سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

شلپ شولوپ ...

پسر گلم سلام. الان که خوابیدی اومدم تا  خاطرات این چند روز بهاری با تو  بودن رو برات بنویسم. شدیدا به من وابسته شدی و به شعاع یه متری و اغلب هم چسبیده به پاهام و یا تو بغلم هستی. وقتی میام خونه مقنعه و دکمه های مانتو مو میکشی تا  درشون بیارم که مبادا دوباره از پیشت برم. و من هم سعی میکنم وقتی با هم هستیم بهمون خوش بگذره. و علیرغم خستگی زیاد اغلب میبرمت بیرون. مثل دیروز که اول رفتیم کبوترانه حرم که گفتن تا ٤و نیم  بیشتر باز نیست. بعد رفتیم قلعه سحر امیز ترمینال که زیاد خوشم نیومد ولی به تو خیلی خوش گذشت و بازی  کردی.   بعد هم رفتیم اتلیه. حتی یه لحظه هم اروم ننشستی تا یه عک...
28 فروردين 1391

سفرنامه شمال 5

٢٨ اسفند پرواز کردیم طرف شمال. پسر تو هواپیما پدری در اورد که مپرس. از بغل باباش به بغل من و بالعکس. از من مثل نردبون بالا میرفت تا به مصاحبت با صندلی عقب که از قضا یه نی نی ١٠- ١٢ ساله بود بپردازه. و کما فی السابق خاموش و روشن کردن مکرر لامپ بالای سر. و اینبار گریه و زاری که تو راهروی هواپیما راه برم!   پدرجون اومد فرودگاه دنبالمون و پسری تو ماشین نیم ساعتی خوابید. وقتی رسیدیم مثل همیشه چند دقیقه اول غریبی کرد و چسبیدبه من. مادر جون برای دیسک کمرش میره فیزیوتراپی و بیشتر استراحت میکنه. خاله اتنا به امتحان تخصص نزدیک میشه . دایی وحید هم روز اخر از زیارت کربلا برگشت. کارهای خونه  دوش پدرجون و خاله فاطمه است. پسری هم در نون گرفتن...
12 فروردين 1391

چرا تولدم مبارک؟

همیشه قبل از شروع سال نو تصمیماتی میگیرم که قول میدم از شروع سال نو بطور جدی بهشون عمل کنم. و برای من این حس قوی تر هست چون تولدم ٣ روز بعد شروع سال جدیده! و حالا که وارد دهه چهارم زندگی ام میشم حس خیلی خیلی عجیبی دارم از سی سالگی!   گذشته رو که نگاه میکنم هزار تا ارزوی "دیر شده" دارم و اینده رو که میبینم انگار هیچ ارزویی ندارم. سی سال گذشت و خدا سلام کرد و جواب ندادم و یا سرسری جواب دادم...خجالت میکشم باز هم ارزو کنم...   توی همین چند روز حتی یادم رفت سی ساله شدم و داشت یادم میرفت تصمیمات جدی داشتم و داشت یادم میرفت که با کمی شرمندگی برای اینده ام نقشه بچینم....   چرا تولدم مبارک؟ ...
10 فروردين 1391

اعتصاب غذا

٢ روز اخیر که از سفر برگشتیم پارسا بدجوری اعتصاب غذا کرده... با علاقه سوپ رو به دهن میبره و بعد از دهنش در میاره... میشینه وسط سفره و در حالی که بیسکوییت رو گاز میزنه میگه" هاااااام" .... و بعد همشو تف میکنه. حتی مثل سابق ماست و حتی شکلات نمیخوره. جلوی چشمم داره لاغر میشه. فقط شیر خوب میخوره. چیکار کنم؟
9 فروردين 1391

از نفس افتادیم

خوشحال و خندان رفتیم فروشگاه. خسته و عرق ریزان برگشتیم. پارسا ( داد و فریاد کنان) :منو بلند کنین لوستری رو که از سقف ١٠متری اویزون شده تکون بدم؟؟!!!   پارسا ( با هیجان و علاقه): از پله برقی رفت بالا و اومد پایین... ١ بار...١٠ بار....١٥ بار.... و اخرش هم جیغ و گریه و دست و پا زنان که باز هم میخوام برم رو پله برقی   پارسا (کنجکاوانه و متفکر): خودم تنهای تنها کالسکه خودمو هل بدم.. شما هم اصلا دست بهش نزنین(وگرنه جیغ و داد) ...هر ٤ قدم هم وامیستاد تا ببینه چرخ کالسکه چجوری از حرکت وامیسته.... من و بابایی هم از مصدومین برخورد کالسکه با پاها معذرت خواهان....   پارسا (با سرعت فراوان) : من همینطور برم و شما هم منو نگیرین...
9 فروردين 1391

روزی روزگاری با پسرم

 اینها همش امروزه...امروز جمعه   عکس اول: تازه میگفت همه سبد بزرگ سبزی ها رو بده تا بشورم. "میگفت "که نه..."جیغ میکشید" اون هم با اب گرمی که باز کرده بودم. بعد 40 دقیقه موش اب کشیده رو با گریه و زاری از جلوی سینک دور کردم.   عکس دوم: اصرار میکرد چاقو رو بده به من و از من انکار. مگه چشم وچال بچه مو از سر راه اورده بودم! خلاصه دید خبری نیست با دستاش تیکه تیکه میکرد برام   عکس سوم: بازی هیجان انگیز با کیف پول مامان   عکس چهارم: بازی با در و کلید بوفه ام که کلی ظرف ناخمن توش هست   عکس پنجم: به بهانه اب خوردن میومد تو اشپزخونه ولیوان رو نشون میداد...یه قطره میخورد وبدو بدو میرفت تو هال و بق...
26 اسفند 1390

بازی بازی

تمام وقت من و پسری به بازی کردن سپری میشه. البته گاهی با هم تلویزیون میبینیم. مثلا یه لقمه خنده و عموها و یا کودک و استاندارد. مثل اکثر نی نی ها عاشق پیام بازرگانی و و با اهنگ اولش  از خوشحالی دهنشو تا میتونه باز میکنه. وقتی از برنامه ای خوشش بیاد دست از بازی میکشه و تاتی میکنی و تو ٢ متری تلویزیون تلپی میشینه. و اما بازیهای این روزهای ما: یه پازل حیوانات اهلی داره که من صداشونو در میارم و با هم مرتبش میکنیم و بلافاصله سر و ته اش میکنه. ١٠-١٢ بار این مراحل تکرار میشه تا خسته شه از این بازی یه بازی دیگه هم اینه که بنده هاپ هاپ کنان و یا خر خر کنان دنبالش کنم و اون با هیجان فرار کنه پشت مبل و من یهو از یه طرف دیگه ...
4 بهمن 1390

یه سلمونی واقعی

  بالاخره پسری رو بردم سلمونی. چه گریه ای کرد. خوب بود خلوت بود. تو ٣ دقیقه موهاشو کوتاه کرد اون هم وقتی پسری تو بغل من اب نبات میخورد. بعد هم یه دوری تو فروشگاه زدیم. پسری از یه فرسنگی که یه نی نی میدید (‌سن ٢ تا ١٢ سال) بدو بدو میرفت دنبالشون و بهشون لبخند میزد. از کنترل من یکی که خارج میشد. پارسای من دلم ضعف میره از دیدن قدم برداشتن هات و حفظ تعادل کردنهات. از شنیدن صدای نفست وقتی  سرت رو میذاری رو بالشم و دستت رو میذاری زیر سرم و هلم میدی که برم از رو بالش کنار.... میدونی از وقتی تو شکمم هنوز نفس کشیدنت همون بلع مایع اطرافت بود، همون وقتی که از خون من اکسیژنی رو که تنفس کردم میگرفتی منتظر بودم تا صدای نفس کشیدن...
4 بهمن 1390
1