سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 22 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 26 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

فصل بیماری

پارسای من بیش از 72 ساعت لب به غذا نزد. جلوی چشمم تن و صورتش اب شد. هزار تا فکر و خیال کردم. شیر فاسد؟ زیادی سالاد خوردن؟ به خاطر دندونش؟ چشمش کردن؟ خلاصه تب بالا و اسهال و استفراغ تمتم عیار. بچه ام فقط بیحال اصرار میکرد: اب بده! اتفاقا دایی شاهپور اینا هم اومده بودن و اصلا نتونستم ازشون پذیرایی کنم و فقط تا طرقبه باهاشون رفتم. شب اخری بردمش سرم و پتاسیم بهش زدن. رگش سخت پیدا میشد و باز چریه اون از همه بلندتر بود. جیغ میزد مامان مامان... میدید من به دادش نمیرسم داد میزدک بابایی...بابایی... فردا صبحش دیدم تب نداره با دایی اینا رفتم شمال. اونجا هم 2 روزی اسهال در حد تیم ملی بود. بعد کلی صلوات نذر کردن و ماست و دوغ خوردن ...
2 مهر 1391

مامان كو؟ بابا كو؟

پرستارش زنگ زده كه پارسا از صبح از اين اتاق به اون اتاق ميره وميگه مامان كووووو؟ از ظهر كه رفتم خونه تا شب كه بخوابه هم اش ميگفت: بابا كووووو؟ مخصوصا موقع خواب كه با خودش حرف ميزد و با اهنگ لالايي ميگفت بابا كووووو و اون وسط ميپروند: نيييست اخه پارسا الان ٢٠ روزه باباشو ندیده... ...
19 شهريور 1391

هم صحبت شیرین

پارسا مامانی جیش داری؟                  - نه نه ( در حالی که یه دستشو تکون میده) میخوای بری دسشویی؟                    - نه نه مطمینی؟                                          - نه نه! .. .. .. بستنی میخوری؟    ...
16 شهريور 1391

باغ استاد

بگذریم که به چه مکافاتی ادرس رو پیدا کردیم... گوارشک! چهارچرخه، توپ، چند دست لباس، و خوراکی  براش بردم. یه باغ میوه با 2 تا استخر یکی ماهی داشت و یکی بار شنا. یه قسمت با حفاظ توری پر از پرنده.. قرقاول..طاووس... یه هاپوی بزرگ.. اساتید ما با خانواده هاشون و بقیه رزیدنت ها یکی یکی سر و کله اشون پیدا میشد که چند تا بچه هم تو جمعمون بود. یکی اوا نوه شیطون صاحبخونه که گفته بودن با اومدنش حتما ماشین پارسا رو میگیره و خلاصه خیییییلی شیطونه... ولی در اولین برخورد پسری یه دادی کشید که دختره با گریه رفت بغل مامانش و دیگه نزدیک چهارجرخه هم نیومد. پسر 14 ماهه خانم دکتر ( استاد اکو ) هم با نزدیک شدن پسرم گریه میکرد. و...
12 شهريور 1391

پسری رفت نیشابور

سفر 4 ساعته من و پسری به نیشابور برای عروسی یکی از همکلاسی هام بود. ساعت 8 الی 12 شب با اژانس ( همراه 3 نفر دیگه) رفتیم. جاده اتوبان خلوت رو که دیدم حیفم اومد چرا ماشین نیاوردم. پارسا تو راه رفت : فقط تو بغلم نشسته بود وبیرون رو تماشا میکرد و فقط 2 بار برگش خانم های همکلاسی منو دید که لبش به شکل o  شد. (لب بالا روی دندونها رو میپوشونه ولب پاین اویزونه و مردوک ها بالا رو نگاه میکنه) مخلوطی از لبخند وخجالت ونعجب پسری... پارسا تو عروسی : وسط سالن ،با شروع موسیقی، یه دست بالا ... حرکت تند پاها به عقب و جلو پارسا موقع شام : پلو خالی با دست مشت کرده پر از برنج ونوشابه بی وقفه که ناگهان قرمز و مبهوت  بعد از خروج دی اکسی...
11 شهريور 1391

گل و ماه

جدیدا تیکه های پازل چوبی ها رو یکی یکی از تو سبدش در میاری و با کمک هم اسمش رو میگیم و بعد میچینی شون رو فرش..خیلی مرتب...   میگم : گیلاس میگی : گل ...                                    کم شباهت هم نیست به گل ! ......................................................................................... میخواستم بگم گلابی که فرصت ندادی  گفتی: ماه !!!                           &nbs...
6 شهريور 1391

پایان یک مکالمه

از سر کارم زنگ میزنم خونه. مثل همیشه پسری گوشی رو میگیره . یه "ماما" با هیجان میگه و با زبون خودش صحبت میکنه. میگم بوس کن مامانی! قسمت گوشی رو از جلوی گوشش میبره جلوی لبش و بوس میکنه.( طبق شواهد قبلی) میگم: خب مامانی... کاری نداری؟ میگه: رفت! میگم. خداحافظ...بای بای... میگه: رفت! ..................................................................... اینجا یه هم درد اینجا چند تا هم درد ...
1 شهريور 1391

مرداد ما (91)

پارسای من سلام. بابا حامد تعطیلات عید فطر رو اومد خونه( از سربازی). دیگه از ددر رفتن و بازی کردن سیر سیر شدی. چهارچرخه ات رو بردیم تو پارک طولی احمد اباد . نه میذاشتی رو نیمکت بشینیم و نه به لوازم ورزشی نزدیک شیم. میگفتی فقط دنبال هن هن سواری من راه بیافتین. چند بار خواستی بری نزدیک خیابون که با تلاش های نفس گیر بابایی و گریه و زاری شما برگشتیم خونه. نشون به اون نشون که تمام لباس های من و بابایی دایما خاکیه. یه تی شرت ابی هم برات خریدیم که فی الفور پشیمون شدم. اخه خیلی استقلالی میزنه (به نفع بابا). خیلی از کلمات رو تکرار میکنی ولی اونقدر از همسن و سالات عقب تری که باید صبر کنم تا بیشتر راه بیافتی و مفصل تو وبلاگت بنویسم...
31 مرداد 1391

تابستون و هندونه هاش

پسرم عاشق هندونه اس. با چنگال و خیلی وقت ها با دست تند تند میخوره و اب هندونه تو ظرف رو سر میکشه. اون روز میدیدم بدو بدو میاد تو اشپزخونه ...رو نوک پاش وامیسته و پوست هندونه رو میذاره رو اپن.... و یه قاچ دیگه درخواست میکنه.... باز هم بدو بدو میره تو هال با اشتها میخوره....   هندوانه ورژن سال ٩٠ رو اینجا ببینید :    هندونه ٩٠ ...
30 مرداد 1391