سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

مهد کودک خصوصی من

مهد کودک خصوصی من با حفاظ کاملا ایمن منظره ای عالی تهویه مطبوع در حد هوای ازاد اسنک ویتامین D کاملا طبیعی هر 3 بچه یک مراقب با سرگرمی هایی که کودکان نبود مادرشان را اصلا حس نکنند ساعات نگهداری محدود به یک الی دو ساعت مخصوص فرزندان مادران پزشک که پرستار بچه انها رفته و بیمارستان احضارشون کرده و به چه کنم و چه نکنم افتادن " مشکل روزمره من وخانم دکتر دیوار به دیوارمون که خدا رو شکر میکنم که کنارمون هستن که هم تنها نیستم هم پارسا همبازی داره و هم همدرد وهمزبون هم هستیم....خدایا باز هم شکرت که قسمت زیادی از نگرانی زندگی غربت منو با  بودن این همسایه کم کردی"   ...
20 خرداد 1393

گردش یک روز دیرین

    16 خرداد 93 واقعا همین بود... گردش یک روز دیرین ولی توی جنگل گلستان... نم نم بارون بود نزدیک ظهر راه افتادیم رفتیم جنگل تا روستای زیارت. تو اون حال و هوا مزه خاصی نداشت. پر از ساختمون های اپارتمانی ساخjه و درحال ساخت...زباله های کنار رودخونه..ماشینهایی که جا و بیجا پارک کرده بودن. زیارت هم خواستم برم که توفیق نشد واقعا و فقط چند تا عکس گرفتیم. البته تا ابشار نرفتیم. تو راه برگشت کنار رودخونه نزدیک پل نشستیم و تنقلات خوردیم. خوبی اش تو خلوت بودنش بود. و هوای ابری و افتابی. پارسا ذوق این جور جاها رو داره و یک کم پاهاشو تو رودخونه خیس کرد. بعد از تشنگی ناشی از تخمه افتابگردون و پفک فهمیدم تی بگ نیاوردم. تو...
20 خرداد 1393

جوجه

یه روز دیدم پسربچه کنار خیابون جوجه محلی میفروشه دونه ای 1500 تومن. با یه کم ذرت خورد شده خریدم برا پارسا. پسرم کلی ذوق کرده بود. اولش میترسید ولی بعد میگرفت تو دستش. گرفتاری های من هم شروع شد .میبردنشون تو حیاط بعد مشغول بازی میشدن و جوجه ها میموندن زیر پای پسرا. اخه هر جا بچه ها میدویدن دو تا جوجه ها هم دنبالشون میرفتن. همش میگفتم دور خونه نگردین جوجه ها تنها بمونن گربه اونا رو میخوره...ولی رفتار اینها از گربه هم بدتر بود و با اسباب بازی رو سرشون فشار میدادن که من به دادشون رسیدم. خودم هم از دست جیک جیک شون کلافه میشدم. جیک جیک نبود که...جیغ جیغ بود.... خلاصه یه روز صبح دیدم یکیشون بی حاله و غذا نمیخوره که افتاد مر...
17 خرداد 1393

سفری کوتاه به خانه مان

      بعد از هفت هشت ماه رفتم مشهد خونه مون. پارسا خیلی ذوق داشت. با بابا و مامان وعمه کوچیکه ام رفتیم. مرغ و بادمجون با غوره درست کردم + کباب دیگی و گوجه برا تو راه. کوکوسبزی هم درستیدم که خوب در نیومد دادم به پرستاره. این کارها در حالی بود که وسطش میرفتم بیمارستان و خرید و مطب  و دوش گرفتن و جمع کردن وسایلم. توت فرنگی و زردالو و خیار و گوجه و تخمه و... ساعت دو و نیم راه افتادیم و تو جنگل گلستان توقف کردیم برا ناهار. من هم از چناران به بعد رانندگی کردم تا خونه. گرگان که بودم خیالم نبود ولی تو راه از دلتنگی حرم اشکم دراومد. وضیعت خونه کمی تا قسمتی خوب بود. اونقد که دو سه نفری افتادیم به گردگیری و شستشو و...
14 خرداد 1393

دوستی 14 ساله

  با سمانه عزیزم سال 79 تو دانشگاه اشنا شدم. شوهرهامون هم همکلاسی و دوست بودن. حالا به خاطر مشغله های زیاد دوری شهرهای زندگیمون، دیدارمون شده به سالی یکبار! جمعه قبل مهمونمون بودن. البته ناهار رفتیم بیرون و بعد تو پارک جنگلی یه دوری زدیم. اعتراف میکنم بیشتر از این چند ساعت دوست داشتم کنار هم بودیم. ما رو شرمنده کردن و برامون هدیه اوردن: برای پارسا   برای من: از ته دل میخوام که به ارزوهات برسی ...
4 خرداد 1393

امتحان شفاهی از پارسا

یه کتاب از بیمارستان خریدم (روز تولد طلوع) که رفته بودیم ملاقات اسمش هست دانستنی برای کودکان قبل از دبستان راجع به چیزهای ساده توش توضیح میده قسمت" اب میوه" رو براش میخونم   و سوال میکنم چند نوع ابمیوه رو که تا حالا خوردی نام ببر؟ میگه: اوممممم...شیر کاکائووووووو.... ...
2 خرداد 1393

هواخوری اردیبهشتی

  یکی از جمعه هایی که بابای پارسا هم بود و هوا هم خوب به پیشنهاد خودم رفتیم بیرون. سد وشمگیر یه سد قدیمی خاکی که نمیدونم رو کدوم رودخونه هست هوا  عالی بود و پرسان پرسان راه رو پیدا کردیم. پر از ابی اب و اسمون و سبزی اطرافش و بهتر از همه خلوت بودنش که بنی بشری اون ورا نبود کنار ساحلش پر از لاک پشت بود یه ساعتی کنار اب نشستیم ومیوه خوردیم. موقع برگشتن هم با یه گله شتر عکس گرفتیم. اینقده از موجودات بزرگ مث گاو یا شتر میترسم که نگو. میترسم یهو رم کنن بیفتن دنبالم. بعد هم کنار جاده عسل خریدیم. فک کردم مثل همه چی این زمونه قاطی داره و تقلبیه ولی الان که استفاده میکنم معرکه ست. خلاصه رسیدیم خونه من ناهار اماد...
2 خرداد 1393