سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 22 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 26 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

بیشتر از 20 سال قبل

بابایی یه تسبیح سبز داشت که چند سال دستش بود. نمیدونم چی سرش اومد. بعد از اون دیگه تسبیح ثابتی نداشت. سالها گذشته. هوس کردم یکی شبیه شو پیدا کنم بدم بهش . حتما خوشحال میشه....   بابایی یه قاشق داشت که از خونه مادربزرگم اورده بود و فقط با همون غذا میخورد. همیشه هم گم و گور میشد و مکافاتی داشتیم گوشه و کنار کابینت پیداش کنیم.  نمیدونم چی سرش اومد. بابایی سالهاست رو قاشقش حساس نیست. بابایی یه صندوقچه قرمز داشت که مال عروسی بود و مدارک مهم رو توش میذاشت. مامانم زیر استرش هم یه چیزایی قایم میکرد. شاید بیشتر از ۱۰ ساله ندیدمش. شاید هنوز هم توش کاغذ میذارن. بابایی یه رادیو کوچولو داشت که شبها که چهار تا تشک تو ...
2 ارديبهشت 1391

در خبر امده است که...

پارسا رفته سلمونی و تا میتونسته گریه کرده و دست و پا زده تا موهاش کوتاه و سرش سبک شد. موقع بیرون اومدن از سلمونی ولی خندون بود و بای بای میکرد و به اقا سلمونی چشمک میزد  و مرتب گردنشو میخاروند....   یه علیرضا ی کوچولو تو راهه این دنیاست تا بیاد و بشه پسردایی پارسا. ما هم برای دیدن این عزیز دردونه مون لحظه شماری میکنیم.   محمد امین کوچولومون به خاطر عفونت گوشش بستری شده. امیدواریم زود زود خوب بشه و  سالم و سرحال برگرده خونه شون.   راستی پارسا الان اینقدر اقا شده که کنارم نشسته  و سی دی نگاه میکنه و بستنی میخوره و گاهی نگاهی به من میکنه و سرشو میذاره رو پام. ولی نه نق میزنه و نه به لب تابم ...
1 ارديبهشت 1391

شلپ شولوپ ...

پسر گلم سلام. الان که خوابیدی اومدم تا  خاطرات این چند روز بهاری با تو  بودن رو برات بنویسم. شدیدا به من وابسته شدی و به شعاع یه متری و اغلب هم چسبیده به پاهام و یا تو بغلم هستی. وقتی میام خونه مقنعه و دکمه های مانتو مو میکشی تا  درشون بیارم که مبادا دوباره از پیشت برم. و من هم سعی میکنم وقتی با هم هستیم بهمون خوش بگذره. و علیرغم خستگی زیاد اغلب میبرمت بیرون. مثل دیروز که اول رفتیم کبوترانه حرم که گفتن تا ٤و نیم  بیشتر باز نیست. بعد رفتیم قلعه سحر امیز ترمینال که زیاد خوشم نیومد ولی به تو خیلی خوش گذشت و بازی  کردی.   بعد هم رفتیم اتلیه. حتی یه لحظه هم اروم ننشستی تا یه عک...
28 فروردين 1391

سیزده بدر یه مادر و پسر

اول بعد سیزده بدر: واکسن: نشستی و پاهاتو اوردی جلو و با شوق میگفتی د د . من هم ٣ بار استینت رو زدم بالا و با ناخنم رو پوستت فشار دادم و گفتم: میخوایم اینجوری واکسن بزنیم. دیدی درد نداره! تو که نمیفهمیدی و فقط ذوق رفتن داشتی. واکسن ١٨ ماهگی شامل ٧ تا ویروس و میکروب بود و پسری من تا صبح فردا بیحال و تبدار انتی بادی ساخت. فقط هم یه کمی گریه کرد و زود تو بغلم اروم شد. شب دلش میخواست  جای سوزن رو براش بمالم ولی  دردش میومد و دستم رو پس میزد.واکسن بعدی اش موقع مدرسه رفتن....     گردش با وسیله نقلیه شما: با تراکتور صورتی ات بردمت کنار خیابون کوهسنگی ٨ که گلکاری شده، عصر قشنگ بهاری بود. تو گاهی ترن رو هل میدا...
15 فروردين 1391

سفرنامه شمال 5

٢٨ اسفند پرواز کردیم طرف شمال. پسر تو هواپیما پدری در اورد که مپرس. از بغل باباش به بغل من و بالعکس. از من مثل نردبون بالا میرفت تا به مصاحبت با صندلی عقب که از قضا یه نی نی ١٠- ١٢ ساله بود بپردازه. و کما فی السابق خاموش و روشن کردن مکرر لامپ بالای سر. و اینبار گریه و زاری که تو راهروی هواپیما راه برم!   پدرجون اومد فرودگاه دنبالمون و پسری تو ماشین نیم ساعتی خوابید. وقتی رسیدیم مثل همیشه چند دقیقه اول غریبی کرد و چسبیدبه من. مادر جون برای دیسک کمرش میره فیزیوتراپی و بیشتر استراحت میکنه. خاله اتنا به امتحان تخصص نزدیک میشه . دایی وحید هم روز اخر از زیارت کربلا برگشت. کارهای خونه  دوش پدرجون و خاله فاطمه است. پسری هم در نون گرفتن...
12 فروردين 1391

چرا تولدم مبارک؟

همیشه قبل از شروع سال نو تصمیماتی میگیرم که قول میدم از شروع سال نو بطور جدی بهشون عمل کنم. و برای من این حس قوی تر هست چون تولدم ٣ روز بعد شروع سال جدیده! و حالا که وارد دهه چهارم زندگی ام میشم حس خیلی خیلی عجیبی دارم از سی سالگی!   گذشته رو که نگاه میکنم هزار تا ارزوی "دیر شده" دارم و اینده رو که میبینم انگار هیچ ارزویی ندارم. سی سال گذشت و خدا سلام کرد و جواب ندادم و یا سرسری جواب دادم...خجالت میکشم باز هم ارزو کنم...   توی همین چند روز حتی یادم رفت سی ساله شدم و داشت یادم میرفت تصمیمات جدی داشتم و داشت یادم میرفت که با کمی شرمندگی برای اینده ام نقشه بچینم....   چرا تولدم مبارک؟ ...
10 فروردين 1391

اعتصاب غذا

٢ روز اخیر که از سفر برگشتیم پارسا بدجوری اعتصاب غذا کرده... با علاقه سوپ رو به دهن میبره و بعد از دهنش در میاره... میشینه وسط سفره و در حالی که بیسکوییت رو گاز میزنه میگه" هاااااام" .... و بعد همشو تف میکنه. حتی مثل سابق ماست و حتی شکلات نمیخوره. جلوی چشمم داره لاغر میشه. فقط شیر خوب میخوره. چیکار کنم؟
9 فروردين 1391