بابایی جونم... زودتر بیا
بابایی جونم تو رو خیلی دوست دارم. اخر هفته ها که میای اینقده خوشحال میشم که نگو. ولی نه اینکه همش مشغول بازیگوشی ام زمان زود میگذره...خیال میکنم صبح رفتی و شب اومدی... مامانی همش "تازه های منو "برات تعریف میکنه بعد تو هم قربون صدقه ام میری. با هم بیرون رفتنو خیلی دوست دارم چون با دستای قوی منو بغل میکنی تو خیابون و من بغل رفتن و اطراف رو تماشا کردنو خیلی دوست دارم. حتما بایدبیای تو اطاقم دراز بکشی تا من هم خوابم ببره وگرنه اوهون اوهون میام دنبالت ... مثلا اونقد میکوبم به در دسشویی تا بیای بیرون بغلم کنی. دیشب یهوری از خواب بیدار شدم چه مزه ای داشت اومدم سبیلتو کشیدم بعدشم سرمو گذاشتم رو شکمت و تا م...
نویسنده :
مامانی
9:35










