سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 22 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 26 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

زیبایی ها...

سلام. نماز روزه هاتون قبول.   ................................................................................................................................... اول اینکه : امتحانم خیلی خوب بود. جزو نمرات بالا بودم. همکلاسی هام میگن با بچه کوچولو چه جوری درس میخونی؟ من هم به شوخی میگم: میشینم درس ها رو براش توضیح میدم. خب نمیدونن از سر شیطونی های وروجک و کم خوابی و درسهای مونده چند روزی عصبی و گریون بودم... ولی خدا رو هزاران مرتبه شکر... ..................................................................................................................................  دوم اینکه : اینجانب عمه شدم. یه نی ...
4 مرداد 1391

سفرنامه شمال 6

گل پسر اماده سفر برا عروسي خاله اتنا شده. يه لباس 3 تيكه با جليقه كه 2 بار بردم سايز بزرگتر بگيرم. هر بار كه ميريم شمال وسايل مربوط به پارسا سبك تر ميشه انگار و البته خودش سنگين تر. 5 صبح رفتيم فرودگاه و با تاخير !!!! 9 صبح پرواز كرديم. تو اين فاصله من و همسرم پي پارسا خان روانه بوديم و حتي سواري با گاري حمل بار!! براي اولين بار در تمام طول پرواز خوابيد . تو فرودگاه ساري هم از دور پدر جون رو شناخت و مثل وقتهايي كه چيزي رو پيدا ميكنه خوشحال گفت : دااااا ... و. رفت بغلش. روز اول رفتيم خونه پدري اقاي همسر و دسته جمعي با محمد امين خوش تيپ رفتيم دريا... به پارسا خوش گذشت و شن بازي كرد. از برگ درخت ها به خرگوش تو محوطه پارك غذا مي...
15 تير 1391

مسابقه نی نی خانه دار

همین امروز فهمیدم یه مسابقه درکاره که مهلتش تا فرداست... منظورم رای اوردن نیست. این عکس رو دیروز گرفتم از پسرم پیرو همون عشق اب بازی و البته تکرار تمام کارهایی که میبینه...تموم خونه خیس و البته تمیز و براق شد ...
11 تير 1391

عشق اول و اخر این روزها

پسرک شدیدا عاشق اب بازی شده ها... دیگه از کنترل خارج!! کلمه ای که خیلی خوب تکرار میکنه : اب اینجا هنوز چند ماهه است و اشنایی با اب نداره و بیشتر اسباب بازی هاشو میذاره تو دهنش.... همین پسری دیروز کنار استخر بادی وامیستاد و میگفت : دو .... یعنی من بگم یک..دو..سه.. تا اون بپره تو اب و بعد دراز بکشه و اب رو شلپ شلوپ پخش کنه به اطراف. فکر کنم سی بار من شمردم و اون شیرجه رفت تو اب. کم کم پارسا از اب بازی خوشش اومد و سرگرم میشد ولی هنوز دلباخته نشده بود به این سن که رسید دیگه من نمیتونستم تنهایی ظرف بشورم و حتی ابی به دستم بزنم... یه صندلی تو اشپزخونه هست که کشون کشون و گریه کنون اونو میکشونه طرف سینک. ا...
8 تير 1391

اساطیری

  دختر جوانی آبله سختی گرفت. نامزدش به عیادت او رفت . چند ماه بعد، نامزد وی کور شد. موعد عروسی فرا رسید. مردم می گفتند: چه خوب ! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.مرد گفت : «من کاری نکردم جز اینکه شرط عشق را به جا   آوردم .» ...
8 تير 1391

عنبران

ی کی از اساتید رزیدنت ها و بقیه استادها رو دعوت کرد ویلاش تو عنبران. البته شام رو به گردن یکی از کسانی که تازه هیات علمی شده بود انداخت. خلاصه تصمیم گرفتم که پسری رو هم با خودم ببرم. دوشنبه صبح عید مبعث رفتیم خرید برای عروسی خواهرم. ظهر هم گذاشتم پارسا حسابی بخوابه تا شب سرحال باشه..... گرچه قبلا اجازه رفتنو از اقای همسر گرفته بودم ولی در استانه رفتن گفت: واقعا میخواین تنهایی برین؟! و خلاصه کمی دل غمین راهی شدیم. ویلا کوهستانی و بعد از طرقبه بود. و مسیر ورودی باغ تا خود ویلا کاملا سربالایی بود. و چهارچرخ پسری که با خودم اورده بودم و همچنین بازی با توپش امکان پذیر نبود. از همون اول یه حوض بود که پارسا مسخ شده رفت طرفش و اب بازی. ا...
1 تير 1391

تر و تمیز و تپل و مپل

پارسا جونم میری حموم؟ میرم...میرم پارسا نگو یه دسته گل تر و تمیز و تپل و مپل این هم عکساش   پارسا جونم میری حموم؟ میرم....میرم پارسا نگو یه دسته گل تر و تمیز و تپل و مپل     پارسا ! موهات کو؟  پارسا جونم. نبینم ناراحت باشی گلم. خب دارم عکس میگیرم بذارم تو وبلاگت   پارسا نی نی بوس کن!!!!   خوابش میاد اینجا!   با چکش میزنه تو سر گلوله ها تا از پلکان پایین برن....   گلوله ها رو میذاره تو جاشون...        این هم پارسا در ایام قدیم... ...
27 خرداد 1391

امروز پارسا (24 خرداد 91)

بعد از خواب حسابی بعد از ظهر پسرم رفتیم زیست خاور. با کالسکه بردمش. تو راه براش ذرت نمکی خریدم. بعد 1 ساعت که برگشتیم خونه مشغول خوردن بود و کلا یه جیک کوچولو هم ازش در نیومد؟؟؟!!! براش یه لباس تابستونه خریدم و برای خودم یه روسری. بعدش که رسیدیم خونه هنوز حاضر نبود دست از سر خوراکی هاش برداره. براش سی دی با نی نی 5 رو گذاشتم تا ببینه. رفتم حمومش کنم. برا اولین بار دیدم به جای اینکه بپره با سطل و لگن بازی کنه و شیر اب رو باز و بسته کنه رفته زیر دوش ارووم واستاده و اشاره میکنه صابون رو بده بزنم به تنم مشغول بازی شد و من تو اشپزخونه داشتم سریع ترین شام دنیا رو اماده میکردم. دیدم بدو بدو در حالی که یه چیزی تو مشتشه...
24 خرداد 1391

قبول باشه...

بعد از اذان كه از تو تلويزيون نماز جماعت پخش ميشد پسري جانماز ميخواست تا همراهي شون كنه. من هم برا تشويقش به ادامه ميگفتم : الله و اكبر.... وقتي گفتم اللهم صل علي محمد و ال محمد... ديدم جنگي بدو بدو رفته تو اشپزخونه... رفتم دنبالش ديدم اسپند دود كن رو ميخواد تا دور بده....   بعد مدت ها غروب رفتم حرم با پسري. هوا دلچسب بود و دقيقا دم اذان. موقع نماز پسري ايستاده بود و متعجب از "هماهنگي" موجود ،به قيافه ها يكي يكي نگاه ميكرد و اداي زمزمه كردن زير لب رو با بيرون و تو بردن نوك زبونش انجام ميداد. حوصله اش كه سر رفت موبايلم رو ورداشت و وسط نماز تو صحن رضوي اهنگ بازي angry birds با باندترین ولیوم پخش شد. البته با 2-3 تا...
24 خرداد 1391