سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

مفصل نامه 25 ماهگی

سلام پسر گلم. این روزها جدای تمام کنش ها و واکنش هات این کلمات جدیدت از همه بیشتر مورد توجه منه. باید بگم  این شبها دیرتر و سخت تر میخوابی (که البته تقصیر خودم هست که به خاطر بیشتر با تو بودن دیر میریم بخوابیم، این عادتت شده اخه عصرها هم تا ٨ مهد میری و صبح ها هم که پیش پرستارت هستی و من دلتنگتم.البته برای یه مدت محدود تا برای بورد اماده شم، خودت نمیدونی ولی کیفیت با هم بودنمون زیاده. چیزهایی که از من در این مدت محدود یاد میگیری بیشتر از چند ساعت سرحال صبح ات و یا با بچه های مهد هست و مربی و پرستارت اموزش های منو به خودم برمی گردونن... مثلا شعر خوندنت و سلام کردنت وشیوه غداخوردن ات و...) بگذریم.. میخواستم بگم اگرچه دیر میخو...
27 آبان 1391

نقاشی فسقل ها

  به طور کلی سیر نقاشی بدین ترتیب است :     به طور کلی سیر نقاشی بدین ترتیب است :         به طور کلی سیر نقاشی بدین ترتیب است :   ۱۲ماهگی : از روی تقلید خطوطی به جلو و عقب می کشد.   ۱۵ماهگی : نقطه نقطه می کند.   ۱۸ ماهگی : به خودی خود خط خطی می کند.   ۲ سالگی : خطوط عمودی را تقلید می کند.   ۲/۵ سالگی : خطوط حلقوی، افقی، عمودی و دو خط به عنوان X (غیر قرینه) می کشد.   ۳ سالگی : مداد را مثل بزرگها می گیرد. بنا به تقاضای دیگران روی نقاشی هایش اسم می گذارد.   ۴ سالگی : انسان را با دو عضو ...
24 آبان 1391

اقاشی (نقاشی)

پارسای مامان مدتهاست که به کاغذ و قلم علاقه پیدا کردی. من هم دفتر و مدادرنگی و مدادشمعی در اختیارت گذاشتم. البته ماژیک و همینطور یه وایت برد و ماژیک هم داری که به خاطر جوهری شدن لباسها و اطرافت فعلا در مخفیگاه سری به سر میبرن! دو تا جزوه قدیمی هم داشتم که علیرغم دفتر  سفید نقاشی که داشتی همش اونو خط خطی میکردی و به ما هم میگفتی همش تو اون ها برات بکشیم طوری که حتی 5 سانتیمتر مربع جای تمیز تو جزوه ها نمونده. خدا روشکر به علت شدت تقلید و یادگیری مداد رو خیلی خوب دست میگیری و نیازی به اموزش نداری.   این هم همون جزوه ام که موردعلاقه ات بود. جونم برات بگه که مدام از ما میخواستی تا از مدل های درخواستی شما نق...
18 آبان 1391

لالا نه!

پسر عسلم! امروز که به پسرعمه ده ماهه ات نگاه میکردم انگار هیچی از کارهای اون موقع تو یادم نبود. چه خوب شد که اینجا برات مینویسم تا بهترین روزهای من و تو با کند شدن حافظه ام از بین نره. بازیگوشی این روزهات منو هاج و واج گذاشته. ........................................................................................ اوج شیطنت هات هم موقع خوابه. اول باید درست وحسابی با موبایلم بازی کنی. گربه سخنگو رو میاری و کلماتی رو که بلدی میگی تا تکرار کنه و مرتب میزنی تو سرش یا جی جی براش میریزی. امروز اهسته میگفتی : پیشی لالا...پیشی لالا... دیدم موبایلم هنگ کرده و گربه با چشمای بسته رو صفخه فیکس شده. خوشحال شدم که دست از سر موبایلم برمیدا...
16 آبان 1391

مهمون داریم

مادربزرگ و پدربزرگ پارسا اومدن خونه مون. روز عید غدیر هم خانواده عمه که نی نی محمد امین ده ماهه دارن ( پسرعمه پارسا). مشخص هست که پارسا از خوشحالی یک جا بند نمیشده. پارسا حتی اجازه نمیده که اسباب بازی که عمرا بهش توجه نمیکرد تو دست نی نی مهمون باشه. گاهی باهاش چهار دست و پا همراهی میکنه و هاپ هاپ میگه و گاهی بهش میگه " اتاق". یعنی بریم تو اتاق. خب هنوز نمیدونه فسقل 10 ماهه حرفش رو نمیفهمه. امروز رفتیم بازار و پسری لج کرد که " هن هن" بخر. یه بسته 3 تایی و یکی هم شش تایی برداشت .چنان تو بغل اش گفته بود که دلم نیومد بیشتر مقاومت کنم ولی وقتی وسط بازار  رو نیمکت شروع کرد به ماشین بازی و حاضر نشد دیگه راه بیاد یه تنبیه کوچولو با اخم...
15 آبان 1391

راست یا چپ؟

  میگم پارسا جون قاشق رو با اون دستت بگیر! میفهمه چی میگم ولی زل زده به قاشق دست من که روبروش نشستم و بعد به دست خودش!!! از اونجاییکه بچه ها با "دیدن" بهتر از " شنیدن" یاد میگیرن تا اطلاع ثانوی بنده با دست چپ غذا میخورم. ( در نقش ایینه) ....................................................................................... دو شب اخیر تا دیروقت بیدار بود. امشب که تصمیم گرفتم  دوباره ساعت خوابش رو تنظیم کنم اقا رفته از تو هال یه سی دی و کنترل دستگاه رو اورده. بهش گفتم نه الان لالا کن...گریه کنان رفت تو هال همه چراغ ها رو روشن کرد و تلویزیون رو هم روشن کرد و اصرار که بیا  سی دی " نی نی" برام بذار.... مجبور...
7 آبان 1391

توصیه مادرانه

  یه چیز ساده که یادمون میره ولی بعضی وقتها خیلی کارسازه: از تجربه دیروزم: همیشه یه کاغذ با مشخصات بچه عزیزتر از جونتون با یه شماره تلفن تو جیب فسقل هاتون بذارین. خصوصا تو پارک و جاهای شلوغ مثل حرم و بازار و ....   پی نوشت : رفتیم پارک. ٢ ساعت تموم از این سرسره به اون تاب... حوض خاک بازی...اون سرسره و.. گفتم بسه مامانی بریم خونه. گفت نه. من هم نشستم رو سکوی جلوی سرسره و پارسا رفت از پله های پشتش بالا بره. هی منتظر موندم دیدم نیومد پایین. دلم هری ریخت. یه دور دوروبر سرسره رو که چند تا پله داشت رو گشتم. دیدم نیست. در عرض چند دقیقه داشتم دیوونه میشدم. که یهو دیدم دست نگهبان پارک رو که تو اون حوالی بود گرفته....دیگه غ...
7 آبان 1391
1