سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

اخر هفته خود را چطور گذراندید؟

۵ شنبه که اب خونه قطع شد تصمیم فی البدایه گرفتم برم خونه پدری... سریع مخلوط لباس گرم وخنک جمع کردم وبه قول پارسا اتیشش کردیم و راه افتادیم. هوا خیلی خوب بود و بچه ها به جز یه کم نق نق مهسا برای خواب اذیت نکردن. برادرم رفته مشهد اعتکاف و خواهر کوچیکم هم اعتکاف بود. مامان و بابا روزه داشتن و شام کلی دوستای مسجدی بابا خونه شون دعوت بودن. اول اردیبشت بود و سالگرد پدربزرگم. برا همین یکسره رفتیم روستا. خیلی گرسنه بودم و با پلو ماست دادن به مهسا و اجرای فرمایشات پسر مبنی بر تکه کردن گوشت محلی نفهمیدم پی خوردم. تا اخر شب حونه مادربزرگه بودیم و پارسا و پسرعمه ام اونقدر بازی کردن و دویدن که خستگی از نوک پاهاشون چیکه میکرد ولی بازم ارووم قر...
5 ارديبهشت 1395

عطر بهار نارنج

یک جمعه بهاری که سه نفری بودیم ومثل همیشه اصلا حس خونه موندن نبود و یه گشتی تو محوطه زدیم تصمیم گرفتیم بریم پارک بهار نارنج جمع کنیم به نیت گردبند کوچولو. مثل همیشه به اولین درختی که رسیدیم افتادیم به جونش و بچه به بغل یه کم بهار جمع کردیم بعد متوجه شدیم که ای دل غافل داخل چمن پارک بسی درخت نارنج پر از شکوفه هست. پارسا رفت یه کم بازی کرد و بعد حصیر اورد تو علف ها با نینی نشستن ومن هی درخت بتکون وهی شکوفه جمع کن ... خوشبختانه خلوت بود اون موقع و فقط یه خانمی با دو تا بچه اش بودن که هی من رو به حرف میگرفتن. دخترش همسن مهسا بود والبته تپل تر وپرسرو صداتر و ژله ای رو که من به خاطر غیربهداشتی بودن به پارسا هم نمیدم با ولع میخورد. بعد ...
5 ارديبهشت 1395

پسمل پنج سال و نیمه

پسر نازم تو این سن هم خیلی بانمک و نازه. از حرفاش و کارهاش گاهی میخندم و گاهی غافلگیر میشم وگاهی دلم ضعف میره براش با خواهرش جوره و برای نگهداریش باهام همکاری میکنه. مخصوصا الان که دختر هم هرحا بخواد میره و به رفتار داداشش عکس العمل نشون میده پارسا چون اصرار داره ۵ شنبه ها بره مهد چون تکرار و تمرین ندارن. نمیدونم چرا تو مهد اینقدر حوصله بچه ها رو با اموزش خشک سر میبرن بعد از دیدن فیلم پارک ژوراسیک یک هفته ای با دایناسوراش بازی میکرد و نقاشی دایناسور میکشید و حتی برنامه ریزی نفرات و اهن الات میکرد تا یه دایناسور اهنی بزرگ بسازه. خیلی جدی! هر شب وسط سریال یوسف پیامبر خوابش میگیره و میگه مامان فردا برام تعریف کن چه انتفاقی افتاد ( ا...
5 ارديبهشت 1395
1