سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

روال زندگی عوض میشه....

1398/8/24 0:18
نویسنده : مامانی
719 بازدید
اشتراک گذاری
علیرغم مشکلات در غربت و شاغل بودن دوست داشتم یه بچه ی دیگه داشته باشم و خدارو شکر که الان به ارزوم رسیدم. سه ماهه اول بارداری با نفخ و مشکلات گوارشی و بیحالی تموم شد. تو سه ماهه دوم سرحال تر بودم و یواش یواش خریدها رو برای پسرم انجام میدادم و البته لباس های تر و تمیز دخترونه رو رد میکردم بیرون. درد مفاصل دستم اون موقع ها بود. از اولین روز سه ماهه سوم بعد از یک مهمانی شلوغ رسما یک بیمار تمام عیار از انواع بیماریهای بی کلاس و باکلاس شدم. از مشکلات گوارشی تا فشار خون بالا. نوبت سزارین ۸/۸/۹۸ بود ولی به خاطر فشارم به محض پایان ۳۷ هفته سزارین انجام شد . چه روزها و شب هایی تا بیمارستان رانندگی کردم یا اژانس گرفتم یا دوستم یا پرستار بچه ها رو خبر کردم حتی تو ماه هشتم کارم به بیهوشی اسپینال کشید اواخر هم که روزی ۶ تا قرص فشار میخوردم.
القصه سید صدرا تاریخ ۲ ابان اومد بغلم. مامانم شب پیشم موند تو بیمارستان و تقریبا تمام شب نوزاد رو بغل کرد. چون تو تخت اش گریه میکرد و تو بغل ساکت بود. تحمل درد بعد عمل نسبت به بچه های قبلی برام خیلی راحت تر بود. روز دوم گفتن بچه فاویسم داره و با زردی بالا بتید بستری بشه( بخاطر ایکتر تو ۲۴ ساعت اول). مثلا بیمارستان خصوصی بود بچه رو با پوشک کثیف و یه لیتر باد معده گریون تحویل اتاق شیردهی میدادن. یاد بیمارستان امیرکلا ۹ سال قبل افتادم که علیرغم شلوغی بچه ارووم و تمیز تحویل میدادن همیشه. خلاصه دو تا بچه ی زرد بود و دو تا مادر. من بچه ی سوم روز بهد سزارین و تنها و اون یکی مامان با دو همراه و بچه ی اول و کلی دمبل دستک. بنده خداها به من هم کمک میکردن.چه شب سختی بود فرداش با رضایت بچه رو اوردیم خونه و خودم سریع بردمش حموم با کمک باباش شستیم و بعد یه اسپند دود کرم کلا بچه ارووم تر از دو روز اخیرش شد. روز چهارم بردم بیمارستان خودم باز زردی اش بالا بود گذاشتم تو دستگاه. تو اتاق پرسنل رو تخت چه خوابی کردمچای و ناهار هم برام اوردن ‌ بچه رو هم ساکت میکردن. دمشون گرم. خلاصه روز ششم هم زرد بود. روز هفتم با اژانس بردم ازمایشگاه نذر امامزاده کردم خوب باشه. عدد زردی اش خیلی پایین بود. اگرچه تا الان که ۳ هفته شده هنوز یه کم زرده. خلاصه پرونده زردی با شرط خوردن کاسنی بسته شد. پارسا و مهسا هر دو خوشحالن. مهسا بیشتر به من میچسبه و مامان مامان زیاد میگه.
خوشبختانه امسال مهسا مهدش رو خیلی دوست داره و فقط رفت و امدش یه مقدار سخت شده. گاهی تو سربالایی کوچه پرستارش بنده خدا کولش میکنه. به سرو صورت بچه زیاد دست میزنه و ادعا میکنه میتونه بغلش کنه و ببره اتاق دیگه. خلاصه باید مراقب بود.
پارسا هم شعر میخونه که داداش شکل خودم دارم.
خب شب بیداری و کولیک متوسط نوزاد و ضعف های شدید گهگاهی و درد شونه و گردن و این نک و ناله ها باعث شده روزها رو بشمارم. البته شدیدا منتظر لبخند های اگاهانه و بازی کردنش با خواهر و برادرش هم هستم. خواهر و برادر ها و پدر و مادرهامتناوبا سر میزنن. مامان برام غذاهای طبع گرم و گوشت گوسفند و اردک و حلوا میپزه. یه پرستار جدید هم برای شیفت عصر گرفتم بیشتر مراقبت از مهسا و کمک تو کار خونه. وگرنه تو این بیست روز حتی یه پوشک ندادم عوض کنن.
مهسا و بعدش پارسا بدجور مریض شدن. بیشتر با شکم درد و استفراغ. مهسا رو بردم بیمارستان مون سرم زد و ۴-۵ روز طول کشید تا خوب شه. بچه ام اب رفت. ولی پارسا داروهاش رو خورد و یه روزه خوب شد خداروشکر.
خلاصه هم اینکه مهسا اردوی جنگل و پیست اسب دوانی رفته و یه روز هم جشن غذا داشتن که براش پلو ماهیچه پختم برد.
پارسا هم کلاس زبان و اسکواش و جمعه ها شنا میره. کاردستی و روزنامه دیواری هم تا جایی که بتونم براش ردیف میکنم.
برادر و خواهر بازی میکنن، دعوا میکنن، میخندن و گریه میکنن. من تمام صبح رو‌خواب و بیدار تو اتاقم هستم و اگه بتونم عصر هم یه چرتی بزنم. ولی درنهایت بیشتر از ۴-۵ ساعت در شبانه روز نمیتونم بخوابم. دلم برای روزهای عادی تنگ شده. امیدوارم این روزهای پر از خستگی راحت تر بگذره.
پارسا: مامان یه ضرب المثل بگم؟
مهسا: چییی؟ زنبور عسل!
پارسا: اسم بچه رو چی بذاریم؟ پوریا یا رضا یا صدرا؟
مهسا: فامیلی اش رو چی بذاریم؟
پارسا: من حالم بده شکمم درد میکنه
مهسا: مدرسه ی بچه های مریض تعطیله
مهسا: پارسا رفته تولد دوستش داره بهش خوش میگذره. پس من چی؟










کاردستی های پارسا:





روز جهانی تخم مرغ
مکعب مستطیل
هرم غذایی
روز جهانی دیابت
فعلا ساعت ربع از ۱۲ گذشته. فسقل ها خوابن. سعی میکنم بخوابم تا راند شبانه فسقل شماره ۳ شروع بشه
پسندها (2)

نظرات (1)

عمه فروغعمه فروغ
27 آبان 98 0:01
قدم نورسیده مبارک  خدا هر سه تاشون رو براتون حفظ کنه