٢٨ اسفند پرواز کردیم طرف شمال. پسر تو هواپیما پدری در اورد که مپرس. از بغل باباش به بغل من و بالعکس. از من مثل نردبون بالا میرفت تا به مصاحبت با صندلی عقب که از قضا یه نی نی ١٠- ١٢ ساله بود بپردازه. و کما فی السابق خاموش و روشن کردن مکرر لامپ بالای سر. و اینبار گریه و زاری که تو راهروی هواپیما راه برم! پدرجون اومد فرودگاه دنبالمون و پسری تو ماشین نیم ساعتی خوابید. وقتی رسیدیم مثل همیشه چند دقیقه اول غریبی کرد و چسبیدبه من. مادر جون برای دیسک کمرش میره فیزیوتراپی و بیشتر استراحت میکنه. خاله اتنا به امتحان تخصص نزدیک میشه . دایی وحید هم روز اخر از زیارت کربلا برگشت. کارهای خونه دوش پدرجون و خاله فاطمه است. پسری هم در نون گرفتن...