سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 21 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 25 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

دریا

اینبار دریا رفتن ما فرق داشت چند سال اخیر فقط میرفتیم لب ساحل ولی اینبار زدیم به آب- دریای بهشهر به فسقل خیلی خوش گذشت و حسابی بازی کرد   اینبار با خانواده عمه پسری رفتیم. محمد امین پسرعمه پارسا هم بود که کلی پسری با اسباب بازیهاش بازی کرد..انگار نه انگار که چند ساعت کنار دریا بودیم..پسر پر انرژی من! ...
24 تير 1393

شروع تابستان ما

امسال نزدیک ماه رمضون اتفاقات جورواجوری افتاد. یکی اش مشکل همیشگی من یعنی پرستار بچه که میگفت من ضعیفم و باید از صبح تا افطار بخوابم...منم جوابش کردم و پناه بر خدا زندی رو شروع کردم. روز اول حیرون و ویرون پارسا رو بردم مهد که اتفاقا  خوشش اومد. عصر هم گاهی میذاشتمش خونه همسایه. اتفاق دوم این بود که همسایه مون از اینجا رفت. یعنی من یه دوست و همزبون اینجا داشتم که برای مسایل کاری یهو رفتن و هم من بی دوست شدم و هم پارسا بی آرین! ولی از اونجا که همیشه امیدم به خدا بود پرستار بچه اونا اومد پیش من و از این بابت خیالم جمع شد. ................................................................................... قبل ماه رمضون ...
24 تير 1393

مهد کودک خصوصی من

مهد کودک خصوصی من با حفاظ کاملا ایمن منظره ای عالی تهویه مطبوع در حد هوای ازاد اسنک ویتامین D کاملا طبیعی هر 3 بچه یک مراقب با سرگرمی هایی که کودکان نبود مادرشان را اصلا حس نکنند ساعات نگهداری محدود به یک الی دو ساعت مخصوص فرزندان مادران پزشک که پرستار بچه انها رفته و بیمارستان احضارشون کرده و به چه کنم و چه نکنم افتادن " مشکل روزمره من وخانم دکتر دیوار به دیوارمون که خدا رو شکر میکنم که کنارمون هستن که هم تنها نیستم هم پارسا همبازی داره و هم همدرد وهمزبون هم هستیم....خدایا باز هم شکرت که قسمت زیادی از نگرانی زندگی غربت منو با  بودن این همسایه کم کردی"   ...
20 خرداد 1393

گردش یک روز دیرین

    16 خرداد 93 واقعا همین بود... گردش یک روز دیرین ولی توی جنگل گلستان... نم نم بارون بود نزدیک ظهر راه افتادیم رفتیم جنگل تا روستای زیارت. تو اون حال و هوا مزه خاصی نداشت. پر از ساختمون های اپارتمانی ساخjه و درحال ساخت...زباله های کنار رودخونه..ماشینهایی که جا و بیجا پارک کرده بودن. زیارت هم خواستم برم که توفیق نشد واقعا و فقط چند تا عکس گرفتیم. البته تا ابشار نرفتیم. تو راه برگشت کنار رودخونه نزدیک پل نشستیم و تنقلات خوردیم. خوبی اش تو خلوت بودنش بود. و هوای ابری و افتابی. پارسا ذوق این جور جاها رو داره و یک کم پاهاشو تو رودخونه خیس کرد. بعد از تشنگی ناشی از تخمه افتابگردون و پفک فهمیدم تی بگ نیاوردم. تو...
20 خرداد 1393

جوجه

یه روز دیدم پسربچه کنار خیابون جوجه محلی میفروشه دونه ای 1500 تومن. با یه کم ذرت خورد شده خریدم برا پارسا. پسرم کلی ذوق کرده بود. اولش میترسید ولی بعد میگرفت تو دستش. گرفتاری های من هم شروع شد .میبردنشون تو حیاط بعد مشغول بازی میشدن و جوجه ها میموندن زیر پای پسرا. اخه هر جا بچه ها میدویدن دو تا جوجه ها هم دنبالشون میرفتن. همش میگفتم دور خونه نگردین جوجه ها تنها بمونن گربه اونا رو میخوره...ولی رفتار اینها از گربه هم بدتر بود و با اسباب بازی رو سرشون فشار میدادن که من به دادشون رسیدم. خودم هم از دست جیک جیک شون کلافه میشدم. جیک جیک نبود که...جیغ جیغ بود.... خلاصه یه روز صبح دیدم یکیشون بی حاله و غذا نمیخوره که افتاد مر...
17 خرداد 1393

سفری کوتاه به خانه مان

      بعد از هفت هشت ماه رفتم مشهد خونه مون. پارسا خیلی ذوق داشت. با بابا و مامان وعمه کوچیکه ام رفتیم. مرغ و بادمجون با غوره درست کردم + کباب دیگی و گوجه برا تو راه. کوکوسبزی هم درستیدم که خوب در نیومد دادم به پرستاره. این کارها در حالی بود که وسطش میرفتم بیمارستان و خرید و مطب  و دوش گرفتن و جمع کردن وسایلم. توت فرنگی و زردالو و خیار و گوجه و تخمه و... ساعت دو و نیم راه افتادیم و تو جنگل گلستان توقف کردیم برا ناهار. من هم از چناران به بعد رانندگی کردم تا خونه. گرگان که بودم خیالم نبود ولی تو راه از دلتنگی حرم اشکم دراومد. وضیعت خونه کمی تا قسمتی خوب بود. اونقد که دو سه نفری افتادیم به گردگیری و شستشو و...
14 خرداد 1393