بستن تبلیغات

پارسا،گل پسر ما

پارسا،گل پسر ما

هدیه خوب خدا

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

با هم بودن زیبای من و همسرم از مهر 80 اغاز شد وهدیه خدا در ماه مهربانی سال 89 به دنیا امد.
soheilaa61@yahoo.com

موضوعات

مناسبت هایی که نفس میکشیدیم

داستانک و شعر و قصار

تا یکسالگی

گذر از 2 سالگی

فقط عکس

سفرنامه

بازی های کودکانه

دیکشنری پارسا به فارسی

پیوند ها

همه دوستای خوبم

آریان جون

وروجک خونه ما

ارمیا جون

دنیای باربد...

سید بردیا

اسما و اسرا

اميرعلي جون

طاها جون

طاها گل پسر

امیر علی و خاله جون

باربد عزیز

علی جون

رادین جون

یسنا خانوم

باران جون

شکلک2

نرگس و مریم جون

اشپزی

مامان تینا

پارمیس غزیز

پارسای عزیز

پارسا جون

شکلک

سپیده جون

شکلک1

شهر كودك

مطالب اخير

زمستان من

پارسا و آرین

مهد جدید...پرستار جدید

خونه جدید ما

هجرت پاییزی ما

یک 93

اعتماد نکن..

البوم ابان 92

موج شیرین صدایت..

سال 1400

سلمونی آدمخوار..

همه جا مال من است..

عکس و خاطره ارتکند

جامانده از تیر 92

حال و هوای موندن و رفتن

چاره اندیشی پسرم

پیشنهاد یه بازی

اولین مهمونی در شروع 4 سالگی

3 ساله شدی

جامانده از خرداد 92

جا مانده از اردیبهشت 92

.

بسم ا...

همه روز، روز توست

منطق دو سال و نیمه ای

اش دوغی بپزم...

دوچرخه

دندانپزشک من

عکس هایی از نوروز 92

پیوند های روزانه

بابایی مینویسه

دوست خاله فاطمه مینویسه

فرنیک کوچولو

گلچین

آمار

افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 89 نفر
بازديدهاي ديروز : 186 نفر
بازدید هفته قبل : 489 نفر
كل بازديدها : 176426 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

مفصل نامه 25 ماهگی

سلام پسر گلم.

این روزها جدای تمام کنش ها و واکنش هات این کلمات جدیدت از همه بیشتر مورد توجه منه.

باید بگم  این شبها دیرتر و سخت تر میخوابی (که البته تقصیر خودم هست که به خاطر بیشتر با تو بودن دیر میریم بخوابیم، این عادتت شده اخه عصرها هم تا ٨ مهد میری و صبح ها هم که پیش پرستارت هستی و من دلتنگتم.البته برای یه مدت محدود تا برای بورد اماده شم، خودت نمیدونی ولی کیفیت با هم بودنمون زیاده. چیزهایی که از من در این مدت محدود یاد میگیری بیشتر از چند ساعت سرحال صبح ات و یا با بچه های مهد هست و مربی و پرستارت اموزش های منو به خودم برمی گردونن... مثلا شعر خوندنت و سلام کردنت وشیوه غداخوردن ات و...)

بگذریم.. میخواستم بگم اگرچه دیر میخوابی ولی تمام شب رو یکسر خوابی و اصلا بیدار نمیشی و صبح ها هم دیگه کله سحر بیدار نمیشی تا رفتن منو تماشا کنی و اینها خیلی خوبه.... ولی ساعت یک و نیم ظهر که میام باز هم خوابی تا بتونم به کارهام برسم و تو هم سرحال شی تا ٤ بریم مهد.

دیگه وقتی از خواب بیدار میشی گریه نمیکنی . صدا میکنی: مامان و یا خودت پا میشی میای تو هال ولی انگار که تن ات هنوز خوابه دوست داری بیای بغلم و ساکت سرتو بذاری رو شونه ام و دعوت منو برای چای میپذیری و میگی: دایی

ظهر که اومدم دیدم خوابی کنارت دراز کشیدم و بوسیدمت ،چشماتو باز کردی و لبخند زدی. گفتی: مامان هست!

............................................................................................

از دسته گل هات بگم که وقتی من نبودم پابلندی کردی و یه تخم مرغ از رو اپن برداشتی و شکوندی. پرستارت شونه تخم مرغ ها رو گذاشت کنار سینک.. بعد مدتی برای اب بازی صندلی گذاشت جلوی ظرفشویی ( وحتما خودش رفت یه جا لم داد!!) که تو یه تخم مرغ دیگه رو تو یه ظرف شکوندی و با قاشق شروع کردی به هم زدن....

جدیدا مدادشمعی هاتو به هر جا میکشی. دیوار...موکت و مخصوصا روی اسباب بازی و ماشین هات. خودت هم میدونی که کار بدیه. چون وقتی میام تو اتاق خودت نچ نچ میکنی و میگی : پاک و دنبال پاک کن میگردی. من هم نچ نچ میکنم و میگم مدادشمعی  پاک نمیشه. خیلی وقت ها دستمال کاغذی میگیری شروع میکنی به تمیز کردن اسباب بازیهات که واقعا هم تمیز میشن!

این بار مداد شمعی هاتو تیکه کرده بودی و نمیدونستم تیکه هاشو کجا گذاشتی؟ گرچه چیزهایی رو که فکر میکنی اشغاله مستقیم میبری میندازی تو سطل زباله. تا اینکه اتفاقی پیداشون کردم. بله! گذاشته بودی تو مخزن اون ماشین سیمان ساز!

.................................................................................................

 

از اب بازی ات بگم که عاشق این کاری و شیوه ات هم عوض شده. قبلا التماس میکردی و گریه که این صندلی رو ببریم کنار سینک. ولی الان میای دستتو نشون میدی و میگی : اِش... یا  اندلی (صندلی)

و  یا ظرف  کثیف غذاتو میاری و میگی: اب. این سری پسته که خوردی رفتی پوستاشو ریختی تو سطل زباله و ظرفشو اوردی بهم نشون میدی: اِش...اب

و به این طریق نیم ساعتی مشغول شستن تمام ظروف در دسترس و اطراف سینک و البته دستور میدی تا از گوشه و کنار ظروف رو کابینت رو هم بدم بشوری. و البته اطراف سینک رو خوب میسابی و برق میندازی. خوب که بازی کردی شیر رو میبندی و میگی : بسه!

.........................................................................................................

عاشق اتوبوس شدی و مدام در حال اکتشاف اتوبوس تو خیابونی و من هم باید تائید کنم که اره اتوبوسه! میگی: اوتوس اونا! و پشت چراغ قرمز چهارراه هیچ اتوبوسی از همه جهت ها از چشمت پنهون نمیمونه. اگه تو ایستگاهی تعدادشون زیاد باشه میگی : اوتوس تا...اتوس تا... ( منظورت اینه که اتوبوس دوتا...اتوبوس سه تا...)

...............................................................................................

تا حالا نگفتته بودم که مثلا دارم از پوشک میگیرمت. با این همه نبودنم خیلی طول میکشه. یه زیرشلواری برات خریدم که دوسش داری و از پوشک نپوشیدن استقبال میکنی. دو تا شورت اموزشی گرون هم خریدم که زیرش نایلون داره و وقتی میپوشی تمام پات خیس عرق میشه. فرار میکنی و اصلا نمیخوای بپوشی و میری پوشکت رو میاری.

ساعت هایی که پوشک نداری: یه بار شلوارت رو خیس میکنی و میای میگی :جیش! یه بار هم یهو از جات بلند میشی و میگی: اَموم (بریم حموم جیش دارم)، گاهی هم جیش میزنی و خیالت هم نیست. دیگه نمیصرفه..پوشک جامپر ٤٦ تایی شده ٥٥ هزار تمون! تازه باید کلی بگردم تا پیدا کنم. پمپرز که خیلی وقته نایاب شده.

 .................................................................................................

من رانندگی میکردم و تو کنارم نشسته بودی یه ماشین رو بهم نشون دادی و گفتی: اونا...مامان! (دیدم داری یه راننده خانم رو بهم نشون میدی؟؟؟!!) بهت گفتم که اون مامان نیست. خانومه. و اون اقاهه ویکی یکی راننده ها رو بهت معرفی میکردم.

................................................................................................

رفتی تو اشپزخونه و گفتی: اچال. در یخچال رو باز میکنم. اونو میبندی . به سمت فریزرش اشاره میکنی استنی (بستنی). میگم نداریم باید برم بخرم. میگی: اقاهه. یعنی باید بریم از اقاهه بخریم.

...............................................................................................

به اتاقت و اسباب بازیهات توجه بیشتری نشون میدی. قبلا بعضی اسباب بازیها رو که میخریدم پشیمون میشدم ولی الان کاملا سرگرم ات میکنن. میگی: آتاق و شاید گاهی تا یکساعت مشغول بازی و نقاشی میشی و  کاری به کارم نداری. برات یه ریسه چراغ خریدم که عاشق اینی توپ رو بندازی بالا تا بخوره بهشون.

یه صندلی هم گرفتم برات که میری بالاش چراغ ها رو روشن میکنی، یا میاری جلو تلویزیون روش میشینی.اغلب هم میبریش جلوی سبد اسباب بازیهات ( که وسایل کوچیک متنوعی توش هست) روش میشینی  یکی یکی اسباب بازیهاتو در میاری و درمقابل هر کدوم یه واکنش نشون میدی. حیوون ها، پازل های تخم مرغی، وسایل نجاری و ...


 

کلمات جدید:

برای اولین بار گفتی : هست

خیلی وقت بود میگفتی "نیست" ولی این بار که تو اتاق خواب مگس کش به دست منتظر بودم مگس بشینه  تا بزنم تو سرش، تو یهو مگس رو تو هوا دیدی و هیجان زده گفتی:هست

میگی: سلااااااام (الف رو یه خرده میکشی)

موقع غذا خوردن به سالاد اشاره کردی و گفتی: سالاد

و بلافاصله به شلوارت اشاره کردی و گفتی: شالاد... حالا هرچی میگم بگو شلوار میگی: سالاد!!!

میگی: جیش...اموم (حموم)

دیروز صبح (درحالی که مشغول بازی خودت بودی و اصلا به من نگاه نمیکردی):

من: چشم چشم                        پارسا: دو ابو

من: دماغ و دهن                          پارسا: یه گئو

من:.....                                      پارسا: گوش گوش

من: موهاش نشه فراموش           پارسا: چوب..چوب..گدن

من: اینم یه گردی تن                   پارسا: دس دس....پا پا

من: انگشتا.جورابا. ببین چقد قشنگه .چه خوش اب و رنگه

این اولین همسرایی (البته بعد از شعر یه توپ دارم قلقلیه) بود که خیلی کیف داد.

 

حالا که داریم اعضا بدن رو تمرین میکنیم. به گردن اشاره میکنم و میگم چیه میگی: چوب!!!!

دوستت دارم عزیزکم.

موضوع :

شنبه 27 آبان 1391 |

نقاشی فسقل ها

 

به طور کلی سیر نقاشی بدین ترتیب است :

 


ادامه مطلب

موضوع :

چهارشنبه 24 آبان 1391 |

پرورش خلاقیت فسقل دو ساله

 

 بازیهایی برای رشد خلاقیت کودک دو ساله


ادامه مطلب

موضوع : بازی های کودکانه

چهارشنبه 24 آبان 1391 |

اَجی

وقتی پارسا میگه اَجُی منظورش چیه؟

.

.

.

.

.

باب اسفنجی

موضوع :

دوشنبه 22 آبان 1391 |

اقاشی (نقاشی)

پارسای مامان مدتهاست که به کاغذ و قلم علاقه پیدا کردی. من هم دفتر و مدادرنگی و مدادشمعی در اختیارت گذاشتم. البته ماژیک و همینطور یه وایت برد و ماژیک هم داری که به خاطر جوهری شدن لباسها و اطرافت فعلا در مخفیگاه سری به سر میبرن!

دو تا جزوه قدیمی هم داشتم که علیرغم دفتر  سفید نقاشی که داشتی همش اونو خط خطی میکردی و به ما هم میگفتی همش تو اون ها برات بکشیم طوری که حتی 5 سانتیمتر مربع جای تمیز تو جزوه ها نمونده.

خدا روشکر به علت شدت تقلید و یادگیری مداد رو خیلی خوب دست میگیری و نیازی به اموزش نداری.

 

این هم همون جزوه ام که موردعلاقه ات بود.

جونم برات بگه که مدام از ما میخواستی تا از مدل های درخواستی شما نقاشی بکشیم. تکه های پازل ات و تیکه های اسباب بازی. و این اواخر هم از ماشین هات فکر کنم بالای 100 بار برات اتوبوس کشیدم. مدادرنگی و صفحه و مدل رو انتخاب میکردی و ما هم وظیفه ای جز اطاعت کردن نداشتیم. حتی دقت میکردی تا خطوط روی کاپوت و رینگ و چراغ ها رو هم میکشم یا نه... گاهی من بدنه میکشیدم و تو جای چرخ هاش دو تا دایره میکشیدی.

تا اینکه از دیروز خودت تصمیم گرفتی بکشی.

  ماشین 5 چرخ!!

اون نارنجی با چهارتا چرخ یکی از ماشین هاته. گاهی پنج چرخ میکشی. انچنان جزییات اسباب بازی تو با دقت نگاه میکنی و بعد میکشی که خنده ام میگیره.

البته عکس توپ (دایره) و ماه (به شکل هلال ) کشیده بودی که هرچی تو کاغذهات گشتم پیدا نکردم.

و اما رنگ امیزی پسرم تو 25 ماهگی که سعی میکنه از خط بیرون نزنه:

البته نقاشی من خیلی خوبه ها!!! این ها رو تو خواب و بیداری و احتمالا با دست چپ و چشمای بسته برات کشیدم. اخه نمیدونی چه سریشی میشدی برات بکشم. همش میگفتی : توس..بوس...(اتوبوس)

این هم اولین کتاب رنگ امیزی پسر گلم و تیکه هایی که خودش رنگ کرده (من و پسری همش در حال تعارف برای رنگ کردن اینهاییم...اون به من میگه رنگ کن و من به اون؟؟؟!!)

 

موضوع :

پنجشنبه 18 آبان 1391 |

لالا نه!

پسر عسلم! امروز که به پسرعمه ده ماهه ات نگاه میکردم انگار هیچی از کارهای اون موقع تو یادم نبود. چه خوب شد که اینجا برات مینویسم تا بهترین روزهای من و تو با کند شدن حافظه ام از بین نره.

بازیگوشی این روزهات منو هاج و واج گذاشته.

........................................................................................

اوج شیطنت هات هم موقع خوابه. اول باید درست وحسابی با موبایلم بازی کنی. گربه سخنگو رو میاری و کلماتی رو که بلدی میگی تا تکرار کنه و مرتب میزنی تو سرش یا جی جی براش میریزی. امروز اهسته میگفتی : پیشی لالا...پیشی لالا...

دیدم موبایلم هنگ کرده و گربه با چشمای بسته رو صفخه فیکس شده. خوشحال شدم که دست از سر موبایلم برمیداری. گفتم ببین پیشی لالا کرده حالا پارسا هم لالا کنه!

اقا موبایل رو گرفتی طرف من واشاره میکنی که در پشتش رو باز کن وباطری رو در بیار ( کاری که من موقع هنگ موبایلم انجام میدم!!!!!) دیگه به این راحتی ها نمیشه حواست رو پرت کرد.

........................................................................................

زیر چشمی نگات میکنم تا به هوای خوابیدن من بخوابی. ولی نه!!! چهارچشمی زل زدی به من و ادای کارهای منو درمیاری... پیشونی ات رو میخارونی ... خمیازه میکشی و حتی با چشمای ریزشده (مثلا مثل من زیرچشمی) نگام میکنی. اونقدر خنده ام میگیره که تلاش ساعتی من برا خوابوندنت به باد میره.

.......................................................................................

اغلب مخالف خوابیدنی. جیغ میکشی و شیشه شیر رو از دستم میگیری میذاری رو کابینت. یعنی جی جی که علامت وقت لالا کردنه رو نیارم. همه چراغ ها وتلویزیون روشن باشه و اصلا حرف اینکه بریم بخوابیم رو نزنم!

مثل دیشب که تا نیمه های شب اصرار و گریه که دو تا صندلی بذارم مسط اتاق اقا دورش بدوی  وتوپ شوت کنی و من هم اکتیو تو رو همراهی کنم.

راستی جدیدا روی مبل دراز میکشی طوری که سر و شونه هات رو مبله و پاهات رو میز عسلی و تنه ات تو هوا معلقه!!! خوب هم تعادلت رو حفظ میکنی.

کلمات تازه ات:

باشال لا : ماشاا..

بارکلا : باریک ا..

 عسل

امین

بابازوگ : بابابزرگ

دَخت : درخت

پولو : پلو

اُقوشیه: اقا شیره

باد

فعلا همین ها یادمه پسرکم! خوب بخوابی!

 

 

موضوع :

سه شنبه 16 آبان 1391 |

مهمون داریم

مادربزرگ و پدربزرگ پارسا اومدن خونه مون. روز عید غدیر هم خانواده عمه که نی نی محمد امین ده ماهه دارن ( پسرعمه پارسا). مشخص هست که پارسا از خوشحالی یک جا بند نمیشده.

پارسا حتی اجازه نمیده که اسباب بازی که عمرا بهش توجه نمیکرد تو دست نی نی مهمون باشه. گاهی باهاش چهار دست و پا همراهی میکنه و هاپ هاپ میگه و گاهی بهش میگه " اتاق". یعنی بریم تو اتاق. خب هنوز نمیدونه فسقل 10 ماهه حرفش رو نمیفهمه.

امروز رفتیم بازار و پسری لج کرد که " هن هن" بخر. یه بسته 3 تایی و یکی هم شش تایی برداشت .چنان تو بغل اش گفته بود که دلم نیومد بیشتر مقاومت کنم ولی وقتی وسط بازار  رو نیمکت شروع کرد به ماشین بازی و حاضر نشد دیگه راه بیاد یه تنبیه کوچولو با اخم دنباله دار من نصیبش شد که اشکش رو دراورد. سعی کردم با یه شکلات از دل اون که نه، بیشتر از دل خودم دربیارم! احه وقتی دعواش میکنم بیشتر از خودش ناراحت میشم.

صبح ها سعی میکنم درس بخونم و عصرها هم خب فعلا برنامه مهدکودک و مطالعه تعطیل شده و مشغول مهمون داری ام.

 

موضوع :

دوشنبه 15 آبان 1391 |

درخت عجیب

میخوام عکس ها یا مطالب جالبی رو که میبینم برای پسر کوچولوم ارشیو کنم شاید بزرگ که شد خوشش بیاد!


ادامه مطلب

موضوع : داستانک و شعر و قصار

يکشنبه 14 آبان 1391 |

غدیر 91

 

موضوع : مناسبت هایی که نفس میکشیدیم

جمعه 12 آبان 1391 |

عکس از حوالی دو سالگی

 

 

موضوع : فقط عکس

چهارشنبه 10 آبان 1391 |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد