سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 24 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 28 روز سن داره
سید صدراسید صدرا7 سالگیت مبارک

پارسا،گل پسر ما

شادی ام ...پسرم....

بهترین ها رو برای تو میخوام پسرم  گل پسرم تاتی میکنه . از اون سر اتاق تا اینور. قربون دستهاش که ژست تعادل به خودش میگیره. پرستارش لباسهاشو مرتب میکنه تو کمد و بلافاصله پارسا میریزه بیرون و هر کدومو که درمیاره یه نگاهی به پرستارش میکنه تا عکس العمل اش رو ببینه. اخه خوب فهمیده پرستارش به این کارش حساسه . وقتی میگم مامانی اوووفه. بیرون نریز لباسارو. ..با انگشت اشاره میکنه به بخاری و لبهاشو غنچه میکنه و میگه هووووف. پارسا جون دارای گواهینامه پایه یک با مهارت کامل در هل دادن ، دنده عقب رفتن و تغییر مسیر دادن کامیونش اون هم با چه سرعتی. باقی دندونهای پارسا جونم در خواب زمستونی فرو رفته خیال نیش زدن ندارن ان...
2 آبان 1390

خوش به حالشون

خوش به حالشون. پدرجون و مادرجون تا چند ساعت دیگه سفر حج شون شروع میشه. چقدر منتظر این روزها بودن.نشد که برا بدرقه برم پیششون. ایشالله خدا ازشون قبول کنه و به خیر و خوشی برگردن. و ایشالله زودتر قسمت من وشما بشه. البته سفری که دنیا و اخرت مون رو متحول کنه وگرنه چه بسیار از این سفر رفتن ها.  اخر کلام اینکه التماس دعای مخصوص از مامانی و بابایی!   دیروز دایی جون و خانمش اومدن خونمون. پسر هم استقبال گرمی ازشون کرد و تا اخرین لحظه ای که میتونست چشمش رو باز نگه داره کنارشون نشست. اخ که این پسر من واقعا فامیل ندیده است. برا شام هم مرغ و انارترش و ماهی شکم پر درست کردم. به به... (  البته خودم که نمیتونم تعریف کنم...حالا...
29 مهر 1390

پارسا چه جدی شده!

سلام گل پسرم. قند و عسلم. گل پسر هر روز شیرین و شیرین و شیرین تر میشه... واقعا قند و عسل. و اما مامانی این روزها خیلی دلتنگه چون دوست داره دم رفتن مادرجون و پدرجون به سفر حج پیششون باشه ولی این درس و کشیک های بیمارستان و دوری راه نمیذاره . .. تازه وقتی این همه تغییر و بامزگی های نی نی رو میبینم دلم میسوزه که چرا نمیتونم تو این شادی با خانواده هامون شریک باشم و پارسا هم بره تو جمع فامیل. ... اخه اینقدر ذوق میکنه وقتی بیشتر از یک نفر تو خونه باشن!!     همین هفته قبل که عزیز و بابابزرگ خونمون بودن ، از خواب که بیدار میشد و 4 دست وپا میرفت تو هال ،یادش میومد که خونمون مهمون هست... بعد میخندید و سرسری میکرد. یا اینقدر ...
22 مهر 1390

واکسن 1 سالگی

بالاخره طلسم شکست و وقت کردم پسرم رو ببرم واکسن بزنه. با پرستارش رفتیم بخش بهداشت بیمارستان محل کارم پارسا اماده میشه بره واکسن بزنه همانطور که مشاهده میکنین شونه چوبی که جهت پیشگیری از کچلی از اون برا پسر استفاده میکردم به 2 نیم خوشمزه تبدیل شده....یه برس چوبی هم داشت که شروع کرده بود به در اوردن دندونه هاش.... که انداختمش دور تا قورتشون نداده.... اینجا پسر داره به همسایه روبرو میخنده که جلو در خونه اش با من سلام علیک میکرد... پسر شجاع مامانی با تعجب بهکار پرستار نگاه میکرد... استینشو که زدم بالا حس کردم پسر چه بزرگ شده...اخه تا حالا تو پاش واکسن میزدیم...سوزن که رفت تو پوستش جیغش رفت هوا و به همون سر...
17 مهر 1390

سرباز وظیفه

   بابایی دیشب از یه تحول جدید تو زندگی حرف زد. ا ی خدا جون اخه کی وضعیت زندگی و جا و مکان ما ثابت میشه؟ باز معلوم نیست بابایی رو کدوم شهر میخوان بفرستن؟  بابایی! این از عوارض شاگرد درسخون بودنه که تا 30 سالگی یه ریز درس بخونی و متخصص بشی و هنووووووووووووووووووووز سربازی نرفته باشی.... حالا با این سن و سال کچلترت میکنن و........ هر جا باشی من و نی نی دوست داریم. عاشقتیم اشخور؟!!!؟؟   ...
15 مهر 1390

عکس 13 مهر 90

  عکسهایی که دیروز از پسرم گرفتم.... البته عکس گریه ها و لجبازیهاشو نذاشتم.... این عکس موقعی که به زور بیدارش کردم تا بریم نونوایی و بعد هم چند تا بلوز گرم بخریم. عزیز و بابابزرگ رفتن بیرون و منو پارسا و کالسکه اش هم راه افتادیم.... پارسا جونم تو اشپزخونه دنبالم میاد مواظبم باشه!!!    یه تیکه نون بربری گرم وتازه تو دهنشه و این مدلی با دست و پای باز تعادلشو حفظ میکنه میوه دوست داره ..موز..هلو و شلیل....هندوانه.... ترکوندن انگور و بعد تف کردنش...   یه سری عکس هم از لباسهایی که براش خریدم.....  و لباسهای جدید پسرم. مبارکش باشه...   ...
14 مهر 1390

قارچ

سلام پسر خوشگلم. الان کنار من تو خواب ظهری و صدای نفست هم میاد اخه ٢ روزه که همش اب دماغت اویزونه و تو خواب هم یه کم سخت نفس میکشی.برات چند تا بلوز استین بلند خریدم برا تو خونه.خدا کنه به کلاه عادت کنی وگرنه بیرون بی بیرون!!! من امروز دیر اومدم خونه ... کنارم نشستی تا من ناهار بخورم و مرتب سبزی خوردن میذاشتی تو دهنم.یه قاشق هم به عشقت یعنی "ماست "میزدی و تو دهنت میذاشتی و شلوارت و سفره رو هم بی نصیب نذاشتی. ببین گل پسرم از صح تا حالا فقط ١ ساعت دیدمت ولی برات یه خاطره نوشتم.. . در حالی که گیج خوابم...فعلا خداحافظ   ...
13 مهر 1390

تاتی

سلام     گل پسرم...قند عسلم ....سلام #  چی بگم ازت که روز و شبم شدی و ..و...چجوری وصفش کنم نمیدونم.... حسی که فقط مامانا میشناسنش... #  چند روزه که تاتی میکنی تا برسی تو بغلم. به قدمهای کوچولوی خودت نگاه میکنی و .......   #  چند روزه که تاتی میکنی تا برسی تو بغلم. به قدمهای کوچولوی خودت نگاه میکنی و میخندی...بای بای کردنو خوب یاد گرفتی گوشی تلفن و ایفون رو میذاری دم گوشت و توش حرف میزنی ... یعنی یه صداهایی از گلوت در میاری. #  من تو ٦ ماه اخیر اصلا پات جوراب نکردم...امشب یه کم  بیرون سرد بود ...با تعجب به پاهات نیگا میکردی. یه ساعتی از برگشتنمون به خونه نگذشت...
12 مهر 1390