سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 21 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 25 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

منطق دو سال و نیمه ای

رفتیم لب حوض پارک کوهسنگی. دستم تو دست پارسا میشینم و دستی به آب میزنم. بهش میگم : میخوای به آب دست بزنی؟ یه کم میره عقب و میگه: نهههههه...نهنگه!!! ( با لهجه سریال پایتخت بخونین)     توپ پسربچه قل خورد جلوی پاش. پارسا هم بی معطلی شوتش کرد به بیراهه. من فقط یه کم جدی نگاهش کردم. فوری گفت: دعوا نکن!!!     نشسته کف اشپزخونه هی به خودش میگه: خراب تار... خراب تار.. ( خرابکار)   میبینم داشته اب بطری رو تو یه بطری دیگه خالی میکرده یه خرده ریخته رو شلوارش. ........................................................ وبلاگ اریان جون  رو میخوندم راجع به کامیونی که از چراغ قرمز رد شد و اریان اعترا...
8 ارديبهشت 1392

اش دوغی بپزم...

الان صبح جمعه است. به عادت هر روز 6 صبح بیدار شدم. نخود لوبیای خیس داده رو گذاشتم بپزه برای یک آش دوغ مشتی. چقدر از اول هفته که هوس اش کرده بودم منتظر جمعه بودم پارسا روی تخت کنارم خوابیده . خوشحالم که خواب خوبی میبینه چون داره تو خواب بلند بلند میخنده. همسرم پای کامپیوتر توی هال خوابش برده و مودم بی پاسوورد ما روشن مونده. دیشب رژیم یک هفته ای اش رو شکست و تا سیر شدن برنج خورد چون از اینکه تو این فقط یک هفته رژیم هیچ وزنی کم نکرده شاکی بود. 6 ماه پیش همسایه برامون یه خوراکی اورده بود که یادم نیست چی بوده ولی یادمه که پارسا ظرفش رو شکوند و من امروز و فردا کردم برا خریدنش. اول همین هفته که برامون کیک خونگی اورد سراغ ظرفش ...
6 ارديبهشت 1392

دوچرخه

  عصر بعد از مهد کودک قدم زنان رفتیم یه دوچرخه انتخاب کردیم تا بابا که اومد بخره. ولی ول کن نبودی و همون موقع خریدیم و اوردیمش خونه. پاهات به پدال میرسه ولی انگار میترسی و فعلا ما هل میدیم و شما خیلی عالی هدایتش میکنی... این هم از پول عیدی امسالت که جمع کردی... ..................................  یه ربع پیش دستت رو گرفتم تا بریم بخوابیم. هی یه چیزی زمزمه میکنی. اخرش فهمیدم میگی: استراحت کنیم!  بعد که دراز کشیدی صدای بستن در اومد. پرسیدی: چی بود؟ گفتم همسایه .مامان پرنیا یا الیاس. بعد هم شروع کردی: گیلاس!!! مدسه..مامان ایاس دس بوخونه... (اخه صبح دیده بودی الیاس داره میره مدرسه فکر میکنی الیاس ...
4 ارديبهشت 1392

دندانپزشک من

  ......................................................................... خیتم  ،   خیتی   ،  خیت      ( ریختم. ریختی. ریخت) اش بابا   (اشتباه) ......................................................................... امروز با کوچیکترین اتفاقی بدو بدو میرفت تو اتاقش دراز میکشید وپتو رو رو خودش مینداخت و سخت منتظر تا برم نازش رو بکشم. (با صداهایی که از خودش در میاورد مثلا گریه الکی) .......................................................................... میگه: توت فرنگی بخر!!  ما که امسال نوبر نکردیم نمیدونم چطور هوس کرده؟ تو مهد دیده شای...
27 فروردين 1392

ابر شکست!!

برای پسرم به زبان ساده توضیح دادم که چیزی که داره اتفاق میفته " رعد و برقه". گفتم که ابرها تو اسمون به هم میخورن مثل تصادف و بعد هم نور و صدا در میاد و بعد بارون.... شب پشت تلفن به پدربزرگش میگه:     ابر شکست.. . . . . میگه : سی دی گوئن گوئن بذار و من براش سی دی پنگوئن میذارم . . . امشب که خوابش گرفت گفت:   "همگی" لالا . . امروز شیفت ام رو نرفتم و از خیر پولش هم گذشتم و الان خوشحالم به خاطر همون یک ساعتی که بارون گرفت و با پارسا رفتیم تو حیاط و برای اولین بار رعد و برق دید و ترسید. مکانیسم رعد و برق رو براش توضیح دادم و با هم زیر رگبار ایستادیم. و تا...
22 فروردين 1392

ساندویچ میکر ندیده

قبل از عید که تو دفاع پایان نامه یکی از دوستام طبق معمول مراسم خوشمزه پذیرایی انجام شد دیدم تو بسته هر نفر دو تا ساندویچ کالباس نون تست با پنیر گودا گذاشته ... نشون به اون نشون که همون بعد از ظهر پرس و جو از "ساندویچ میکر دارندگان" و سرچ گوگل با پسری راهی بازار امیر شدیم و بالاخره یکی خریدیم  به 150 تومان. از فردا دیگه غصه ای برای اسنک مهدکودک پارسایی نداشتم. از ساندویچ پنیر و مربا گرفته تا مرغ رنده شده و بورانی اسفناج و حتی ماکارونی با سس قرمز. البته نان تست مغزدارهم خودش خوشمزه ترش میکرد.   توضیح: در زمان جهیزیه خریدن ما دیگه اخرش سرخ کن و کباب پز برقی و ماکروویو و سایدبای ساید بود و یکسال بعد ساندویچ میکر در جهیزی...
20 فروردين 1392

خلاصه نوروز 92

روز سی ام : سه نفری سال رو تحویل کردیم. بعد هم شروع کردم به جمع کردن وسایل خودم وپارسا و کنسرو و کتاب و... روز اول: کله صبح دربست گرفتیم برا تایباد. من و پارسا و پرستارش. 3 ساعت تو راه بودیم. بعد یه سوئیت حیاط دار بهم دادن و رفتم برا ویزیت مریض هایی که تو این چند روزه عید هیچ متخصصی تو شهر نبود. من باید مریض های قلب و داخلی ومغزو اعصاب رو میدیم. حتی زائو یی که تشنج کرده بود و زنی که یکسال تو ای سی یو به دستگاه وصل بود و  اکوی نوزاد و بیمارعفونت کیسه صفرا و ... من که رشته ام قلب بود روز دوم: هوا بهتر شد ویه سر رفتیم پارک. عصر هم پزشک اوژانس زنگ زد که یه خانم 3 ماهه حامله با طپش قلب اومده . گفتم علامت دیگه اد نداره؟ گفت نه. گفتم ...
17 فروردين 1392