سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

یک خاطره اوژانسی

  ساعت 11 شب و پارسا جون کاملا آماده خوابیدن هست تلفن بیمارستان زنگ میزنه ومیگه یه خانم با اختلال ریتم قلبی اوردن. به اصطلاح ما VT. پزشک اوژانس  دسپاچه میپرسه که بهش شوک بدم یا نه؟ منم گفتم اگه فشارش خوبه و هوشیاره شوک نده من الان میام. گفتم فلان دارو رو تزریق کن گفت نداریم حالا هرچی به پارسا میگم بیا لباس بپوش یه دقیقه بریم بیمارستان قبول نمیکنه. میگه من دارم کارتون مک کویین میبینم. چند وقت اخیر با من گاهی میومد ولی اینبار عجله ام بیشتر بود. میگفت خوابم میاد. گفتم پس تنها میمونی من برم؟ (تو سوییت محوطه بیمارستان بودیم) گفت نه..واخماش رفت تو هم. گفتم پس لبتاب منو بیار تو ماشین نیگا کن. گفت باشع تو فاصله ای ...
24 مرداد 1393

مهمون داریم

  تو یه سال اخیر که اومدیم اینجا برا اولین بار دایی وحید با خانم و بچه هاش اومدن خونه مون. محمدمهدی دو سالش هست و فاطمه هنوز دو ماهش نشده.. دو سه روزی بودن. مثل اغلب بچه های کوچیک نمیشد باید شدیدا مواظب ضربه های ناگهانی این برادر به خواهر کوچولوی تازه واردش بود و این خیلی کار پدر و مادرش رو سخت کرده . مخصوصا اینکه هنوز محمدمهدی خوب حرف نمیزنه و نمیتونه ارووم خواسته شو بیان کنه. مثل همیشه سر یه اسباب بازی که هیچکس بهش نگاه نمیکرد یهو هم پارسا و هم محمدمهدی میخواستن باهاش بازی کنن و دعوا میشد. مثل تمام فسقل ها عشق موبایل باباش بود وخیلی هم زبل چون نمیشد گولش زد یه روز ظهر رفتیم دوساعتی جنگل کنار رودخونه نشستیم. یه روز هم ب...
24 مرداد 1393

امرداد 93- تعطیلات عید فطر

  اگرچه دیر شده برای تبریک عید فطر ولی نماز روزه هاتون قبول از دوشنبه همسرم اومد و من هم از سه شنبه بیمارستان رو OFF کردم و رفتیم یه دور کوچیکی زدیم. به قول پسرم رفتیم شمال و البته به همه مون خوش گذشت. من که چند روز دور باشم از کار و مریض کلا خوشحالم البته شغلم رو دوس دارم ولی فشار کارم زیاده..پارسا هم حسابی اب تنی کرد و دل سیری از دریا دراورد.. کلی مهمونی هم رفتیم خونه مامان بزرگ من و فسنجون عید فطرهاش عصرش هم با عمو و عمه ام رفتیم ذریا  یه جای دنج و خلوت پیدا کردیم فرداش دوباره با خانواده همسرم خواستیم بریم بیرون که من سد یا جنگل پیشنهاد دادم ولی دوباره رفتیم همون ساحل دنج و خلوت پارسا و باباش که زدن به آب . م...
11 مرداد 1393
1