سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

هجرت پاییزی ما

هجرت پاییزی ما + عکس   درسم تموم شد و ما رفتیم از مشهد تو یک روز پاییزی با پارسا و همسرم. تمام خونه و زندگی مو گذاشتم و اومدم جایی که برای طرح کارم باید میومدم. یه جای غریب دیگه صدها کیلومتر دور از همسر و دهها کیلومتر دور از پدر و مادر . دوباره تنهایی با پارسا. چند تا عکس تو جاده پارسا با کشف جدیدش تو ماشین لم داده البته با پتوی محبوبش یه جایی تو جاده که رودخونه داشت چای و میوه خوردیم وتمشک وحشی چیدیم    و پاییز....   و اما خونه ما که یه سوییت تو محل کارمه آماده نبود و من رفتم خونه پدرم و تلفنی و یکی دو بار حضوری پیگیر اماده و تمیز شدنش بودم. درنهایت هم با مادرشوهرم اومدم و شروع به کار ک...
28 فروردين 1393

البوم ابان 92

  ما در حال اسباب کشی هستیم و خونه به هم ریخته است. تو اسباب کشی چیزی که وقت ادم رو میگیره پیدا کردن عکس های قدیمی و یا دفترچه خاطرات دهه 70 خودتونه.. این وسط پارسا جون هم یاد خاطرات خودش افتاده: شابلون هاشو پیدا کرده و رو تخته نقاشی کرده ( با کمک پرستارش)   این تبلت باعث شده بیشتر بیام سراغ کامپیوترم.. باعث شده یه دوش راحت بگیرم.. بی اینکه پسری بهم اویزون باشه غذا بپزم و .. البته وقتی خسته میشه میگه : شارژش داره تموم میشه ، یا میگه داغ شده یه روز صبح با هم رفتیم باغ وحش   چند روزی هم رفتیم این ور و اونور برا تسویه حساب دانشگاهه. فسقلم ممنونم که پا به پای من تو اتاق ها و راهرو ها و ساختمون ها ر...
20 آبان 1392

موج شیرین صدایت..

  پارسا جون بعد از به هلاکت رسیدن مگس: الان مامانش میاد؟ پارسا جون هروقت که انتهای خیابون  کوهها به چشم میخورن: میخوایم بریم "کشت بوم"؟!! ( پشت بوم = کوه! ) پارسا جون در حال برنامه ریزی  آینده: بابا بره زاهداااان ، دندونپزشکی کنه، حیاط بخرهههه، من ، پارسا توش دوچخه سواری کنه ! پارسا جون هروقت بهش میگم این کارو نکن یا بهش اخم میکنم:زنگ بزن به بابا بگم منو اذیت میکنی! پارسا جون وقتی کسی ازش میپرسه اسمت چیه: پارسا جون!  پارسا اسباب بازیشو میاره ، نوک انگشت شست و انگشت اشاره اش رو به هم میچسونه و چشماش رو ریز و گردنش رو کج میکنه و صداشو نازک: فقط یه کوچولو بازی کن!
20 آبان 1392

سال 1400

  الان حساب کردم چند روز دیگه دوره طرح  من شروع بشه سال 1400 تموم میشه   ...
15 آبان 1392

سلمونی آدمخوار..

این پسر ما از سلمونی رفتن چنان وحشتی داره که گاهی خودم هم میترسم. تا این حد!!! صبح میگم بریم سلمونی میگه شب بریم. شب میگم بریم سلمونی میگه با بابا میرم. بابا که  میاد  پسرک میگه برم حموم تمیز می شم (  نیازی به سمونی نیست!) خلاصه با توضیحات و توجیهات قبول میکنه بیاد. قیافه پسرکم رو ببینین آخه من نمیدونم چرا بچه ها اینقدر از سلمونی میترسن ! البته من موهای پریشون حال پسری رو دوست دارم ولی هم شبا خیلی عرق میکنه و هم تو حموم نمیذاره خوب بشورم براش و یا خشک کنم تا سرما نخوره..   ولی به شرطی که کلاه رو از سرش برنداریم.   خلاصه این پیرایشگاه تو مسیر پرستار خیر ندیده پارسا بود...
13 آبان 1392