سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

پارسا و محمدمهدی

حدود 10 روز قبل مادرجون و پدرجون و خاله فاطمه اومده بودن. به هوای اینکه من میخوام برم شیراز کنگره، گفته بودم بیان ولی از شیراز منصرف شدم. اخه پارسا هم سرما خورده بود. دایی و زندایی و البته مهمون ویژه ما محمدمهدی 6 ماهه بود. این پست مختص عکسهای پارسایی و محمدمهدی هست. اخه عمه فدای چشمای خوشگلت بشه. دایی در میان دست وپا زدن وگریه کردن های پارسا تونست سر وسامانی به موهای بلند پارسایی بده.. تو این عکس پارسا تازه از خواب بعد از ظهر بیدار شده و هر دوتاشون جدی نشسته ان.       ...
24 بهمن 1391

گیص صه

خب بالاخره این پسرک ما هم به حرف اومد و حالا دیگه ساکت کردنش شده کار ی بس دشوار... این چیه؟ اون چیه؟ گاهی مثلا به بلوزم اشاره میکنه و میگه: این چیه؟ میگم بلوز... بعد میگه: نه! زردآبی (منظورش: چه رنگیه؟) و بالاخره تونستم بهش یاد بدم که به جای "این چیه" بگه : چه رنگیه؟ رنگها رو خوب میشناسه . البته گاهی قاطی میکنه. زرد رو اول یاد گرفت. بعد آبی. بنفش- قمز - گهوه ای- صورتی امشب که چراغ ها خاموش بود و پسری هر کاری میکرد جز خوابیدن به بلوزم اشاره کرد وگفت چه انگیه؟ گفتم بنفش. با تعجب گفت: نه! سیا ...خب تو تاریکی بچه حق داشت.   .................................................
20 بهمن 1391

پفک

نشسته بودي کنار بخاري و تلويزيون نگاه ميکردي. يهو گفتي: مامان...پوشک! از جا پريدم: جيش داري؟ بريم دسشويي؟ گفتي: نه...پوشک...پوشک..جائزه! دوزاريم افتاد. رفتم برات يه خرده پفک اوردم. اشاب! چشم. اين هم بشقاب...     برای خواب بعد از ظهر هم دست از شیطنت برنمیداشتی و کلافه ام کرده بودی. بعد کلی مدارا و جونم عسلم بخواب گفتن، عنان اختیار از کف برفت و گفتم: پارسا کتک میخوای... خوشحال گفتی: پاشووو... پتک (potak)... به خیالت پفک وتنقلات تعارفت کردم عسلم. ...
25 دی 1391

کوچولوی مریخی من

اینکه میگن بچه مون طوطی شده حالا میفهمم یعنی چی! دیر به حرف اومده ولی یه ریز داره کلمه های تازه میگه. مثلا از نوع ترکیبی: لاک پشت جائو بقی : جارو برقی سیب زمنی : سیب زمینی ماشین آشویی : ماشین لباسشویی بوتیک لیک : هلیکوپتر به زبون مریخی به دستمال کاغذی هم یه چیزی میگه که نه میتونم تکرار کنم و نه میتونم بنویسم (مریخی به تمام معنا) شب خخیر : شب به خیر شات :شکلات بلوز - شالاد (شلوار)- کلاه- جوئاب (جوراب) - پوشک     کلید لامپ رو زده و داره از روی صندلی اش میاد پایین : انااااش...انااااش ( یواش...یواش..) از جملات سه کلمه ای: مامان دس نزن !   وقتی باز...
19 دی 1391

امشب یلداست (1391)

سلام به همه عزیزانم و سلام به زمستان.... سلام به پسر یکی یه دونه گلم. یه مرحومی بود که میگفت: چه زود ناگهان دیر میشود! هر روز بزرگتر میشی و من اغلب ساعتهای با تو بودن رو از دست میدم. وقتی میخوام بیام خونه یا بیام مهد دنبالت مثل عاشق ها دلم میتپه و پام رو پدال گاز بیشتر فشار میده. جدی میگم ها!! دست خودم نیست این همه دوستت دارم! گل پسرم اینقدر سرعت "تازه "هات زیاد شده که از فرصت نوشتن من  خیلی خیلی جلوتره... کلمات دست و پا شکسته ات چندین برابر شده. کلماتی که پشت سر هم بدن فعل تکرار میکنی . مثل یه معما که باید حلش کرد: آش..اقاهه....پله..پول (اقاهه از پله اومد بالا، اش اورد. پارسا بقیه پول رو ازش گرفت!) ...
30 آذر 1391

فسقل من هم!!

فسقل من هم برای ما عادت غذایی پیدا کرده. گوشت و مرغ و ماهی رو از تو بشقابش جدا میکنه و نمیخوره! اگه اشتباهی یه تیکه گوشت بره تو دهنش کل لقمه رو میریزه بیرون! این هم زمینه جدید حرص خوردن مامانش. امیدوارم گذرا باشه و نخواد سنت خانواده پدری شو ادامه بده!     فسقل من هم بعد از خواب ظهرش اصرار داره که : چایی! !     فسقل من دو روزی هست که به من میگه: خاله !!! اکثرا اصلاح میکنه که : مامان. .. و گاهی خاله میمونم!! فسقل من دلش میخواد برام خاطره تعریف کنه مثلا از مهدش : نی نی.. بالا.. ( بعد یه اخم میکنه). .. بشین... بازی!! ! فسقل من بلده خودش رو بزنه به اون راه ( کوچه علی چپ)!!!پارسا کنترل تلویزیون رو ...
13 آذر 1391

عاشورا 91

  عاشورا 91 - من و پارسا - مشهد - باب الجواد   چند روز تعطیل رو پدر و مادر من خونه مون بودن و هر روز حرم رفتیم. بعد از مدتها... پارسایی به تقلید از ما چهار رکعت رو کامل با ما همراهی کرد . قربون زیر لب زمزمه کردن هاش برم. به یمن اومدن پدر جون و مادر جون دلی از مرکبات  تازه و ماست نعناع و فسنجون و ... دراوردیم. ولی روز عاشورا برگشتن شمال و من و پسری رفتیم حرم. این هم از امسال... ...
13 آذر 1391