سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 16 سال و 19 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 11 سال و 23 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 25 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

بابایی جونم... زودتر بیا

بابایی جونم  تو رو خیلی دوست دارم. اخر هفته ها که میای اینقده خوشحال میشم که نگو. ولی  نه اینکه همش مشغول بازیگوشی ام زمان زود میگذره...خیال میکنم صبح رفتی و شب اومدی... مامانی همش "تازه های منو "برات تعریف میکنه  بعد تو هم قربون صدقه ام میری. با هم بیرون رفتنو خیلی دوست دارم چون با دستای قوی منو بغل میکنی تو خیابون و من بغل رفتن و اطراف رو تماشا کردنو خیلی دوست دارم. حتما بایدبیای تو اطاقم دراز بکشی تا من هم خوابم ببره  وگرنه اوهون اوهون میام دنبالت ... مثلا اونقد میکوبم به در دسشویی تا بیای بیرون بغلم کنی. دیشب یهوری از خواب بیدار شدم چه مزه ای داشت اومدم سبیلتو کشیدم بعدشم سرمو گذاشتم رو شکمت و تا م...
31 مرداد 1390

پارسا ميره اب بازي

                     مامان رفته تو حمام                 نی نی رو برده همراش      مامان تا دوش باز کرد                 نی نی صابونو برداش    صابون که لیز لیز بود                 از دست نی نی افتاد   سرخورد و رفت و رفت تا &nb...
29 مرداد 1390

کانال رو عوض کن پارسا

سلام گل پسرم... این روزا خیلی بازیگوش شدی. هر روز هم یه کار تازه میکنی که کلی باعث ذوقم میشه. مثلا صبح که بیدار شدی و 4 دست و پا اومدی تو هال کنترل تلویزیون رو گرفتی ، بردی بالا سرت سمت تلویزیون و به دکمه اش با یه انگشت فشار دادی... کانال رو که عوض میکنی شدیدا احساس رضایت مندی میکنی... قبلا قاشق رو میکوبیدی ته کاسه ات ولی حالا دسته اش رو میگیری و با گودی اش غذا رو میگیری ولی هنوزم تا به دهنت برسه چیزی توش نمیمونه و همشو چپه میکنی. عزیز دلم به جای اینکه با کله و 2 تا دستات از تخت ما بیای پایین دیدم که لبه تخت نشستی و  پشتت رو کردی سمت پرتگاه ، روتختی رو با مشتات گرفتی و اروم پاهاتو به زمین رسوندی...به قول بابایی ادم بیشتر رفتاره...
29 مرداد 1390

پارسا و چمن

    سر کوچه مون يه فضاي سبزه که اکثر غروبا با پارسا ميريم هواخوري. البته ني ني توي کالسکه و من پياده. گاهي ميخواد بغلش کنم ،اونوقت منم ميگيرمش جلو تا کالسکه خالي رو هل بده از تو بغلم. حيف که دو تايي ميريم وگرنه اونم عکس جالبي ميشد. اين دفعه تصميم گرفتم ني ني رو برا اولين بار بذارم رو چمن... تقريبا اطمينان داشتم که پسرم سريع يه دسته از چمن رو ميکنه و ميذاره تو دهنش    بر خلاف انتظار پارسا دستاشو مشت کرد رو هوا.. قيافش شبيه ادمايي شد که اجيشون شده.. و خواست برش دارم و حتي ميخواست گريه کنه.. خلاصه اصلا خوشش نيومد ...
29 مرداد 1390

پارسا و لیمو ترش

  تخ....تخ....اخ....اوف....تخ...تخ...  من که گفتم  تخ... !!!! جونم.... چه لباشو از ترشی غنچه کرده و اخماش رفته تو هم... تازه سرشو اینور اونور تکون میداد... بعضی از دوستای نی نی وبلاگی قبلا عکس این تجربه نی نی شونو تو وبلاگ گذاشتن... اون روز که از خرید برگشتم تو فاصله ای که بستنی رو بذارم تو یخچال پسر من هم ليمو ترش رو تست کرد.. جالب اينکه چند بار هم مزه شو چشيد...لذت و هيجان ترش مزگي!!!    ...
24 مرداد 1390

جونی جونی ها

سلام خاله جونی ها. خاله جونی اتنا و فاطمه خیلی منو دوست دارن... وختی من ٥ روزم بود و بوف شدم منو بستری کردن خاله جونی ها خیلی گریه کردن با اینکه هنوز منو ندیده بودن. تازه کلی اسفاف بازی هم خریدن. خاله جونی ها از من دورن ولی همیشه باهام از پشت تلفن حرف میزنن..منم چون کوشمولو هستم هیچی نمیگم ولی میخندم... خاله جونی اتنا عروس که شده ولی منو بیشتر بیشتر دوست داره...خاله جونی فاطمه برام یه میو میو نارنجی گرفته از کربلا، وقتی من هنوز تو شکم مامانم بودم... دایی جونی مثل خودم یکی یه دونس. اون موفع ها که رفت مکه دعا کرد خدا زودتر منو به مامان و بابا بده. دایی جون کلی سی دی و کتاب ادم فضایی برام گرفته. من دایی و زن دایی مو خیلی دوست دارم.&nb...
23 مرداد 1390