سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 22 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 26 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

اسپند دونه دونه..

روی نیمکت نشسته بودیم. دختره به پارسا گفت: مژه هات چه خوشگله. به من میدی شون؟ از اون روز چند بار شده که وحشتناک گریه میکنه و چشمای بسته شو میماله. من هم هول هولکی چشماشو باز باز میکنم تا مژه هایی که تو پلک پایین گیر کردن دربیان! . . . خونه که میرم دیگه پارسا محل به پرستارش نمیذاره و از خونه هم که میرم میچسبه بهم. صبح پرستارش پرسید: عصرها که میبرینش مهد راحت باهاتون خداحافظی میکنه؟ من هم با اعتماد به نفس واقعیت رو گفتم: اره. امروز  عصر برای اولین بار انچنان لبش رو کج کرد و بعد گریه، که از بغل مربی گرفتمش و گفتم امروز میبرمش خونه! . .  امروز (30 ام) هم به سختی و باگریه ازم جدا شد .اخه مارگزی...
29 بهمن 1391

پارسا عکاس میشود

پارسایی یاد گرفته با دوربین عکس بگیره.  از تمام خونه و فرش و سقف عکس گرفته که نشون دادنشون از حوصله خارجه. کلی عکس از من و از مهمونها و از بابایی اش گرفته که چون در وضعیت های بسی ریلاکس و راحت بودیم و اصلا روحمون خبر نداشت از عکس گرفتن های کوچولومون نمیتونم بذارم تو وبلاگ. پس میمونه چند تا از نمونه عکس هایی که پسرم بطور کاملا هنری و دقیق از خودش گرفته: جلوی اینه اتاقش ایستاده و عکس گرفته. یعنی الان شما از پشت اینه دارین نگاهش میکنین ...
28 بهمن 1391

حال این روزهای ما (بهمن 91)

امسال زمستون کلا درگیر یه انفلونزای عجیب و غریب بودم که دست از سرم برنداشت. اونقدر بدحال که نونوایی ها بی نوبت بهم نون میدادن و بچه ها از لاغرشدن و خوش تیپ! شدنم میگفتن واینکه رژیم میگیرم! در این بین دندانهای عقل  شروع به بدقلقی کردن که توسط انبر موجود در دستهای سبک اقای همسر از ریشه ساقط شدند. پارسا رو هم با خودم برده بودم که از اون خنده های الکی موقع ترسیدنش میکرد وبهم میگفت پا شم. ازش میپرسم مامانی تو دندونپزشکی چیکار کرد؟ محکم چشماشو میبنده و بهم فشار میده ومیگه: ایجوری حالا هم یکی از دندونام اذیت میکنه و جرمگیری هم میخوام. همسر میگه باید وقت بگیری؟؟؟!!!!!گفتم: این جمعه ها وتعطیلی ها که از وقت ما میگیری چی؟ خ...
28 بهمن 1391

پارسا و محمدمهدی

حدود 10 روز قبل مادرجون و پدرجون و خاله فاطمه اومده بودن. به هوای اینکه من میخوام برم شیراز کنگره، گفته بودم بیان ولی از شیراز منصرف شدم. اخه پارسا هم سرما خورده بود. دایی و زندایی و البته مهمون ویژه ما محمدمهدی 6 ماهه بود. این پست مختص عکسهای پارسایی و محمدمهدی هست. اخه عمه فدای چشمای خوشگلت بشه. دایی در میان دست وپا زدن وگریه کردن های پارسا تونست سر وسامانی به موهای بلند پارسایی بده.. تو این عکس پارسا تازه از خواب بعد از ظهر بیدار شده و هر دوتاشون جدی نشسته ان.       ...
24 بهمن 1391

گیص صه

خب بالاخره این پسرک ما هم به حرف اومد و حالا دیگه ساکت کردنش شده کار ی بس دشوار... این چیه؟ اون چیه؟ گاهی مثلا به بلوزم اشاره میکنه و میگه: این چیه؟ میگم بلوز... بعد میگه: نه! زردآبی (منظورش: چه رنگیه؟) و بالاخره تونستم بهش یاد بدم که به جای "این چیه" بگه : چه رنگیه؟ رنگها رو خوب میشناسه . البته گاهی قاطی میکنه. زرد رو اول یاد گرفت. بعد آبی. بنفش- قمز - گهوه ای- صورتی امشب که چراغ ها خاموش بود و پسری هر کاری میکرد جز خوابیدن به بلوزم اشاره کرد وگفت چه انگیه؟ گفتم بنفش. با تعجب گفت: نه! سیا ...خب تو تاریکی بچه حق داشت.   .................................................
20 بهمن 1391

پفک

نشسته بودي کنار بخاري و تلويزيون نگاه ميکردي. يهو گفتي: مامان...پوشک! از جا پريدم: جيش داري؟ بريم دسشويي؟ گفتي: نه...پوشک...پوشک..جائزه! دوزاريم افتاد. رفتم برات يه خرده پفک اوردم. اشاب! چشم. اين هم بشقاب...     برای خواب بعد از ظهر هم دست از شیطنت برنمیداشتی و کلافه ام کرده بودی. بعد کلی مدارا و جونم عسلم بخواب گفتن، عنان اختیار از کف برفت و گفتم: پارسا کتک میخوای... خوشحال گفتی: پاشووو... پتک (potak)... به خیالت پفک وتنقلات تعارفت کردم عسلم. ...
25 دی 1391

کوچولوی مریخی من

اینکه میگن بچه مون طوطی شده حالا میفهمم یعنی چی! دیر به حرف اومده ولی یه ریز داره کلمه های تازه میگه. مثلا از نوع ترکیبی: لاک پشت جائو بقی : جارو برقی سیب زمنی : سیب زمینی ماشین آشویی : ماشین لباسشویی بوتیک لیک : هلیکوپتر به زبون مریخی به دستمال کاغذی هم یه چیزی میگه که نه میتونم تکرار کنم و نه میتونم بنویسم (مریخی به تمام معنا) شب خخیر : شب به خیر شات :شکلات بلوز - شالاد (شلوار)- کلاه- جوئاب (جوراب) - پوشک     کلید لامپ رو زده و داره از روی صندلی اش میاد پایین : انااااش...انااااش ( یواش...یواش..) از جملات سه کلمه ای: مامان دس نزن !   وقتی باز...
19 دی 1391

امشب یلداست (1391)

سلام به همه عزیزانم و سلام به زمستان.... سلام به پسر یکی یه دونه گلم. یه مرحومی بود که میگفت: چه زود ناگهان دیر میشود! هر روز بزرگتر میشی و من اغلب ساعتهای با تو بودن رو از دست میدم. وقتی میخوام بیام خونه یا بیام مهد دنبالت مثل عاشق ها دلم میتپه و پام رو پدال گاز بیشتر فشار میده. جدی میگم ها!! دست خودم نیست این همه دوستت دارم! گل پسرم اینقدر سرعت "تازه "هات زیاد شده که از فرصت نوشتن من  خیلی خیلی جلوتره... کلمات دست و پا شکسته ات چندین برابر شده. کلماتی که پشت سر هم بدن فعل تکرار میکنی . مثل یه معما که باید حلش کرد: آش..اقاهه....پله..پول (اقاهه از پله اومد بالا، اش اورد. پارسا بقیه پول رو ازش گرفت!) ...
30 آذر 1391

فسقل من هم!!

فسقل من هم برای ما عادت غذایی پیدا کرده. گوشت و مرغ و ماهی رو از تو بشقابش جدا میکنه و نمیخوره! اگه اشتباهی یه تیکه گوشت بره تو دهنش کل لقمه رو میریزه بیرون! این هم زمینه جدید حرص خوردن مامانش. امیدوارم گذرا باشه و نخواد سنت خانواده پدری شو ادامه بده!     فسقل من هم بعد از خواب ظهرش اصرار داره که : چایی! !     فسقل من دو روزی هست که به من میگه: خاله !!! اکثرا اصلاح میکنه که : مامان. .. و گاهی خاله میمونم!! فسقل من دلش میخواد برام خاطره تعریف کنه مثلا از مهدش : نی نی.. بالا.. ( بعد یه اخم میکنه). .. بشین... بازی!! ! فسقل من بلده خودش رو بزنه به اون راه ( کوچه علی چپ)!!!پارسا کنترل تلویزیون رو ...
13 آذر 1391