سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

لالا نه!

پسر عسلم! امروز که به پسرعمه ده ماهه ات نگاه میکردم انگار هیچی از کارهای اون موقع تو یادم نبود. چه خوب شد که اینجا برات مینویسم تا بهترین روزهای من و تو با کند شدن حافظه ام از بین نره. بازیگوشی این روزهات منو هاج و واج گذاشته. ........................................................................................ اوج شیطنت هات هم موقع خوابه. اول باید درست وحسابی با موبایلم بازی کنی. گربه سخنگو رو میاری و کلماتی رو که بلدی میگی تا تکرار کنه و مرتب میزنی تو سرش یا جی جی براش میریزی. امروز اهسته میگفتی : پیشی لالا...پیشی لالا... دیدم موبایلم هنگ کرده و گربه با چشمای بسته رو صفخه فیکس شده. خوشحال شدم که دست از سر موبایلم برمیدا...
16 آبان 1391

مهمون داریم

مادربزرگ و پدربزرگ پارسا اومدن خونه مون. روز عید غدیر هم خانواده عمه که نی نی محمد امین ده ماهه دارن ( پسرعمه پارسا). مشخص هست که پارسا از خوشحالی یک جا بند نمیشده. پارسا حتی اجازه نمیده که اسباب بازی که عمرا بهش توجه نمیکرد تو دست نی نی مهمون باشه. گاهی باهاش چهار دست و پا همراهی میکنه و هاپ هاپ میگه و گاهی بهش میگه " اتاق". یعنی بریم تو اتاق. خب هنوز نمیدونه فسقل 10 ماهه حرفش رو نمیفهمه. امروز رفتیم بازار و پسری لج کرد که " هن هن" بخر. یه بسته 3 تایی و یکی هم شش تایی برداشت .چنان تو بغل اش گفته بود که دلم نیومد بیشتر مقاومت کنم ولی وقتی وسط بازار  رو نیمکت شروع کرد به ماشین بازی و حاضر نشد دیگه راه بیاد یه تنبیه کوچولو با اخم...
15 آبان 1391

راست یا چپ؟

  میگم پارسا جون قاشق رو با اون دستت بگیر! میفهمه چی میگم ولی زل زده به قاشق دست من که روبروش نشستم و بعد به دست خودش!!! از اونجاییکه بچه ها با "دیدن" بهتر از " شنیدن" یاد میگیرن تا اطلاع ثانوی بنده با دست چپ غذا میخورم. ( در نقش ایینه) ....................................................................................... دو شب اخیر تا دیروقت بیدار بود. امشب که تصمیم گرفتم  دوباره ساعت خوابش رو تنظیم کنم اقا رفته از تو هال یه سی دی و کنترل دستگاه رو اورده. بهش گفتم نه الان لالا کن...گریه کنان رفت تو هال همه چراغ ها رو روشن کرد و تلویزیون رو هم روشن کرد و اصرار که بیا  سی دی " نی نی" برام بذار.... مجبور...
7 آبان 1391

توصیه مادرانه

  یه چیز ساده که یادمون میره ولی بعضی وقتها خیلی کارسازه: از تجربه دیروزم: همیشه یه کاغذ با مشخصات بچه عزیزتر از جونتون با یه شماره تلفن تو جیب فسقل هاتون بذارین. خصوصا تو پارک و جاهای شلوغ مثل حرم و بازار و ....   پی نوشت : رفتیم پارک. ٢ ساعت تموم از این سرسره به اون تاب... حوض خاک بازی...اون سرسره و.. گفتم بسه مامانی بریم خونه. گفت نه. من هم نشستم رو سکوی جلوی سرسره و پارسا رفت از پله های پشتش بالا بره. هی منتظر موندم دیدم نیومد پایین. دلم هری ریخت. یه دور دوروبر سرسره رو که چند تا پله داشت رو گشتم. دیدم نیست. در عرض چند دقیقه داشتم دیوونه میشدم. که یهو دیدم دست نگهبان پارک رو که تو اون حوالی بود گرفته....دیگه غ...
7 آبان 1391

دیکشنری پارسا به فارسی (مهر 91)

  کاخ او : چاقو آدال : یخچال گاش اُگ : قاشق پتو : پتو اَقش :  نقاشی ، مدادرنگی ، دفتر بودّو : بدو دُلووو : کوچولو (درحالی که چشماشو ریز کرده و لبخند میزنه) ارگنگ : خرچنگ باش اُ : پاشو  بایی : ماهی دایی : چایی اَمّو : حموم پیشی : پیشی گاگ : داغ گن : قند جولو : جلو ( مخصوصا موقع نشستن تو ماشین) هبّا : هواپیما ... پسرم هرچی که ما میگیم تکرار میکنه ولی لمای که بصورت خودجوش و کاربردی استفاده میکنه محدود هستن که بعضی هاشو نوشتم.   این عکس اولین عکس 3 در 4 فسقل خان من هست که برا مهدش گرفتم: ...
25 مهر 1391

فسقل 2 ساله (مهر 91)

  بالاخره بعد از کلی اذیت شدن نوزده وبیستمین سفیدی از لثه های پسرم نمایان شد و درست در ٢ سالگی هر ٢٠ تا دندون شیری اش در اومدن. باید تنبلی رو کنار بذارم و مسواک زدن مرتب رو بهش یاد بدم. الان جسته گریخته مسواک میزنیم. و دیری نخواهد پایید که مامانی دست رو صورت ورم کرده و گریان سر از محل کار بابایی در بیاره   امسال مامانی که من باشم امتحان بورد دارم یه چیزی شبیه کنکور ولی سخت تر که البته یه امتحان خروجی برای تخصص  هست و هم دوره ای های من به طور شبانه روزی در حال خر زدن هستن. بنده هم علیرغم میل درونی رفتم مهدکودک سر خیابون (نیکان) و فرم ثبت نام گرفتم تا عصر ها پسری رو ببرم مهد و خودم تنی به کتاب بزنم. البته نشون به او...
23 مهر 1391

شب های قبل از کشیک

مدتی هست که شیفت های بیمارستانم کم شده وعصر و شب های بیشتری رو کنار پارسا هستم. ولی تو همون چند تا دونه کشیک هم همش عکسا و فیلمای گل پسر یرو نگاه میکنم و دلم براش تنگ میشه. البته اسمش یه شب کشیک بود. من که اهل اشپزی انچنان نبودم تو شب قبل از کشیکم چند جور غذا درست میکردم اخه باید اندازه 2 تا نهار و یه شام و میان وعده بعدی اش رو تهیه میکردم. نمیتونستم بسپارم به پرستارش. چون حواسش جای بچه میرفت به پخت و پز و بهانه ای داشت برای غافل شدن ازش. در ثانی دلم نمیخواد یه غریبه خیلی تو اشپزخونه ویخچالم سرک بکشه. خب اینجوریم دیگه. غذای فریزری و مونده هم که عمرا نمیدم به پسری. پس تا نیمه های شب قبل شیفت تو اشپزخونه و...   &...
20 مهر 1391