سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

پسری رفت نیشابور

سفر 4 ساعته من و پسری به نیشابور برای عروسی یکی از همکلاسی هام بود. ساعت 8 الی 12 شب با اژانس ( همراه 3 نفر دیگه) رفتیم. جاده اتوبان خلوت رو که دیدم حیفم اومد چرا ماشین نیاوردم. پارسا تو راه رفت : فقط تو بغلم نشسته بود وبیرون رو تماشا میکرد و فقط 2 بار برگش خانم های همکلاسی منو دید که لبش به شکل o  شد. (لب بالا روی دندونها رو میپوشونه ولب پاین اویزونه و مردوک ها بالا رو نگاه میکنه) مخلوطی از لبخند وخجالت ونعجب پسری... پارسا تو عروسی : وسط سالن ،با شروع موسیقی، یه دست بالا ... حرکت تند پاها به عقب و جلو پارسا موقع شام : پلو خالی با دست مشت کرده پر از برنج ونوشابه بی وقفه که ناگهان قرمز و مبهوت  بعد از خروج دی اکسی...
11 شهريور 1391

گل و ماه

جدیدا تیکه های پازل چوبی ها رو یکی یکی از تو سبدش در میاری و با کمک هم اسمش رو میگیم و بعد میچینی شون رو فرش..خیلی مرتب...   میگم : گیلاس میگی : گل ...                                    کم شباهت هم نیست به گل ! ......................................................................................... میخواستم بگم گلابی که فرصت ندادی  گفتی: ماه !!!                           &nbs...
6 شهريور 1391

پایان یک مکالمه

از سر کارم زنگ میزنم خونه. مثل همیشه پسری گوشی رو میگیره . یه "ماما" با هیجان میگه و با زبون خودش صحبت میکنه. میگم بوس کن مامانی! قسمت گوشی رو از جلوی گوشش میبره جلوی لبش و بوس میکنه.( طبق شواهد قبلی) میگم: خب مامانی... کاری نداری؟ میگه: رفت! میگم. خداحافظ...بای بای... میگه: رفت! ..................................................................... اینجا یه هم درد اینجا چند تا هم درد ...
1 شهريور 1391

مرداد ما (91)

پارسای من سلام. بابا حامد تعطیلات عید فطر رو اومد خونه( از سربازی). دیگه از ددر رفتن و بازی کردن سیر سیر شدی. چهارچرخه ات رو بردیم تو پارک طولی احمد اباد . نه میذاشتی رو نیمکت بشینیم و نه به لوازم ورزشی نزدیک شیم. میگفتی فقط دنبال هن هن سواری من راه بیافتین. چند بار خواستی بری نزدیک خیابون که با تلاش های نفس گیر بابایی و گریه و زاری شما برگشتیم خونه. نشون به اون نشون که تمام لباس های من و بابایی دایما خاکیه. یه تی شرت ابی هم برات خریدیم که فی الفور پشیمون شدم. اخه خیلی استقلالی میزنه (به نفع بابا). خیلی از کلمات رو تکرار میکنی ولی اونقدر از همسن و سالات عقب تری که باید صبر کنم تا بیشتر راه بیافتی و مفصل تو وبلاگت بنویسم...
31 مرداد 1391

تابستون و هندونه هاش

پسرم عاشق هندونه اس. با چنگال و خیلی وقت ها با دست تند تند میخوره و اب هندونه تو ظرف رو سر میکشه. اون روز میدیدم بدو بدو میاد تو اشپزخونه ...رو نوک پاش وامیسته و پوست هندونه رو میذاره رو اپن.... و یه قاچ دیگه درخواست میکنه.... باز هم بدو بدو میره تو هال با اشتها میخوره....   هندوانه ورژن سال ٩٠ رو اینجا ببینید :    هندونه ٩٠ ...
30 مرداد 1391

پارسا و چیچیل و کتاب

یه سری کتاب داره پارسا در مورد پسر کوچولویی به اسم چیچیل  که اینجا میتونین ببینین. پارسا و چیچیل وجه اشتراک هایی با هم دارن که میبینیم: وقتی پرنیا میاد خونه ما: دو تا از بزگترین سرگرمی های پسرم و چیچیل غذای مورد علاقه پارسا و چیچیل   کتاب های پسرم رو اینجا ببینید ...
23 مرداد 1391

سوال عجيب

  چرا مامان پارسا زود ازدواج كرد؟  اين لينك رو از وبلاگ اسما و اسرا جونم حتما بخونين. ..............................................................................................   من پیشی ام میو میو موش کوچولو بیا جلو چه دندونای ریز داری گوش دراز و تیز داری   آهای خطر آهای خطر ! من اومدم ، خبر خبر وای که چه چاق و تپلی فکر می کنم یه کم خلی   فکر نکنی که در میری از اینجا بی خبر میری من خودمو خواب می زنم یهو تو رو قاپ می زنم   یه لقمه ی چپم می شی میو میو منم پیشی !   ...
19 مرداد 1391