سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 21 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 25 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

هواخوری اردیبهشتی

  یکی از جمعه هایی که بابای پارسا هم بود و هوا هم خوب به پیشنهاد خودم رفتیم بیرون. سد وشمگیر یه سد قدیمی خاکی که نمیدونم رو کدوم رودخونه هست هوا  عالی بود و پرسان پرسان راه رو پیدا کردیم. پر از ابی اب و اسمون و سبزی اطرافش و بهتر از همه خلوت بودنش که بنی بشری اون ورا نبود کنار ساحلش پر از لاک پشت بود یه ساعتی کنار اب نشستیم ومیوه خوردیم. موقع برگشتن هم با یه گله شتر عکس گرفتیم. اینقده از موجودات بزرگ مث گاو یا شتر میترسم که نگو. میترسم یهو رم کنن بیفتن دنبالم. بعد هم کنار جاده عسل خریدیم. فک کردم مثل همه چی این زمونه قاطی داره و تقلبیه ولی الان که استفاده میکنم معرکه ست. خلاصه رسیدیم خونه من ناهار اماد...
2 خرداد 1393

گلایه از یه سه سال ونیمه

+ عکس   اینجا فقط میخوام گلایه کنم ازت پارسا. الان که داری میخونی چند سالته نمیدونم...ولی حالا که مینویسم چیزی حدود 3 سال و نیم هستی. خودسر و ادعای بزرگ شدن و استقلال.. با این کار صبح تا عصر و پیش پرستار بودنت شاید ادعا کنی همین میشم دیگه. ولی خداوکیلی عصر و شب پیشتم وکنترل ات از دستم در رفته. راستشو بخوای آروم هستی. به حرفم گوش میدی و پای تی وی میشینی. دقیقا میفهمی چی میگم و صدامو میشنوی... ولی وقتی ارین رو میبینی دیگه صدامو نمیشنوی. تمام قولهات رو فراموش میکنی. بازیگوش و خطرناک میشی... خطرناک به معنای واقعی. محوطه پشت بیمارستان که در واقع حصاری بین خونه های ما و محوطه نیست جای خلوتی هست. بارها بهت گفتم از نز...
2 خرداد 1393

نقاشی های 3 سال و نیمگی

وقتی دفتر نقاشی شو دو روزه پر میکنه ورق میزنم و چند تا عکس میگیرم قطار نردبان و بخاری به قول خودش وحشتناک اتوموبیل ها گرگ و احتمالا غذاش انگری بردز مشخصه دیگه ...
2 خرداد 1393

لغتنامه پارساجون

مامان لباسو دوزیدی این درختا رو کاریدن غذا پزیدی اینجا رو شسته کردی .............................................................. خوبی؟ خوبم چطوری؟ چطورم ........................................................... رقته در خونه ارین. بهش گفتم نرو ظهره..خونه نبودن..برگشته میگه من سعی مو کردم میگه من همه رو دوس دارم میگم قول بده زیاد با تبلت باری نکنی.. انگشت اشاره شو میپیچونه دو انگشتم و میگه قول مردونه ......................................................... میگم گوشه چشمت کثیفه با انگشتش اشاره میکنه به صورتش و گردن و شکم میگه از تو چشمم میره میره میره تا شکمم ......................
2 خرداد 1393

نوروز 93

سفره هفت سین رو تا آخرین ساعت هایی که وقت داشتم ردیف کردم.البته نه سال تحویل خونه بودیم و نه کسی اومد خونه مون. ولی دلم میخواست سفره بندازم یادم میاد سال تحویل خونه مادرشوهرم بودیم. فرداش خونه مامانم رفتیم و البته خونه مادربزرگ هام. روز سوم اومدیم تهران خونه داداشم تا بابای پارسا با پرواز بره سرکارش و ما فرداش برگشتیم. منم رفتم شهر محل کارم و سر کشیک هام تا 9 عید که 3 نفری با بودیم و خلاصه گذشت تا 13... که دوباره همسرم رفت.. بندر گلی و پفک خوردن پارسا و جیش زدنش و عصبانیت من و خلاصه این جور مکافات بود... یه شب هم دوست حامد شام اومد خونه مون.. سیزده به در هم رفتیم فرودگاه برا رسوندن همسرم...همین یعنی جز دو سه روز اول...
9 ارديبهشت 1393

اعتماد نکن..

  اول  اینجا  رو بخونین بعد بیاین ادامه مطلب..     بعد اون ماجرا اخلاقم با پرستارش عوض شد من چاره ای نداشتم.  2 روز مونده بود به عید و من هفته اول عید رو باید میرفتم شهرستان برای طرح دانشگاهم وکسی نبود باهام بیاد و بچه رو نگه داره. درثانی امتحان ارتقا و بورد سال اخرم نزدیک بود و پرستار جدید گرفتن کلی دردسر داشت. اولین کار نصب دوربین تو هال و اتاق پارسا بود. بع هم روی شیفت های خصوصی و درامد قابل توجه اش خط قرمز کشیدم تا شب ها خونه باشم. یه روز از دادگاه احضاریه اومد تا بریم برا همون پسره که ازش شاکی بودیم. ولی قرار بود با این ادما درنیافتیم و منصرف شدیم از رفتن. پرستاره میگف...
9 ارديبهشت 1393

زمستان و پارسا

شب یلدا تا شب عید در یک البوم کوچک   زمستون طولانی بود. به هوای بارون و برف از 5 شنبه بازاری که اینجا معرروفه یه چکمه پلاستیکی گرفتم و از یه کفش کودک هم بوت پسرم رو خریدم صبح ها شال و کلاه و مهد بود و ظهرها که خودم به جای سرویس میرفتم دنبالش بچه های بیچاره با اون همه لباس تو اتاق گرم نشسته بودن تا یه ساعت بعدش سرویس بیاد. از وسایل بازی هم خبری نبود. خلاصه مجبور بودم ولی پارسا خوب شعر ونقاشی یاد میگرفت ولی بچه ها به زبون محلی همینجا صحبت میکنن وعملا فقط پارسا  و آرین همزبون و فارس بودن. شب یلدای ما   یکی دو بار برف اومد و بارندگی خیلی زیاد نبود. این هم آدم برفی و یا به عبارتی جوجه برفی ما ...
9 ارديبهشت 1393