سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

انتخاب های پسری

علاقه وافر پسر ها به ماشین (اتومبیل) یه چیز ذاتی است که پسری من هم از این قانون مستثنی نیست. پدرجون میخواست برای تولد پارسا یه لباس بخره که پسری کلید کرد رو طرح همین لباس و اون رو انتخاب کرد.             رفتیم برای تشک وبالش پارسا یه ملحفه بخرم. خودم یه ابی رو که روش طرح فیل داشت انتخاب کردم. ولی پسری گوشه همین رو گرفته بود وهی" هن هن" میگفت. که خود فروشنده گفت خانم همین رو انتخاب کرده پسرتون... امکان نداره تو یه فروشگاهی اسباب بازی ماشین باشه وپسری گریه نکنه برای خریدنش. یه بار که شمال رفته بودیم خرید وکلی وسیله تو دستم بود، اقا لج کرد که بغلم کن. تو راه با اون وضعیت اسف بار بیرون ...
20 مهر 1391

هر انکس که دندان دهد...

کی میشه این دو تا دندون کرسی در بیاد. این همه بیحالی و لجبازی، دم به ساعت تب کردن، اب دهن اویزون، بی اشتهایی و بدغذا شدن، بدقلقی کردن هاش...واقعا کلافه ام کرده. خدا رو شکر میکنم که این درد و رنجی که هر دو تامون میکشیم  به خاطر دندون هاشه و نه مریضی ( گوش شیطون کر) کارم شده این که ازش رو برگردونم تا هق هق گریه هامو نبینه. بچه ام خیلی حساسه اگه ببینه گریه میکنم خیلی ناراحت میشه. فکر کنم دیگه اون قدرت و شور و نشاط سابق رو ندارم. ضعیف و افسرده شدم. نمیدونم والا...صدای ناله اش تو خواب که به خاطر کیپ شدن بینی اش راه نفس اش قطع میشه دیوونه ام میکنه. اتفاقی که همین الان داره میافته. لعنت به هرچی ویروس و میکروب و مریضی..کارم شده شربت و شیاف است...
16 مهر 1391

تولد 2 سالگی

  پسر گلم دو سال از بهت داشتن تو میگذره و خدا را لحظه لحظه شکرگذارم از قیمتی ترین هدیه اش.                   عاشق شمع فوت کردنی. بیست بار خوندم تولدت مبارک و فوت کردی و باز اشاره به کبریت... خوبی تولد خلوت سه نفره اینه که نگران چیزی جز خوش گذشتن به پسر کوچولو نیستی. میخواستم شمال که بودیم خونه پدرجون برات تولد بگیرم که انگار قسمت نبود. اینجا هم میخواستم چند تا از اشناها و همسایه ها رو که بچه همقد تو دارن دعوت کنم که درنهایت ترجیح دادم من و بابایی مهمون های تولد تو باشیم. ایشالله ٣ سالگی ات یه جشن مفصل برات میگیرم.  تو تزیی...
12 مهر 1391

سفرنامه شمال 7

این بار ١ هفته شمال بودم وخیلی خیلی خیلی خوب بود. گرچه مریضی پارسا و بعد محمدمهدی نگرانم کرده بود و پسری عمو و عمه و خاله فاطمه ودایی اش رو ندید ولی هوا خوب و خیال راحت بود. برای اولین بار بعد از تولد پارسا با اتوموبیل رفتیم شمال. از جاده مه الود و زیبای کیاسر. پسر مریض و بیحال من تمام راه سرش رو شونه ام تو بغلم نشسته بود. رفتیم قایمشهر خونه ما و مثل همیشه به روستاهای مادربزرگ هام سری زدیم. شب اول رفتیم زیارکلا که پارسا هنوز شکم روون بود و نیمه سالم. یه بوس گنده به ننی داد که خیلی خوشحالش کرد. روز بعد رفتیم رکابدارکلا. پسرعمه 5-6 ساله من ، محمدجواد هم اونجا بود وبه پسری خیلی خوش گذشت. تو عکساش معلومه . از توپ بازی وماشین بازی تا...
3 مهر 1391

فصل بیماری

پارسای من بیش از 72 ساعت لب به غذا نزد. جلوی چشمم تن و صورتش اب شد. هزار تا فکر و خیال کردم. شیر فاسد؟ زیادی سالاد خوردن؟ به خاطر دندونش؟ چشمش کردن؟ خلاصه تب بالا و اسهال و استفراغ تمتم عیار. بچه ام فقط بیحال اصرار میکرد: اب بده! اتفاقا دایی شاهپور اینا هم اومده بودن و اصلا نتونستم ازشون پذیرایی کنم و فقط تا طرقبه باهاشون رفتم. شب اخری بردمش سرم و پتاسیم بهش زدن. رگش سخت پیدا میشد و باز چریه اون از همه بلندتر بود. جیغ میزد مامان مامان... میدید من به دادش نمیرسم داد میزدک بابایی...بابایی... فردا صبحش دیدم تب نداره با دایی اینا رفتم شمال. اونجا هم 2 روزی اسهال در حد تیم ملی بود. بعد کلی صلوات نذر کردن و ماست و دوغ خوردن ...
2 مهر 1391

مامان كو؟ بابا كو؟

پرستارش زنگ زده كه پارسا از صبح از اين اتاق به اون اتاق ميره وميگه مامان كووووو؟ از ظهر كه رفتم خونه تا شب كه بخوابه هم اش ميگفت: بابا كووووو؟ مخصوصا موقع خواب كه با خودش حرف ميزد و با اهنگ لالايي ميگفت بابا كووووو و اون وسط ميپروند: نيييست اخه پارسا الان ٢٠ روزه باباشو ندیده... ...
19 شهريور 1391

هم صحبت شیرین

پارسا مامانی جیش داری؟                  - نه نه ( در حالی که یه دستشو تکون میده) میخوای بری دسشویی؟                    - نه نه مطمینی؟                                          - نه نه! .. .. .. بستنی میخوری؟    ...
16 شهريور 1391

باغ استاد

بگذریم که به چه مکافاتی ادرس رو پیدا کردیم... گوارشک! چهارچرخه، توپ، چند دست لباس، و خوراکی  براش بردم. یه باغ میوه با 2 تا استخر یکی ماهی داشت و یکی بار شنا. یه قسمت با حفاظ توری پر از پرنده.. قرقاول..طاووس... یه هاپوی بزرگ.. اساتید ما با خانواده هاشون و بقیه رزیدنت ها یکی یکی سر و کله اشون پیدا میشد که چند تا بچه هم تو جمعمون بود. یکی اوا نوه شیطون صاحبخونه که گفته بودن با اومدنش حتما ماشین پارسا رو میگیره و خلاصه خیییییلی شیطونه... ولی در اولین برخورد پسری یه دادی کشید که دختره با گریه رفت بغل مامانش و دیگه نزدیک چهارجرخه هم نیومد. پسر 14 ماهه خانم دکتر ( استاد اکو ) هم با نزدیک شدن پسرم گریه میکرد. و...
12 شهريور 1391

پسری رفت نیشابور

سفر 4 ساعته من و پسری به نیشابور برای عروسی یکی از همکلاسی هام بود. ساعت 8 الی 12 شب با اژانس ( همراه 3 نفر دیگه) رفتیم. جاده اتوبان خلوت رو که دیدم حیفم اومد چرا ماشین نیاوردم. پارسا تو راه رفت : فقط تو بغلم نشسته بود وبیرون رو تماشا میکرد و فقط 2 بار برگش خانم های همکلاسی منو دید که لبش به شکل o  شد. (لب بالا روی دندونها رو میپوشونه ولب پاین اویزونه و مردوک ها بالا رو نگاه میکنه) مخلوطی از لبخند وخجالت ونعجب پسری... پارسا تو عروسی : وسط سالن ،با شروع موسیقی، یه دست بالا ... حرکت تند پاها به عقب و جلو پارسا موقع شام : پلو خالی با دست مشت کرده پر از برنج ونوشابه بی وقفه که ناگهان قرمز و مبهوت  بعد از خروج دی اکسی...
11 شهريور 1391

گل و ماه

جدیدا تیکه های پازل چوبی ها رو یکی یکی از تو سبدش در میاری و با کمک هم اسمش رو میگیم و بعد میچینی شون رو فرش..خیلی مرتب...   میگم : گیلاس میگی : گل ...                                    کم شباهت هم نیست به گل ! ......................................................................................... میخواستم بگم گلابی که فرصت ندادی  گفتی: ماه !!!                           &nbs...
6 شهريور 1391