فصل بیماری
پارسای من بیش از 72 ساعت لب به غذا نزد. جلوی چشمم تن و صورتش اب شد. هزار تا فکر و خیال کردم. شیر فاسد؟ زیادی سالاد خوردن؟ به خاطر دندونش؟ چشمش کردن؟ خلاصه تب بالا و اسهال و استفراغ تمتم عیار. بچه ام فقط بیحال اصرار میکرد: اب بده! اتفاقا دایی شاهپور اینا هم اومده بودن و اصلا نتونستم ازشون پذیرایی کنم و فقط تا طرقبه باهاشون رفتم. شب اخری بردمش سرم و پتاسیم بهش زدن. رگش سخت پیدا میشد و باز چریه اون از همه بلندتر بود. جیغ میزد مامان مامان... میدید من به دادش نمیرسم داد میزدک بابایی...بابایی... فردا صبحش دیدم تب نداره با دایی اینا رفتم شمال. اونجا هم 2 روزی اسهال در حد تیم ملی بود. بعد کلی صلوات نذر کردن و ماست و دوغ خوردن ...
نویسنده :
مامانی
14:55









