سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 25 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 29 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 7 سال و 1 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

buten ten

buten ten موقع خواب گفتي: مامان ميوميو باتن تن ..بيار گفتم چي؟ ميو ميو باتن تن...بيار اصلا نفهميدم چي ميگي: پرسيدم کتاب قصه؟ گفتي نه ...باتن تن پرسيدم: موبايل که پيشي داره؟ گفتي نه.. باتن تن اصرار هم ميکردي که بيارمش. گفتي اونجا و به کنار تخت اشاره کردي! چيزي نبود. با هم رفتيم يه دوري تو اتاقا زديم. گفتي: تو کيفه! تو کيفم رو گشتي پيدا نکردي. خلاصه چند شبي با همين داستان گذشت و من همش تو فکر بودم که چي ميخواي شما بگين اون چيه که تو کيف جا ميشه، گاهي کنار تخته. با ميوميو هم ارتباطاتي داره؟   ... ... اومدم خونه و ازت پرسيدم: چه خبرا؟ با بابايي خ...
14 اسفند 1391

اروم باش مامان!

امشب از دست خودم خیلی عصبانی هستم. همه چیز خوب وعادی هست. هم صبح خوب درس خوندم وهم عصر. غذا حاضره ، خونه تمیزه ودرد و رنجی نیست..ظاهرا... اما... تو چند ساعت محدودی که با پسری بودم همش سرش داد کشیدم و یه رفتاری باهاش کردم که خودم حیرونم. اولش که یکساعت برا خواب بعد از ظهر وقت گذاشتم. همش بازیگوشی کرد. جیش  بدو بدو . ... اب میخوری؟ (وقتی اب میخواد اینجوری میگه).. مامانی نااااازی ( با صدای نازک درحالی که رو صورتم دست میکشه) و خلاصه خواستم بترسونمش گفتم: پاشو بریم "نون خشکی" تو رو ببره! دیدم خندون داره از جا پا میشه. دیگه نفهمیدم . داد و هوار که ای پسر بد. خسته ام کردی. بگیر بخواب و... و مثل همیشه 5 ثانیه نشده نوازشش...
5 اسفند 1391

عبور از بحران!

از پوشک گرفتن پارسایی کمتر از یک ماه طول کشید. اولش خیس میکرد وبعد میگفت جیش! که البته به اندازه انگشتای دست بود و زود یاد گرفت ومیگفت: جیش ..بدو بدو ...اموم ! دوست نداشت بره دسشویی و میخواست من تو حموم سرپاش بگیرم. دو هفته میگفت: پی پی پوشک! و من زود پوشکش میکردم. ولی طی 10 روز اخیر فقط دو بار شکمش کار کرد. نه میرفت دسشویی و نه میذاشت پوشکش کنم. از درد و احساس دفع اشفته میشد ولی میترسید و میگفت پی پی نیست! اون دو بار هم کنار بخاری دراز میکشید و تو شلوارش خراب میکرد و به روی خودش نمی اورد و انکار میکرد. دیدم داره خیلی اذیت میشه. یه مغازه "هزار تومنی" فروشی سراغ داشتم. یه سری اسباب بازی و شمع و خمیربازی و شابلون و ... ...
5 اسفند 1391

پارسا بدغذا میشود

نمیدونم این چه اخلاقی هست که من دارم. اگه پسری غذاشو نخوره انگار تمام عالم روی سرم خراب شده و رو به موتم. ولی اگه خوب بخوره گل و بلبل میشم و خوشحاااااااااال که نگو. باز خوبه گوش شیطون کر وزنش بالای صدک 90 هست).( البته خیلی وقته که وزنش نکردم شاید پایین افتاده وزنش. اخه فکر کنم هرچی که میخوره میره تو قدش، پاچه شلوارش روز به روز کوتاه تر میشه) خلاصه کلام: قاشق به دست دنبال اکتشاف توی غذا میگرده و میگه این چیه؟ اون چیه؟ بهش میگم چشماتو ببند بخور ولی بی فایده ست. مثلا: میرزا قاسمی : با نوک قاشقش به دو تا تیکه پوست گوجه میزنه ومیگه: توش اشاله (اشغاله) و اصلا لب نمیزنه ببینه چه مزه ای هست عدس پلو : دوست داره و تق...
30 بهمن 1391

اسپند دونه دونه..

روی نیمکت نشسته بودیم. دختره به پارسا گفت: مژه هات چه خوشگله. به من میدی شون؟ از اون روز چند بار شده که وحشتناک گریه میکنه و چشمای بسته شو میماله. من هم هول هولکی چشماشو باز باز میکنم تا مژه هایی که تو پلک پایین گیر کردن دربیان! . . . خونه که میرم دیگه پارسا محل به پرستارش نمیذاره و از خونه هم که میرم میچسبه بهم. صبح پرستارش پرسید: عصرها که میبرینش مهد راحت باهاتون خداحافظی میکنه؟ من هم با اعتماد به نفس واقعیت رو گفتم: اره. امروز  عصر برای اولین بار انچنان لبش رو کج کرد و بعد گریه، که از بغل مربی گرفتمش و گفتم امروز میبرمش خونه! . .  امروز (30 ام) هم به سختی و باگریه ازم جدا شد .اخه مارگزی...
29 بهمن 1391

پارسا عکاس میشود

پارسایی یاد گرفته با دوربین عکس بگیره.  از تمام خونه و فرش و سقف عکس گرفته که نشون دادنشون از حوصله خارجه. کلی عکس از من و از مهمونها و از بابایی اش گرفته که چون در وضعیت های بسی ریلاکس و راحت بودیم و اصلا روحمون خبر نداشت از عکس گرفتن های کوچولومون نمیتونم بذارم تو وبلاگ. پس میمونه چند تا از نمونه عکس هایی که پسرم بطور کاملا هنری و دقیق از خودش گرفته: جلوی اینه اتاقش ایستاده و عکس گرفته. یعنی الان شما از پشت اینه دارین نگاهش میکنین ...
28 بهمن 1391

حال این روزهای ما (بهمن 91)

امسال زمستون کلا درگیر یه انفلونزای عجیب و غریب بودم که دست از سرم برنداشت. اونقدر بدحال که نونوایی ها بی نوبت بهم نون میدادن و بچه ها از لاغرشدن و خوش تیپ! شدنم میگفتن واینکه رژیم میگیرم! در این بین دندانهای عقل  شروع به بدقلقی کردن که توسط انبر موجود در دستهای سبک اقای همسر از ریشه ساقط شدند. پارسا رو هم با خودم برده بودم که از اون خنده های الکی موقع ترسیدنش میکرد وبهم میگفت پا شم. ازش میپرسم مامانی تو دندونپزشکی چیکار کرد؟ محکم چشماشو میبنده و بهم فشار میده ومیگه: ایجوری حالا هم یکی از دندونام اذیت میکنه و جرمگیری هم میخوام. همسر میگه باید وقت بگیری؟؟؟!!!!!گفتم: این جمعه ها وتعطیلی ها که از وقت ما میگیری چی؟ خ...
28 بهمن 1391