سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

بدون عنوان

  سلام چند ماه میشه ننوشتم. امشب وقت کردم تو چند تا پست یه چیزایی نوشتم. چند تا عکس ومطلب دیگه هم بذارم میرسم به این روزها... هنوز هم پسر و مامانش: ...
28 فروردين 1393

زمستان من

زمستان 92 ی من اول چند تا عکس بعد هم خلاصه یک روزم سرگرمی شبانه زمستونی که برای من گذشت  :    و نتیجه :   رفتم تو کار گل و گیاه. این یکی از گلدون هایی هست که خودم درست کردم البته الان همه گلهاش وا شدن و عروسکی شده برا خودش   و خونه ما تو یه روز برفی سرگرمی روزانه زمستون من خلاصه ای از یک روز من: صبح خودم پارسا رو بردم مهد تا به مربی اش گوشزد کنم بیشتر مواظب پسرم باشه تا اون دوقلوهای امین امیر چنگول نندازن زیر گردن پسری... رفتم بیمارستان: 1-     اول صبح یه اریتمی با افت فشار  که شوک دادم بهش 2-  &nb...
28 فروردين 1393

پارسا و آرین

دوستان جدید + عکس   خیلی زود پارسا و آرین با هم دوست شدن پسر همسایه سوییت کناری مون. برنامه شون اینه که دو ساعتی با هم بازی میکنن بعد  دعوا و گریه میکنن و جدا میشن. پارسا هم میشینه گریه و اشک مثل ابر بهاری که من دلم برا آرین تنگ شده. 3 ماهی با هم رفتن مهد. خلاصه رفیق فابریک هم هستن.. هر کدوم صاحب بلامنازع تبلت های مامانشون هستن و هردو مخالف تحویل گرفتن داداش کوچولوی آرین. خونه ما در حال بازی:   ماشین بازی در میدان خانه ( فرشی که بیمارستان خرید و پدر جاروبرقی ام دراومد تا کرکش پرزش گرفته شد)   پسرا تو حیاط بازی میکنن. اون پشت هم خونه های ما معلومه   ...
28 فروردين 1393

مهد جدید...پرستار جدید

  خلاصه از ماجرای چند ما اخیر مینویسم بدون جزییات اول یکی دو تا پرستار شبانه روزی اومدن برا مصاحبه که قبول نکردم. ناچار شدم صبح ها تا ساعت 2 پارسا رو بفرستم مهد بعد خودم پیشش باشم تا 5 و از ساعت 5 تا فردا صبح پرستار بچه همسایه مون که تعطیل میشه بیاد پیشمون . آخه ممکنه هر لحظه نیاز باشه برم بیمارستان و نمیتونم پارسا رو تنها بزارم. تو ساعاتی که پرستار نیست گاهی مجبور میشم پسر رو تو این سرما با خودم ببرم و یا ظهر ها که خوابه سریع تنها بزارمش برم بخش و برگردم، از ترس اینکه مبادا بیدار شه و بترسه. بعد یه مدت هروقت کاری پیش میومد پارسا رو میبردم خونه همسایه تا پرستار مشترکمون ازش مواظبت کنه. اخه اون هم 2 تا پسر داشت یکی 4 س...
28 فروردين 1393

خونه جدید ما

  خونه ما یه سوییت تو محل کارمه. یه آشپزخونه کوچیک و یه سالن و دو تا خواب. نوساز و البته داغون. یعنی از اونایی که پیمانکار میسازه و درمیره... ولی خب تو محل کارمه در واقع چند تا سوئیت ویلایی هست که به من و بعضی همکارام دادن. فقط من و یه خانم دکتر دیگه اینجا سکونت دایم داریم و بقیه تو شیفت هاشون میان. حیاط نداره و محوطه و پارکینگ در حال ساخته! بعضی وسایل از قبل اینجا بوده و بهمون دادن وبقیه وسلایل رو خودم خریدم. یعنی دایم رفتیم بازار و ریز و درشت خریدیم. ظروف  و ماشین لباسشویی و کاناپه و..   راستی یه چیز مهم اینکه اینجا برامون ناهار و شام میارن که هم زیاده و هم بدک نیست و زحمت اشپزی کلی از دوشم برداش...
28 فروردين 1393

هجرت پاییزی ما

هجرت پاییزی ما + عکس   درسم تموم شد و ما رفتیم از مشهد تو یک روز پاییزی با پارسا و همسرم. تمام خونه و زندگی مو گذاشتم و اومدم جایی که برای طرح کارم باید میومدم. یه جای غریب دیگه صدها کیلومتر دور از همسر و دهها کیلومتر دور از پدر و مادر . دوباره تنهایی با پارسا. چند تا عکس تو جاده پارسا با کشف جدیدش تو ماشین لم داده البته با پتوی محبوبش یه جایی تو جاده که رودخونه داشت چای و میوه خوردیم وتمشک وحشی چیدیم    و پاییز....   و اما خونه ما که یه سوییت تو محل کارمه آماده نبود و من رفتم خونه پدرم و تلفنی و یکی دو بار حضوری پیگیر اماده و تمیز شدنش بودم. درنهایت هم با مادرشوهرم اومدم و شروع به کار ک...
28 فروردين 1393
1