سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 24 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 28 روز سن داره
سید صدراسید صدرا7 سالگیت مبارک

پارسا،گل پسر ما

پسر 14 ماهه من

هوا سرد شده و خیلی کم میبرمت بیرون. قبلا هم که یه روز در میون میبردمت حموم حالا شده 3 روز در میون. اخه میترسم سرما بخوری. یه هفته ای میشه یاد گرفتی فریاد بکشی و وقتی به خواسته ات نمیرسی گریه میکنی و پاهاتو میکوبونی زمین. بیشتر خنده ام میگیره از لجبازیت. سعی میکنم به چیز دیگه سرگرمت کنم ولی گاهی گیر سه پیچ میدی. خب این هم از مراحلی که دیر یا زود میومد سراغمون. فکر کنم زبون که باز کنی بهتر بشه. این عکس وقتی است که مادری تسلیم کودکش میشود   خودمونیم گاهی هم مظلوم و ساکت میشینی به تلویزیون دیدن...   راه رفتنت خیلی بهتر شده. یه کم عجولی و میخوای تند راه بری و میافتی همش. خیلی وقتها هم فکر میکنم الانه که بیافتی...
10 آذر 1390

سفرنامه شمال 4

سفرنامه شمال ٤ این بار سفر شمال ما به بهانه اومدن مادرجون و پدرجون از سفر حج بود. شنبه 28 ابان تاریخ برگشت  حاجی ها بود و ما برای یکشنبه 11 صبح بلیط داشتیم. یعنی وقتی رسیدیم به سالن که اخرای ولیمه و اخرای ناهار بود. پارسا جونم با اینکه فقط 2 ماه و نیم از سفر قبلی مون میگذشت کلی فرق کرده بود و هوشیارتر شده بود. تمام طول پرواز ایستاده بود و دکمه چراغ بالای سرمون رو روشن و خاموش میکرد و ناهار من رو هم نوش جان کرد. تو بارون و ترافیک  رسیدیم پیش مسافرامون. با اینکه کلا از مامان و بابا دور هستیم این دفعه بیشتر دلم تنگ شده بود و خیلی ذوق این سفر رو داشتم. تجدید دیدار کل فامیل در سه سوت انجام شد. پارسا هم از بغل ا...
5 آذر 1390

نی نی کوچولوی من

  نی نی کوچولوی من داره غذا میخوره. لقمه ها رو میذارم تو دهنش. با یه قاشق دیگه غذا رو هم میزنه. وسط جویدن غذاش چشمش به لیوان ابش میافته... حتی 2 ثانیه صبر نمیکنه تا لقمه رو قورت بده...غذا رو از دهنش میریزه بیرون و شروع میکنه به اب خوردن...و این اغلب تکرار میشه....یعنی نی نی ها صبرشون کمه؟ یا تصمیمشونو باید در لحظه عملی کنن؟ یا فکر میکنن چون هنوز زبون باز نکردن ممکنه تو همون ثانیه ما لیوانو برداریم؟ یا اونقدر تشنه هستن که نمیتونن به اندازه یه قورت دادن صبر کنن؟ من هم نی نی بودم این کارو میکردم؟ و هزاران سوال بی جواب دیگه....   نی نی کوچولوی من تو کالسکه نق میزنه که بغلم کن. حالا هم باید بغلش کنم...هم کالسکه رو هل بد...
26 آبان 1390

عید غدیر 90

     عید غدیر بر همگان مبارک.   مبارک تمام سیدهای فامیل... اول همسر و پسرم.....خانواده همسرم.....شوهر خاله طاهره ام که سید هست و امین و اکرم مبارک تمام غیر سیدهای شیعه که واقعا این عید یه حال و هوای دیگه داره. مبارک همه نی نی وبلاگی های گل گلاب. امشب که اومدم تو نت چی دیدم؟؟؟؟؟ اول تو نظرات:   دوم تو وبلاگ ارمیا جون: خودتون ببینین:  http://www.ermia89.niniweblog.com/     ...
24 آبان 1390

لپ قرمزی

    پسر مامان این روزها به اسباب بازیهاش و کتابهاش توجه نشون میده و وقتی البته کنارش نشسته باشیم خودشو با اونها سرگرم میکنه . به بعضی هاشون هم علاقه ویژه اندر ویژه داره. نمونه اش این پاندا که پرستارش براش خریده از همون اسباب بازی فروشی چنان بغلش کرد که انگار رفیق جون جونی شو بعد سالها دیده.. تو خونه هم هر از گاهی میره بغلش میکنه و بوسش میده ، بعد پرتش میکنه ، برمیگرده؟!!! به اتوموبیلهاش، گوسفند چاقه، ببر پلاستیکی کوچولو، کامیون و کتابهاش بیشتر توجه داره...فعلا...چون هر روز چیزهای جدید ازش میبینیم... گاهی حدود ٢٠-٢٥ بار دست من رو میگیره و میبره رو کتاب یا اسباب بازی و یا موبایلم... با زبون بی زبونی میگه تو هی روشن کن... من هی...
19 آبان 1390

عید قربان 90

    روز عرفه و عید قربان گرامی                           بچه که بودیم همیشه صبح کله سحر میرفتیم خونه پدر بزرگم برا قربونی. تا وقتی که یادم میاد همیشه سرد بود. پدربزرگم  قبل قربونی به گوسفند اب میداد و عمه دعا رو میخوند.همه مشغول کاری میشدن. گوشت ها  رو بابا قسمت میکرد و ما بین همسایه ها پخش میکردیم و البته اتیش و سیخ و کباب هم به راه بود. کله پاچه رو هم تو یه مهمونی چند روز بعد میخوردیم. بعد از فوت پدربزرگم دیگه تو خونه خودمون قربونی میکردیم و اواخر هم قصاب میاوردیم تو سه سوت همه ...
15 آبان 1390

چهارچشمی...همیشه

پارسا کنارم نشسته مشغول بازی هستیم. سوپ پارسا هم قل قل داره میجوشه. یه لحظه پا میشم تا یه لیمو ترش تازه توش اب بگیرم... فقط به اندازه فشار دادن یه لیمو.... وقتی سرم رو برمیگردونم...پارسا کجاست؟! ...بله....پسر یه جای جدید کشف کرده... سرگرمی جدید پسر... علاقه وافری به مهره های تک آجره داره... وقتی ساعت خواب ظهر بچه، اونو میبری بیرون همین هم میشه...اخه حتی نتونسته بیسکوییت رو تا دهنش ببره... خوابای خوب ببینی ...
12 آبان 1390

اولین اوف شدن..اولین سلمونی...

مامانی امروز با چند تا عکس اومده ... جونم برات بگه ...خیییییلی دوست دارم بالاخره مامانی رو بوس کردی. اونهم چندتا پشت سر هم... هر روز بزرگ شدنت رو کاملا احساس میکنم و این روزها شدیدا مستعد یادگیری و تقلید از رفتارهای مایی.. مثلا پسر گلم شما لازم نیست لباسها رو رو رخت اویز پهن کنی!!! هنوز زوده با تمام دقت به حرکت دست ما موقع کار با موبایل نگاه کنی و بهتر از من عکسها رو با لمس صفحه جابجا کنی!!!شما زحمت نکش مامان خودم جارو میکنم!!! تو بیمارستان تازه سرم خلوت شده بود و رفتم سراغ اماده کردن کنفراس که پرستار پارسا (یا به قولی خاله مرضیه) زنگ زد که : "نگران نشیدها.. پارسا تو اشپزخونه کاسه رو شکونده و دستش رو هم بریده....." صدای گر...
9 آبان 1390