سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

شروع تابستان

در روزهای تیرماه بالای ۴۰ درجه سال ۹۶ هستیم دیگه توی سالن جلوی کولر یا دم صبح کنار تراس رو به تپه ها میخوابیم ردیف. دختری سمت چپ و پسری سمت راست. دختری تو ۲۱ ماهگی هست .یک دنیا فلفل و نمک.یک دنیا قند و عسل. کلمه ها رو به زبان خودش یاد میگیره: آگا (اقا).. صدای بعضی حیوانات ..قبلا به چیزی که نبود میگفت : رفتتتت..الان میگه :نیست! باباش کنترل تلویزیون رو ازش خواست سریع گذاشت پشت بالش مبل وگفت نیست! علاقه به کنترل و عاشق ۴ چیز: پتوش..پستونکش..خرسی اش و دمپایی اش خرسی رو میذاره رو بالش رو پاش لالایی میخونه و یه بالش هم میذاره زیر سر خودش در حال لالایی خوندن دراز میکشه. یعنی بک مادر بالفطره. با مدادشمعی داخل ماشین رو طرح انداخت وب...
15 تير 1396

و باز هم تغییر...

سلام تغییر مکان و اسباب کشی باعث شد سرم خیلی شلوغ تر از قبل بشه. خب بعد از سه سال و نیم زندگی تو سوییت کوچیک بیمارستان وقتش بود یه جای بزرگتر نقل مکان کنیم. کلاسها و مدرسه پارسا نزدیکتر و محل کار من نیم ساعتی دورتر شد. بچه ها اینجا رو دوست دارن ولی هرتغییر برای بچه ۶ ساله سخته و دلتنگی برای جایی که ۳ تا ۶ سالگی شو اونجا گذروند یه کم براش سخته. مهسا ولی خیلی زود به شرایط عادت میکنه. مخصوصا اینکه یه پرستار جدید براش گرفتم. پارسا زیاد باهاش جور نیست فقط به خاطر اینکه مثل پرستار قبلی باهاش بازی نمیکنه. البته پسری جزو قرارداد ما نیست. موقعی که ازش میخواد مراقب مهسا باشه تا به کار اشپزخونه برسه در جواب میگه تو اومدی مواظب مهسا باشی. ...
27 خرداد 1396

کوچولوهام و دخترخاله نورسیده

پارسا جون مامان الان ۳۰ کیلو داری و قشنگ پشت و شونه مامان رو لگدمال میکنی و ماساژ میدی.البته اگه فسقل شماره دو اجازه بده. با مدرسه ات کاملا اخت شدی. تو مسابقه پازل مدرسه دوم شدی. البته مربی میگفت به بقیه کمک میکردی.... الانم باید بری مرحله شهرستانی مسابقه. کتاب میخونی. خیلی روون و خوشگل. کتابهای علمی و دایره المعارف دوست داری تا قصه و شعر. هر روز یه جات درد میکنه. چشمت..سرت..دندونت...زانو...خلاصه کلی دل نگرانم میکنی. گرچه میدونم چیز مهمی نیست.نصفه شبها یا اب میخوای یا کتف هات میخاره یا کابوس میبینی و منو لگد میزنی..یه اشتباهی هم کردم اینکه اجازه دادم فیلم ادم فضایی ها رو ببینی که خودم هم ترسیدم و اون شب تا صبح باهام حرف زدی که کی صبح م...
27 فروردين 1396

نوروز ۱۳۹۶

سلام الان ساعت ۱۱ شب شانزدهم فروردین۱۳۹۶ دخترکوچولوی من امروز واکسن ۱۸ ماهگی ات رو زدی. قطره و امپول فلج اطفال و ثلاث . صبح ورجه وورجه کردی. کاش به حرف پرسنل بهداشت گوش نمیکردم و به جای یخ و نایلون حوله خنک رو پات میذاشتم تا اونجوری با گریه مانع کمپرس سرد نشی. خلاصه ظهر با گریه از خواب پریدی و تا خود الان یک میلیمتر هم پاتو تکون ندادی .یه وشه میشینی و تکون نمیخوری. قد و وزن ات رو روال خودشه و هنوز قطره اهن و ویتامین نمیدم بهت. مثل داداشت! داداش پارسا هم با گفتن شب بخیر فی الفور میخوابه. یه شب بخیر واقعی! یه خرده لجباز شده و شاید حس استقلال طلبی یا نمیدونم چی باشه.که به حرفم گوش نمیده و پرخاش میکنه. دختری هرچی داشته باشه و حتی خوراکی...
18 فروردين 1396

اخر امسال با میکروارگانیسم لعنتی

دلم آشوبه برای دخترکوچولوی نازم که چندین روزه مریض شده. همه چیز از یه دوشنبه سرد شروع شد که بچه رو بردن پارک بازی کرد و بینی اش زخم برداشت که هیچ..از همون شب بیقراری و تهوع شروع شد. فرداش تب و اسهال و فس فس و بعد هم بی اشتهایی اضافه شد. چهارشنبه با دودلی راه افتادیم خونه مامانم. تو جاده نیم ساعت رفتیم و دور زدم به سمت خونه که به خاطر دل پارسا دوباره برگشتیم سمت مهمونی. تو ماشین بالا اوردن و بیقراری و شیاف گذاشتن ادامه داشت. هم اخر هفته پسر سرگرم میشد و هم من کمک داشتم برای نگهداری دختر. خلاصه یک شب که اونجا بودیم بابا براش دارو گرفت و مامانم سوپ درست کرد و تا صبح بچه نق زد و همه بیدار بودن. تا ظهر روز ۵ شنبه که بهتر نشد برگشتیم خونه . تو جاد...
20 اسفند 1395

تولد و مهمونی...بیماری و برف بازی

بیستمین دندون مهسا جون تو ۱۵ ماهگی دراومد و خیالم راحت شد. گرچه نق نق شبانه گهگاهی به طلب پستونکش هنوز مونده.دخترکم یه تیکه شیطون بلا شده. زبونش رو انگشت اشاره اش میگرده. تو هر سراخ سمبه ای خودش رو جا میکنه. بیشتر پشت مبل خودشو قایم میکنه. مهر نظام من و مدادرنگی ها رو به دیوار میکشه. دنبال شکم و خوراکی و بیرون رفتن افراد تیز و تند راه میفته.دیده شده دو و یا حتی سه پستونک همزمان تو دهنش گذاشته. البته خودش هم متوجه مسخره بازیش هست و میخنده.اگه کار بامزه ای کنه اشاره میکنه که به داداشش بگم اونم نگاه کنه. بارها دمپایی حموم رو ورداشته اورده تو اتاق.بارها لوازم ارایشم رو تخریب کرده و برعکس برادرش مستعد کتاب پاره کردن هست.موهایش بلند شده و میشه ...
19 بهمن 1395

دی ماه ۹۵ از شب یلدا تا....

در این روزهای سرد و سرماخوردگی یه کوچولو از فسقل ها بنویسم. اول فسقل شماره دو که از صبح تا ظهر که سرکارم دلم براش یه ذره میشه و همش درموردش با دور و بریام صحبت میکنم. اینکه چطور تو هرکاری تقلید میکنه. از لقمه نون درست کردن تا سعی در استفاده از کرم پودر. اینکه دیگه ماما و بابا نمیگه و فقط به ندرت دادا خطاب به برادرش میگه. با اووونگ اووونگ کردن حرف میزنه و حتی اگه تا خرخره خورده باشه و سیر باشه باز دنبال یه بشقاب  یا سفره ای که میخوای بندازی میدوه. اینکه این روزها اونقدر خطری شده که اگه ۱ دقیقه ساکت شده یا ظرف سوپ رو روی میز واروونه کرده یا کفشها رو ولو کرده یا از یه چای بلند بالا رفته. تو سلمونی مردونه موهاشو چتری زدیم و عاشق ای...
25 دی 1395

حال و احوالی با فسقل ها

دخترم ۱۴ ماهه شد سعی میکنه حرفای ما رو بفهمه. دستورات ساده رو انجام میده. اب بخور. کنترل تلویزیون بده. موبایل بده. بشین. بیا بغلم. لالا کن. وقتی میگیم دستت چی شد؟ میگه هوووووف به بخاری و هر چیز نوک تیزی میگه هوووف میگم بیا بوست کنم. میاد و لپش رو میاره جلو میگم پستونکت کو؟ بالش رو بلند میکنه و زیرش رو میگرده. تو ۱۴ ماهگی میگه ماما..بابا..دادا...یه چیزی شبیه نهههه برای اینکه بره بیرون کلاهش رو میاره سرش کنم.عاشق آب بازی تو حموم و سینک دسشویی هست تو ۱۳ ماهگی یه دندون c و یکی از دندون های کرسی اش دراومد میشینه کنار سفره و با غذای بشقابش ور میره و به چیزایی که میخواد اشاره میکنه.اگه چیزی توجه اش رو جلب کنه تا اونو بدست نی...
5 آذر 1395

سرد سرد خیلی سرد

سال ۹۵ آخرای آبان تصمیم گرفتیم بریم مشهد . من و بچه ها و خواهرم با هواپیما. با اینکه از چند روز پیش چند جور غذا پختم و فریز کردم و شب قبل چمدون ها رو بستم و لیست هم تهیه کردم ولی درست یکساعت قبل از پرواز کار بیمارستانم تموم شد ئ با عجله تمام آماده شدیم و کاپشن مهسا و خنزر پنزر جا گذاشتم. تو هواپیما مهسا نهایت ورجه وورجه رو از سروکول اینجانب به جا اورد.باباشون فرودگاه اومد دنبالمون. پارسا تانک کنترلی ۱۴۰ هزارتومنی رو که مثلا از مدرسه هدیه گرفته بود با خودش اورد و مجبور بود تو تمام حراست های فرودگاه با لبخند خاصی محتویات کیفش رو نشون بده. حس خاصی بهش میداد که مثل بازی کامپیوتری اش تو گیت بازرسی میشه. خونه قدیمی ما و جدید برای مهسا خیلی...
4 آذر 1395