سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

نقشه های دلتنگی

  اومدیم با هم نقاشی بکشیم. دو تا کاغذ... من یه نقشه ماهواره ای کشیدم... از شهرهایی که بابایی توش هست...شهری که خونه مون و خاطرات 3 ساله ات توش هست...شهری که دریا رفتیم...شهری که الان هستیم و دو شهری که پدربزرگ ها و مادربزرگ هات هستن... برای همه شون فرودگاه کشیدیم تا بابایی سریع تر بیاد پیشت... به خواست تو تونل و پل و راه اهن کشیدم و گوسفندایی که از رو راه اهن رد میشدن. اصرار داشتی همه جا کوه بکشم اصرار داشتی میدان های سبز بیشتر بکشم اصرار داشتی ادمک های بکشم به جای خودت و مامان و بابات اصرار داشتی 3 تا مهد بکشم . یکی مهد مشهد و دو تا اینجا که موقتا رفتی حتی گفتی گل های افتابگردان کجا بودند؟ پس  اون رو هم...
28 تير 1393

عصر آفتاب گردانی

  عکس و ... عصر افتاب گردانی   یک مزرعه افتابگردان پیدا کردم... فقط پسرم بدون که با این سن کمت چه عکسهای با زاویه و کادر خوب از من گرفتی و حتی به تقلید من با کج کردن دوربین از گلها عکس میگرفتی و این رو هم بدون که پدر منو دراوردی تا به گلها برسیم یعنی از 10 سانت تپه چاله و چند تا بوته خار و علف نمیتونستی رد شی و نق میزدی یا بغلت میکردم چون یادم رفته بود که تو هنوز چقدر کوچکی!.... ...
28 تير 1393

روزمرگی های تابستانه- ماه رمضانه

  اول از همه شاکی بشم از کند شدن حافظه ام  چون پسری یه حرف خیلی بامزه زد که من تا یه ساعت لبخند رو لبم بود ولی الان که اومدم بنویسم هیچی یادم نیست   خب الان میشه گفت همه چی رو میفهمه و تحلیل میکنه و انتقاد میکنه...برای خودش صاحب نظر شده ..رو لباس پوشیدن و غذا خوردنش نظر میده.. . و حتی لج میکنه مثلا الا و بلا من بلوزی که روش نوشته police رو میخوام حالا هی من بگم اون زمستونه هست هیچ فایده نداره   هوا گرمه و روزه گرفتن باعث شده کمتر بریم بیرون و یا بازی کنیم و دوست جونش آرین هم رفته...برای همین خیلی حساس شده و طاقت یه اخم ساده رو نداره و چشماش پر از اشک میشه   خوشبختانه تو سوییت که هستیم سر ساعت...
28 تير 1393

دریا

اینبار دریا رفتن ما فرق داشت چند سال اخیر فقط میرفتیم لب ساحل ولی اینبار زدیم به آب- دریای بهشهر به فسقل خیلی خوش گذشت و حسابی بازی کرد   اینبار با خانواده عمه پسری رفتیم. محمد امین پسرعمه پارسا هم بود که کلی پسری با اسباب بازیهاش بازی کرد..انگار نه انگار که چند ساعت کنار دریا بودیم..پسر پر انرژی من! ...
24 تير 1393

شروع تابستان ما

امسال نزدیک ماه رمضون اتفاقات جورواجوری افتاد. یکی اش مشکل همیشگی من یعنی پرستار بچه که میگفت من ضعیفم و باید از صبح تا افطار بخوابم...منم جوابش کردم و پناه بر خدا زندی رو شروع کردم. روز اول حیرون و ویرون پارسا رو بردم مهد که اتفاقا  خوشش اومد. عصر هم گاهی میذاشتمش خونه همسایه. اتفاق دوم این بود که همسایه مون از اینجا رفت. یعنی من یه دوست و همزبون اینجا داشتم که برای مسایل کاری یهو رفتن و هم من بی دوست شدم و هم پارسا بی آرین! ولی از اونجا که همیشه امیدم به خدا بود پرستار بچه اونا اومد پیش من و از این بابت خیالم جمع شد. ................................................................................... قبل ماه رمضون ...
24 تير 1393
1