سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 22 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 26 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

بعد از ظهر بندری

  بالاخره بعد از مدتها قسمت شد بریم بندر . دوست و همسایه من که پسرش ارین دوست صمیمی پارسا هست چندهفته ای میشه رفتن اونجا ما هم بلافاصله بعد از درمونگاه شال و کلاه کردیم و با خود خانم دکتر رفتیم خونه شون. سوییت اونها خیلی بهتر از مال ما بود با فضای سبز بهتر و ایمن تر. ارتین بلافاصله منو شناخت و مچ شد ولی ارین که از خواب بیدار شد خیلی خجالت میکشید و پارسا همش دورش میچرخید و با صدای نازک میگفت من اومدم ارین...پاشو فدای پسرم بشم که همبازی نداره این روزها بعد از دسر و میوه رفتیم لب دریا. غروب خنک بود و موسیقی از بلندگو پخش میشد و خیلی خوب و خلوت بود بعدش رفتیم بازار کنار دریا که به قول خودشون جنس از اونور اب میارن ...
11 شهريور 1393

یک خاطره اوژانسی

  ساعت 11 شب و پارسا جون کاملا آماده خوابیدن هست تلفن بیمارستان زنگ میزنه ومیگه یه خانم با اختلال ریتم قلبی اوردن. به اصطلاح ما VT. پزشک اوژانس  دسپاچه میپرسه که بهش شوک بدم یا نه؟ منم گفتم اگه فشارش خوبه و هوشیاره شوک نده من الان میام. گفتم فلان دارو رو تزریق کن گفت نداریم حالا هرچی به پارسا میگم بیا لباس بپوش یه دقیقه بریم بیمارستان قبول نمیکنه. میگه من دارم کارتون مک کویین میبینم. چند وقت اخیر با من گاهی میومد ولی اینبار عجله ام بیشتر بود. میگفت خوابم میاد. گفتم پس تنها میمونی من برم؟ (تو سوییت محوطه بیمارستان بودیم) گفت نه..واخماش رفت تو هم. گفتم پس لبتاب منو بیار تو ماشین نیگا کن. گفت باشع تو فاصله ای ...
24 مرداد 1393

مهمون داریم

  تو یه سال اخیر که اومدیم اینجا برا اولین بار دایی وحید با خانم و بچه هاش اومدن خونه مون. محمدمهدی دو سالش هست و فاطمه هنوز دو ماهش نشده.. دو سه روزی بودن. مثل اغلب بچه های کوچیک نمیشد باید شدیدا مواظب ضربه های ناگهانی این برادر به خواهر کوچولوی تازه واردش بود و این خیلی کار پدر و مادرش رو سخت کرده . مخصوصا اینکه هنوز محمدمهدی خوب حرف نمیزنه و نمیتونه ارووم خواسته شو بیان کنه. مثل همیشه سر یه اسباب بازی که هیچکس بهش نگاه نمیکرد یهو هم پارسا و هم محمدمهدی میخواستن باهاش بازی کنن و دعوا میشد. مثل تمام فسقل ها عشق موبایل باباش بود وخیلی هم زبل چون نمیشد گولش زد یه روز ظهر رفتیم دوساعتی جنگل کنار رودخونه نشستیم. یه روز هم ب...
24 مرداد 1393

امرداد 93- تعطیلات عید فطر

  اگرچه دیر شده برای تبریک عید فطر ولی نماز روزه هاتون قبول از دوشنبه همسرم اومد و من هم از سه شنبه بیمارستان رو OFF کردم و رفتیم یه دور کوچیکی زدیم. به قول پسرم رفتیم شمال و البته به همه مون خوش گذشت. من که چند روز دور باشم از کار و مریض کلا خوشحالم البته شغلم رو دوس دارم ولی فشار کارم زیاده..پارسا هم حسابی اب تنی کرد و دل سیری از دریا دراورد.. کلی مهمونی هم رفتیم خونه مامان بزرگ من و فسنجون عید فطرهاش عصرش هم با عمو و عمه ام رفتیم ذریا  یه جای دنج و خلوت پیدا کردیم فرداش دوباره با خانواده همسرم خواستیم بریم بیرون که من سد یا جنگل پیشنهاد دادم ولی دوباره رفتیم همون ساحل دنج و خلوت پارسا و باباش که زدن به آب . م...
11 مرداد 1393

نقشه های دلتنگی

  اومدیم با هم نقاشی بکشیم. دو تا کاغذ... من یه نقشه ماهواره ای کشیدم... از شهرهایی که بابایی توش هست...شهری که خونه مون و خاطرات 3 ساله ات توش هست...شهری که دریا رفتیم...شهری که الان هستیم و دو شهری که پدربزرگ ها و مادربزرگ هات هستن... برای همه شون فرودگاه کشیدیم تا بابایی سریع تر بیاد پیشت... به خواست تو تونل و پل و راه اهن کشیدم و گوسفندایی که از رو راه اهن رد میشدن. اصرار داشتی همه جا کوه بکشم اصرار داشتی میدان های سبز بیشتر بکشم اصرار داشتی ادمک های بکشم به جای خودت و مامان و بابات اصرار داشتی 3 تا مهد بکشم . یکی مهد مشهد و دو تا اینجا که موقتا رفتی حتی گفتی گل های افتابگردان کجا بودند؟ پس  اون رو هم...
28 تير 1393

عصر آفتاب گردانی

  عکس و ... عصر افتاب گردانی   یک مزرعه افتابگردان پیدا کردم... فقط پسرم بدون که با این سن کمت چه عکسهای با زاویه و کادر خوب از من گرفتی و حتی به تقلید من با کج کردن دوربین از گلها عکس میگرفتی و این رو هم بدون که پدر منو دراوردی تا به گلها برسیم یعنی از 10 سانت تپه چاله و چند تا بوته خار و علف نمیتونستی رد شی و نق میزدی یا بغلت میکردم چون یادم رفته بود که تو هنوز چقدر کوچکی!.... ...
28 تير 1393

روزمرگی های تابستانه- ماه رمضانه

  اول از همه شاکی بشم از کند شدن حافظه ام  چون پسری یه حرف خیلی بامزه زد که من تا یه ساعت لبخند رو لبم بود ولی الان که اومدم بنویسم هیچی یادم نیست   خب الان میشه گفت همه چی رو میفهمه و تحلیل میکنه و انتقاد میکنه...برای خودش صاحب نظر شده ..رو لباس پوشیدن و غذا خوردنش نظر میده.. . و حتی لج میکنه مثلا الا و بلا من بلوزی که روش نوشته police رو میخوام حالا هی من بگم اون زمستونه هست هیچ فایده نداره   هوا گرمه و روزه گرفتن باعث شده کمتر بریم بیرون و یا بازی کنیم و دوست جونش آرین هم رفته...برای همین خیلی حساس شده و طاقت یه اخم ساده رو نداره و چشماش پر از اشک میشه   خوشبختانه تو سوییت که هستیم سر ساعت...
28 تير 1393