سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 29 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 4 سال و 6 ماه و 4 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

دی ماه ۹۵ از شب یلدا تا....

در این روزهای سرد و سرماخوردگی یه کوچولو از فسقل ها بنویسم. اول فسقل شماره دو که از صبح تا ظهر که سرکارم دلم براش یه ذره میشه و همش درموردش با دور و بریام صحبت میکنم. اینکه چطور تو هرکاری تقلید میکنه. از لقمه نون درست کردن تا سعی در استفاده از کرم پودر. اینکه دیگه ماما و بابا نمیگه و فقط به ندرت دادا خطاب به برادرش میگه. با اووونگ اووونگ کردن حرف میزنه و حتی اگه تا خرخره خورده باشه و سیر باشه باز دنبال یه بشقاب  یا سفره ای که میخوای بندازی میدوه. اینکه این روزها اونقدر خطری شده که اگه ۱ دقیقه ساکت شده یا ظرف سوپ رو روی میز واروونه کرده یا کفشها رو ولو کرده یا از یه چای بلند بالا رفته. تو سلمونی مردونه موهاشو چتری زدیم و عاشق ای...
25 دی 1395

حال و احوالی با فسقل ها

دخترم ۱۴ ماهه شد سعی میکنه حرفای ما رو بفهمه. دستورات ساده رو انجام میده. اب بخور. کنترل تلویزیون بده. موبایل بده. بشین. بیا بغلم. لالا کن. وقتی میگیم دستت چی شد؟ میگه هوووووف به بخاری و هر چیز نوک تیزی میگه هوووف میگم بیا بوست کنم. میاد و لپش رو میاره جلو میگم پستونکت کو؟ بالش رو بلند میکنه و زیرش رو میگرده. تو ۱۴ ماهگی میگه ماما..بابا..دادا...یه چیزی شبیه نهههه برای اینکه بره بیرون کلاهش رو میاره سرش کنم.عاشق آب بازی تو حموم و سینک دسشویی هست تو ۱۳ ماهگی یه دندون c و یکی از دندون های کرسی اش دراومد میشینه کنار سفره و با غذای بشقابش ور میره و به چیزایی که میخواد اشاره میکنه.اگه چیزی توجه اش رو جلب کنه تا اونو بدست نی...
5 آذر 1395

سرد سرد خیلی سرد

سال ۹۵ آخرای آبان تصمیم گرفتیم بریم مشهد . من و بچه ها و خواهرم با هواپیما. با اینکه از چند روز پیش چند جور غذا پختم و فریز کردم و شب قبل چمدون ها رو بستم و لیست هم تهیه کردم ولی درست یکساعت قبل از پرواز کار بیمارستانم تموم شد ئ با عجله تمام آماده شدیم و کاپشن مهسا و خنزر پنزر جا گذاشتم. تو هواپیما مهسا نهایت ورجه وورجه رو از سروکول اینجانب به جا اورد.باباشون فرودگاه اومد دنبالمون. پارسا تانک کنترلی ۱۴۰ هزارتومنی رو که مثلا از مدرسه هدیه گرفته بود با خودش اورد و مجبور بود تو تمام حراست های فرودگاه با لبخند خاصی محتویات کیفش رو نشون بده. حس خاصی بهش میداد که مثل بازی کامپیوتری اش تو گیت بازرسی میشه. خونه قدیمی ما و جدید برای مهسا خیلی...
4 آذر 1395

ساعت ست کردن سه تامون

طرح لباس رو از اینترنت دیده بودم. یه پیرمردی هست تو خونه اش کاموا میفروشه.وسط خرید بقیه چرت میزنه و خانومش تو اتاق دیگه خونه ایوون دار قدیمی اشپزی میکنه. دختراش هم بافنده اند. زحمتشون رو کشیدن ولی چیزی که میخواستم نشد. خودشون باید میدونستن برای بافت سایزی که بهشون میدی باید یه کم گشادتر ببافن. ولی در کل قشنگ شد. برای یه پاییز خنک پوشش خوبی هست   بچه ها تو النگدره با یه گربه سیاه بازی میکردن. پارسا دوسش داره و براش غذا برده. فسقلی هم عاشف تاب بازی و تقلید کارهای داداششه. تو تمام عکسایی که این و اون گرفتن عکسای خودم و سلفی ها فقط خوب بودن. ...
4 آذر 1395

عکس ونوشته ها از آبان ۹۵

عاشورا و تاسوعا دو سه روز اول دهه محرم خونه پدری ام بودیم. پارسا برای مراسم و شام با پدرجونش میرفت مسجد. یه شب هم خیلی اتفاقی رفتیم به مادربزرگم سر بزنیم که فهمیدیم دایی ام تو تکیه شام میده و هر چی زنگ میزدن هم موفق نشده بودن خبرش رو بدن. البته کلی از حرفا و خاطرات قدیم خاله ام خندیدیم. ته خاطراتش غم و بیچارگی بود ولی طرز بیان و خنده های خودش ما رو هم خنده مینداخت. از اینکه اون قدیما مادرشون ۵ تا بچه قد و نیمقد رو توخونه گلی قدیمی زیر کرسی و نور چراغ لامپا درحالی که خواب بودن تنها گذاشته بود و تو تاریکی زودرس یه روز زمستون رفته بود سرکوچه تا مراسم دسته روی رو نگاه کنه ومامان شیش ساله ام خاله ۴ ساله ام رو فرستاده بود تو خیابون دنبال ماردشو...
20 آبان 1395

چشن تولد پارسا و مهسا

هم شش سالگی سن خاصی هست و هم یکسالگی...هر دو سکوی پرتاب به مرحله جدید زندگی. خدا را همیشه شکر میکنم . دختر کوچولوی ماه ام...مهسای من...یکساله شدنت مبارک. خواستمت و میخواهمت.همیشه چه باشم وچه روزی نباشم بدون که من دو تا شدم با تو. یک مادر کامل دیگه فقط برای تو..یک قلب و یک تمامیت برای تو .. پارسای من...پسری که هنوز بعد شش سال مثل روزهای اول با دیدنت دلم میلرزه و چشمم پر از اشک میشه از حس کامل قدرت ولطف خدا در اغوشم ................................ امسال تصمیم گرفتم خونه خودمون که همون پانسیون یه بیمارستان تو یه شهر مرزی کوچیک هست براتون جشن بگیرم. یه جشن کوچولو فقط با خانواده هامون برای هر دوتون.البته بابایی اولش مخالف بود. پس...
20 آبان 1395

از عید قربان تا ...همین حالا

روز عید قربان خونه پدرم بودیم. امسال به جمع ما یک فسقل به اسم مهسا اضافه شد.و البته داماد جدید یعنی شوهر عمه ام.صبح زود راه افتادیم و ساعت دهی کباب رسیدیم. بعد اون رفتیم دریا پارسا و محمدجوان و باباهای خوش تیپ شون به آب زدن. ما هم حصیر انداختیم نشستیم و هندونه خوردیم و جیغ زدیم که بچه بیا عقب تر... مهسا که کلهم خواب بود و دلمون موند که چرا هندونه دوم رو حتی به خاطر دل یه بچه که طلوع  باشه نشکوندیم... بعد ۴ بود برگشتیم و کباب دیگی مامان رو برا ناهار خوردیم. شام هم خونه پدربزرگ پدری بچه ها بودیم و همه جمع بودن.باز پارسا نق و نوق میکرد که منم بچه به بغل رفتم تو حیاط بازی گرگم به هوا و بدو بدو. از ته دل میترسیدن بگیرمشون و غش غش میخندیدن...
5 مهر 1395