buten ten
buten ten موقع خواب گفتي: مامان ميوميو باتن تن ..بيار گفتم چي؟ ميو ميو باتن تن...بيار اصلا نفهميدم چي ميگي: پرسيدم کتاب قصه؟ گفتي نه ...باتن تن پرسيدم: موبايل که پيشي داره؟ گفتي نه.. باتن تن اصرار هم ميکردي که بيارمش. گفتي اونجا و به کنار تخت اشاره کردي! چيزي نبود. با هم رفتيم يه دوري تو اتاقا زديم. گفتي: تو کيفه! تو کيفم رو گشتي پيدا نکردي. خلاصه چند شبي با همين داستان گذشت و من همش تو فکر بودم که چي ميخواي شما بگين اون چيه که تو کيف جا ميشه، گاهي کنار تخته. با ميوميو هم ارتباطاتي داره؟ ... ... اومدم خونه و ازت پرسيدم: چه خبرا؟ با بابايي خ...
نویسنده :
مامانی
11:49








