال بهتر شده ولی خب تا دو و ربع مدرسه ان و یه مقدار تکالیف رو اونجا انجام میدن. حیاط بزرگ و فروش غذای گرم تو مدرسه دارن ولی به نظر معلم کم حوصله!  بچه ام از شنبه و چهارشنبه بیزاره چون بلافاصله باید بره کلاس زبان. کاردستی درست میکنیم و تحقیق علومش رو زندگینامه نویسنده کتاب انتخاب کرد. برخلاف نظر عمل کرد و از معلم تذکر گرفت. ولی خوشم میاد به موضوعات فراتر از موضوع فواید سیب اهمیت میده😅خوشبختانه از سرماخوردگی و شپش هنوز خبری نیست.  دختر هم همراه من ...
27 آبان 1397

مهدکودک مهسا

از اول مهر مهسا رو بردم مهد. پرستارش نمیاد و بعد سالها خودم هستم و خونه زندگی خودم. مهسا صبح زود بیدار میشه و شروع میکنه به نق و نوق که مهد نمیرم. حتی از شب قبل التماس هاش شروع میشه. روزهای اول ناجور گریه میکرد و بعد دو هفته بهتر شد و فقط بغض میکرد موقع جدایی. موقع برگشت شاد و شنگول بود و باجزییات همه چی رو تعریف میکرد. اومدن اتش نشان که اتیش تو حیاط رو شست و بعد پلیس و ... ...
28 مهر 1397