سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 24 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

مشهد_ اردیبهشت 94

آخر هفته قبل با پدرجونو مادرجون راه افتادیم مشهد. حول وحوش ساعت چهار بعد از ناهار مرغابی آلو انار میوه و اجیل و کتلت ها رو با یه کم لباس بار زدیم تا بتونیم برگشتنی یه خرده از وسایلم رو از مشهد بیارم پارسا از اول به عشق توقف تو جنگل و جاده راه افتاد. 12 شب رسیدیم شهادت امام موسی کاظم و عید مبعث باعث شلوغی حرم شده بود. عکس تو راه حرم بعد از مانتو خریدن من و مامان و عکس پانارومیک گرفتن بابا سه چهار باری حرمم رفتیم. پارسا از شلوغی فراری هست تو حرم با مینی بوس های حمل افراد ناتوان بازی میکرد یه سر هم رفتم البسکو و بازار مانتو یه مقدار لباس دخترونه خریدم. دو بار هم چارسا رو بردم پارک که...
28 ارديبهشت 1394

روزمرگی های چهار و نیم سالگی

  کاش میشد هر هفته درباره پسری مینوشتم تا خیلی چیزها یادم نره الان 4 سال و نیم اش هست مهدکودک نمیره متاسفانه به علل زیادی ..اینکه مهد درست و حسابی تو این شهر کوچیک وجود نداره و اینکه بچه های اینجا به زبان محلی صحبت میکنن و نه فارسی و از مهر پسری باید بره پیش دبستانی 1 وقت نمیکنم رو حافظه اش تمرین کنم و شعر یادش بدم. پرستارش جز یک سری بازی بدون تحرک تمرین زیادی بلد نیست باهاش انجام بده و منبع اموزش هاش شده تلویزیون. تلویزیون مدام شبکه پویا هست ولی سعی میکنم تنوع کارش زیاد باشه نقاشی و گاهی پارک و دوپرخه سواری..بازی تبلت وکتاب تو این عکس پارسا یاد گرفته به زحمت از سراشیبی کنار پله درمونگاه بالا بره و بعد با سرعت سقوط آزا...
14 ارديبهشت 1394

قتل کودکی در اطراف ما

تو فروردین تو چند کیلومتری شهر کوچیکی که من به عنوان طرح کارم به اونجا فرستاده شدم اتفاق وحشتناکی افتاد الان تو پارک وبازار هشت چشمی مواظب پسرم هستم. مامانا حواستون باشه... الان اینجا کلی شایعه و حرف دراومده ولی دیگه چه فرقی به حال کودک وخانواده اش میکنه... ......................................................................................   محمدجواد چهار ساله، 14 فروردین امسال همراه مادرش در بازارچه حاشیه شهر بود که پسربچه از مادر خواست برای او بستنی بخرد. مادر وقتی اصرارهای تنها بچه اش را دید خواست برایش بستنی بخرد. پس از خرید متوجه غیبت ناگهانی محمدجواد شد. بازار را به دنبال او گشت اما هیچ اثری از کودک نبود. فقط ...
14 ارديبهشت 1394

دوستان قدیمی

یه روز صبح جمعه اردیبهشتی من آش دوغ و پرستارم سالادالویه درست کرد و دفتیم بندر خونه دوستم که جراح بود وقبلا همسایه ما تو سوییت بیمارستان بود. دو تا پسراش و پارسا اینقدر ورجه وورجه کردن و تو حیاط دوچرخه بازی کردن که خیس عرق شدن. چقدر از خوشحالی این وروجک ها خوشحال میشم من ناهار استامبولی هم درست کرده بودن ولی بچه ها از ذوق بازی دولقمه بیشتر نخوردن بعد ناهار رفتیم بازار بندر که واقعا شلوغ بود و هشت چشمی مواظب بچه ها بودیم و یه کم لباس راحتی برا خودم و اسباب بازی برا پارسا   خریدم   آرین  _ پارسا _ آرتین به ترتیب مهارت در لایک کردن ارین و پارسا دست به یکی میکردن و حسابی ارتین رو قال میذاشتن یا ا...
14 ارديبهشت 1394

نقاشی های 4 سالگی

از سرگرمی های همیشگی پارسا نقاشی هست. متاسفانه با خودکار و بدون رنگ آمیزی هر روز هم نقاشی هاش بهتر میشه اغلب  ماشین میکشه و گاهی ساختمون و ندرتا درخت و کوه وجزیره   یک امبولانس و تریلی حمل اتوموبیل مراحل رشد یک گیاه   E CHART ...
14 فروردين 1394

نوروز پارسا

پارسا جون نوروز امسال 4 سال و نیمه بود مثل همه بچه ها شیرینی میخورد و از شام و ناهارش میزد امسال ذوق عیدی گرفتن داشت اینجا خونه مادربزرگم هست. پارسا چند ساعت تمام توی حیط دور خونه دوید و بازی کرد. مشغول مرغ و جوجه ها و گاو باغ همسایه میشد. خلاصه روز خوب برای هر بچه ای... از سد سلیمان تنگه و پارک تلار هم که گفتم با پسرعمه اش محمدامین حسابی جور بود و کلی بازی و شیطنت میکرد. طوری که برای اولین بار حاضر شد تنها بره خونه شون و رفت تو ماشینشون نشست. دیگه تا وقتی عمه اش بود از سر بازی سراغی از من نمیگرفت همین فسقلی که یکساعت اخیر که سر وبلاگشم مدام غرغر و وز وز و نق نق میکنه ...
14 فروردين 1394

نوروز 94

سلام سال نوی دوستان مبارک ادامه مطلب سلام الان روز جمعه 14 فروردین هست اومدم خونه نیمه تخلیه که اینترنتش قوی تره خب گفتم بنا به دلایل زیاد برگشتم سوییت بیمارستان و مهدکودک پارسا رو بیخیال شدم همسرم روز 29 بهمن اومد. ناهار مرغ شکم پر پختم و عصر راه افتادیم ولایت امسال سال تحویل خونه مادرشوهرم که تنها بود بودیم. البته بدون هفت سین. خونه خودم هول هولکی یه هفت سین چیده بودم امسال شمال دو روز بارونی بود و یک روز افتابی برای همین بیشتر تو خونه بودیم یا میرفتیم مهمونی ولی در اولین فرصت افتابی میرفتیم بیرون مثلا سد سلیمان تنگه یا بابلسر کنار دریا... خلاصه تا 9 فروردین که انکال بودم سفر بودیم ...
14 فروردين 1394