سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

پارسا سواد دارد

هنوز متعجب ام که چطور پارسا خودجوش و طی یک ماه تونست با همه حروف الفبا اشنا بشه و بتونه بخونه و حتی تلاش کنه بنویسه ..هرچند غلط از یک کتاب ساده خیلی کوچولو الفبا که از مهد هدیه گرفت: آ مثل آهو...ب مثل ببر... حالا تابلوی کنار خیابون و کلمات تبلیغات تلویزیون و حتی تو کتابهاش رو میخونه خب تا چند ماه قبل تعجب میکردم که خانواده ام میگفتن تو توی ۵ سالگی خوندن و نوشتن بلد بودی. میگفتم خوندن شاید ولی دیگه نوشتن نههههه....خب الان یه کم باورم شد که میشه حیف از این امکانات که حتی یه باشگاه یا یه کلاس زبان یا حتی یه پارک خوب نداره... البته به نظرم هرچی سرجای خودش خوبه و اصلا اصراری ندارم یاد بگیره مگر وقتی که خودش علاقه نشون بده. ترجیح ام...
29 بهمن 1394

طاقت دوری فرزند

چه جوری بعضی ها یه بچه یا یه پسر دارن بعد میفرستنش دانشگاه یا سربازی یا یه جای دور.... جایی خوندم که نباید سختی هایی که تو زندگی کشیدین ویا مشکلاتی رو که دارین برای کورک بازگو کنید. مشکلات دوران بارداری  ویا تنهایی و یا خستگی خود را برای بچه تکرار نکنین. بزارین ذهن بچه ازاد باشه و حس مسوولیت و دلسوزی نسبت به شما پیدا نکنه. بچه رو چند روز بفرستین خونه والدین تون ویا اردوهای کوتاه و ... دقیقا یاد پسرم افتادم که میگفت مامان وقتی من بزرگ شدم وخواستم از پیشت برم دیگه بابا کارش تموم میشه بیاد پیشت بمونه! جدای از همه اینها خودم خیلی به این پسر وابسته ام. اون ورز که باز یکی از حص های مستقل شدنش گل کرد و گفت که با پدر ومادرم میره خون...
29 بهمن 1394

رفتیم زمستون

وقتی اول دی شد پارسا جون ذوق کنان گفت الان زمستون شده و برف میاد تا ۲۲ بهمن صبر کردیم. سرما و باروون اومد ولی رف نه بنابراین بعد راهپیمایی ۲۲ بهمن که همراه پدرجون و مادر جون رفت بردمش یه جایی به اسم توسکستان که بیست دقیقه ای با گرگان فاصله داره و کوه و جنگل اش اغلب برفیه خصوصا با سوز و سرمای چند روز اخیر خیلی بالای کوه نرفتیم و همون اوایل جنگل پیاده شدیم. دیروزش برای پسر دستکش شبیه دلقک ماهی خریده بودم و قشنگ شاه و کلاهش کردم ولی خودم و بابا و مامان لباسمون کم بود. زیاد نموندیم شادی پسر از اینکه برف بازی کرد برای کل زمستون امسالم بس بود   .................................................. و اما قسم...
24 بهمن 1394

تولد عمه زاده ها و حواشی

بهمن ماه هم تند داره میگذره. اولین ۵ شنبه ماه تولد دعوت بودیم نکا. یعنی یه دوساعتی راه بود از خونه. و من خیلی خسته. پارسا دلش میخواست بره و من با سردرد نیمه خواب بودم که دخمل خراب کاری کرد. ساعت ۴ زمستون. یهویی حمومش کردم و یهویی پارسا رو هم حموم کردم و راه افتادم. خلاصه شب خوبی بود. پارسا با من کاری نداشت و دخمل هم یه کم نق و نوق کرد و کماکان شیر کم میخورد. پسرعمه اش هم واکسن زده بود و ۷ کیلو شده بود. یه لباس ابی خوشمل و تور انداختم سر نی نی. سر اخر بعد از اینکه یه امپول هیوسین چکشی به برادرشوهرم تزریق کردم ساعت ۱۱ شب اومدیم سمت گرگان.برعکس رفتنی مهسا زیاد نق و نوق کرد و مرتب برا شیر دادن و خوابوندنش ترمز کردم. با پدربزرگشون برگشتیم. ...
20 بهمن 1394

وزن مهسا...مریضی پارسا

از دیروز که مهسا رو بردم مرکز بهداشت خیلی ناراحتم و فکرم مشغوله. نمودار رشدش کند شده و از صدک ۷۵ به زیر صدک ۵۰ اومده. خودم هم احساس کردم لاغر شده و چند روزی هم هست که خوب شیرخشک نمیخوره و شیر من رو که اصلا و ابدا نمیخوره مگر تو خواب و اون هم یه کم. کارمند بهداشت هم هی ااااای و واااای میکرد که وزنش کم شده. یعنی تو دوماه اخیر حتی یک کیلو اضافه نشد. بعد هم واکسن زد و ظاهرا به خاطر مشکل واکسن خوراکی پولیو یک تزریقی قلج اطفال هم زد به پاش و یه ثلاث هم به پای دیگه اش. خلاصه دپرس بچه رو اوردم خونه و رفتم مریض ها رو ویزیت کردم. اتفاقا دو روزی هست باروون شدید یکسره میباره. به پرستارش سپردم بیشتر بهش شیرخشک بده وخودم هم برا گرفتن شیر خودم ...
7 بهمن 1394
1