سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

ساندویچ میکر ندیده

قبل از عید که تو دفاع پایان نامه یکی از دوستام طبق معمول مراسم خوشمزه پذیرایی انجام شد دیدم تو بسته هر نفر دو تا ساندویچ کالباس نون تست با پنیر گودا گذاشته ... نشون به اون نشون که همون بعد از ظهر پرس و جو از "ساندویچ میکر دارندگان" و سرچ گوگل با پسری راهی بازار امیر شدیم و بالاخره یکی خریدیم  به 150 تومان. از فردا دیگه غصه ای برای اسنک مهدکودک پارسایی نداشتم. از ساندویچ پنیر و مربا گرفته تا مرغ رنده شده و بورانی اسفناج و حتی ماکارونی با سس قرمز. البته نان تست مغزدارهم خودش خوشمزه ترش میکرد.   توضیح: در زمان جهیزیه خریدن ما دیگه اخرش سرخ کن و کباب پز برقی و ماکروویو و سایدبای ساید بود و یکسال بعد ساندویچ میکر در جهیزی...
20 فروردين 1392

خلاصه نوروز 92

روز سی ام : سه نفری سال رو تحویل کردیم. بعد هم شروع کردم به جمع کردن وسایل خودم وپارسا و کنسرو و کتاب و... روز اول: کله صبح دربست گرفتیم برا تایباد. من و پارسا و پرستارش. 3 ساعت تو راه بودیم. بعد یه سوئیت حیاط دار بهم دادن و رفتم برا ویزیت مریض هایی که تو این چند روزه عید هیچ متخصصی تو شهر نبود. من باید مریض های قلب و داخلی ومغزو اعصاب رو میدیم. حتی زائو یی که تشنج کرده بود و زنی که یکسال تو ای سی یو به دستگاه وصل بود و  اکوی نوزاد و بیمارعفونت کیسه صفرا و ... من که رشته ام قلب بود روز دوم: هوا بهتر شد ویه سر رفتیم پارک. عصر هم پزشک اوژانس زنگ زد که یه خانم 3 ماهه حامله با طپش قلب اومده . گفتم علامت دیگه اد نداره؟ گفت نه. گفتم ...
17 فروردين 1392

امروز ما (17 فروردین 92)

موقع خواب انگشت اشاره شو تو هوا میچرخونه و میگه : نقاشی خط خطی ..................... اونقدر التماس کردم که بازی بسه بریم خونه که با اصرارش به اب بازی دیگه طاقت نیاوردم، گربه کنان و کشون کشون اوردمش تو ماشین وقول دادم دیگه نیارمش پارک ..................... دیروز تمام مراحل دسشویی رفتن رو خودش انجام داد تا پوشیدن ش و ر ت وشلوارش. امروز که بعد از دعوای پارک اومدیم خونه و بهش گفتم شلوارتو بپوش جهت بیشتر نزدیک شدن به مامان ناراحت یواش گفت: ب ..لد ...نیشتم ................... وقتی مهد بود ماکارونی درست کردم که خیلی دوست داره. خونه که اومد  ته کیفش دنبال خوراکی باقیمونده بود که پیدا نکرد. خواستم با ماکارونی...
17 فروردين 1392

یک بعداز ظهر سگی

ظهر چند روز قبل از سال جدید که من وپسری خواب بودیم یکی زنگ زد وتا من چادر سر کنم هی در میزد و صدای اقایی بود که میگفت باز کن. من خر هم رفتم دم در دیدم یه جوونکی بود از خودم کوچیکتر یه یهو از قرمزی سفید شد و عکس سه در چهار پرستارم رو نشون داد که اینو میشناسی؟ گفتم چطور؟ گفت بهش بگو بیاد دم در. گفتم این خانم برام کار میکنه وتا بعد تعطیلات هم نمیاد. گفت میدونین اهل فلان جاست؟ گفتم اره. گفت این خانوم از خونه تون دزدی میکنه. من رو هم راه داده تو خونه تون. اشپزخونه تون این سمته و اتاق خوابا اون سمت و ...اسم پسرت فلانه و...خونه دختره فلان جاست و...زنیکه هرزه هست و  با من دوست بوده و با چند تا از دوستام هم هست و...حالا که میخوام ولش کنم از...
17 فروردين 1392

هفت سین 92

عید همه تون مبارک   البته هنوز عید نشده، ولی از اونجایی که از اول  فروردین خونه نیستم دو سه روز زودتر سفره انداختم. پسری هم که سرگرمی خوبی پیدا کرده: سیب بخورم؟ (حتما همون سیبی که رو سفره هست) ماهی بریزم؟ ( سنجد و سپند برا ماهی بریزم؟) ..... میگه: ماهی خریدیم. برگ خریدیم. (سبزه!!) پول خریدیم .(سکه!!) ..... ماهی برگ بریزم؟ مامان شمع اوتاد (شمع رو انداختم ) که شکست و چسب کاری شد. دم به ساعت هم که قران باز میکنه ومثلا داره میخونه. دوربین به دست تو خونه میگرده ،این عکسها رو خودش از سفره گرفته:       ...
29 اسفند 1391

24 اسفند 92 من و پارسا

لذت بخش ترین لحظات من وقتی هست که با دو تا لیوان چای نشسته ام، یکی سرپر  وداغ و تلخ  و یکی نصفه و ولرم ونیمه شیرین. بعد با کودک دو نیم ساله ای که چند صباحی هست حرف میزنه گرم گفتگو هستم. حرفهایی پر از تکرار یک کلمه، پر از مکث برای پیدا کردن و تلفظ کلمات، و پر از حرکات دست و حالات چهره برای دو نیم ساله ای که که میخواد جدی صحبت کنه. پر از حرفهایی که شاید برای بقیه نیاز به ترجمه داشته باشه! و چایی رو که با قندهای یواشکی مینوشم..   امروز پارسایی: میگم: پارسایی کجایی؟ میگه: اشپخونه ( داره میخنده) اقا پسر من از ماشین لباسشویی که در حالت خشک کن شدیدا تکون میخوره اویزوون شده! ............................... ...
27 اسفند 1391

تغیرات وسط اسفندی

  فت (fat) : رفت خاله فافنه (فاطمه) ا ..تو ..بوس ( قبلا میگفت بوس): بصورت بخش کردن، همونطور که یادش دادم بعد هم به خودش میگه: بارکلُا میگه: پنج تا شیش تا شکلات خودم (خوردم) در حالی که دو تا خورده! (قبلا میگفت سه تا پنج تا!) موبایل رو میده دستم : مبال شاژ نداره .بزن بق.. خب! موقع خواب: گیصصه پارسا ددر بوخون! (قصه امروز که رفتیم بیرون رو بخون!) ................................ رنگهایی که میشناسه: زرد، قهوه ای، سبز ، ابی، نارنجی، صورتی، بنفش قرمز و سیاه رو یادش میره. یه خرده بیشتر که ازش بپرسی دیگه قاطی میکنه! ............................. یه باب اسفنجی جاسوئیچی به غایت زش...
21 اسفند 1391