سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

چسب_کاغذ-قیچی

یه کتاب با قیچی و چسب اوردم پسری ذوق زده اومد جلو کتاب رو باز کردم تا براش توضیح بدم چیکار کنه نذاشت دهنمو باز کنم. فوری گفت: میدونم... اینها رو قیچی میکنم. کارای خوب رو میچسبونم سبز..کارای بد نارنجی با تعجب گفتم مگه قبلا داشتی از اینها؟ گفت : خب معلومه که کار خوب سبزه..کار بد و ممنوع قرمز و نارنجی من: پارسا: کتاب: ...
31 ارديبهشت 1394

تولد طلوع

17 ادریبهشت 94 خواهرزاده کوچولوم یکساله شد اولش نمیخواستیم بریم. دوساعت راه تا اونجا با این وضعیت من و برگشتن هم سخت بود ولی بعد که عمه پارسا زنگ زد و برا ناهار همون روز دعوت کرد باعث شد تولدش هم بریم. چون خونه شون دقیقا نیمه راهمون بود و هم استراحتی میکردم و هم پارسا با پسرعمه اش بازی میکرد واقعا هم بازی کرد و به زور 6 عصر راضی اش کردم بریم خونه خاله اش تو راه خوابید و وقتی رسیدیم سیرخواب نشده بود و بداخلاق و تخس بود شام مفصلی هم از ماهیچه و کباب و مرغ و انواع دسر تهیه کرده بودن من یه بلوز کوچولو براش خریدم طلوع خاله..امیدوارم سالهای سال سالم وخندون باشی   جای برادرزاده های گلم خالی بود &nbs...
31 ارديبهشت 1394

دخترونه 1

این اولین عکس دخمل من هست برادرش فعلا  ارتباط خیلی خوبی باهاش  داره از رو شکمم بوسش میکنه و باهاش به زبون د د د ب ب ب صحبت میکنه ازم میپرسه که خوابه یا بیدار میگه نی نی بیاد تا من و تو تنها نباشیم الان اواخر 5 ماهگی جنینی رو میگذرونه. اوایلش سخت و با بیحالی شدید و نفخ و خونریزی تهدید به سقط همراه بود حالا خیلی بهترم اولین چیزی که به نیت اش خریدم 6 تا پیش بند رنگی بود یادمه برا پارسا اول کتاب خریده بودم برای اسم اصلا نمیتونم تصمیم بگیرم. پارسا یه مدت میگفت پرنیا گلسا - محیا ..... نمیدونم! گاهی میگم کاش خواب نما بشم! دخترم ایشالله  مثل پسرم متولد ماه مهر میشه. مشهد- 19 تومن- پا...
30 ارديبهشت 1394

شیرین بیان چهارساله

  مامانی بعدا یه دوطبقه بسازیم طبقه پایین تو و بابایی باشین با یه آشپزخونه بزرگ برای ما غذا درست کنین بعد هر وقت بابایی رفت سر کار (به خیالش تا آخرالزمان باباش هفته ها میره شهر دوری برا کار مثل الان) ما میایم پیش شما... بهش میگم تو هم بزرگ میشی و زن میگیری و همه تون نی نی میارین میگه: اوووووو  جزیره که پر میشه .جا نمیشه (منظورش کره خاکی!!!) میگم خب آدم بزرگا هم پیر میشن و میمیرن و جا میشه میگه: اگه پیر شدی و مردی بگو مامانت یکی مثل شما رو به دنیا بیاره بعدش میگه بسه دیگه این حرفا رو نزنیم .................................................................................................... صحنه ...
30 ارديبهشت 1394

مشهد_ اردیبهشت 94

آخر هفته قبل با پدرجونو مادرجون راه افتادیم مشهد. حول وحوش ساعت چهار بعد از ناهار مرغابی آلو انار میوه و اجیل و کتلت ها رو با یه کم لباس بار زدیم تا بتونیم برگشتنی یه خرده از وسایلم رو از مشهد بیارم پارسا از اول به عشق توقف تو جنگل و جاده راه افتاد. 12 شب رسیدیم شهادت امام موسی کاظم و عید مبعث باعث شلوغی حرم شده بود. عکس تو راه حرم بعد از مانتو خریدن من و مامان و عکس پانارومیک گرفتن بابا سه چهار باری حرمم رفتیم. پارسا از شلوغی فراری هست تو حرم با مینی بوس های حمل افراد ناتوان بازی میکرد یه سر هم رفتم البسکو و بازار مانتو یه مقدار لباس دخترونه خریدم. دو بار هم چارسا رو بردم پارک که...
28 ارديبهشت 1394

روزمرگی های چهار و نیم سالگی

  کاش میشد هر هفته درباره پسری مینوشتم تا خیلی چیزها یادم نره الان 4 سال و نیم اش هست مهدکودک نمیره متاسفانه به علل زیادی ..اینکه مهد درست و حسابی تو این شهر کوچیک وجود نداره و اینکه بچه های اینجا به زبان محلی صحبت میکنن و نه فارسی و از مهر پسری باید بره پیش دبستانی 1 وقت نمیکنم رو حافظه اش تمرین کنم و شعر یادش بدم. پرستارش جز یک سری بازی بدون تحرک تمرین زیادی بلد نیست باهاش انجام بده و منبع اموزش هاش شده تلویزیون. تلویزیون مدام شبکه پویا هست ولی سعی میکنم تنوع کارش زیاد باشه نقاشی و گاهی پارک و دوپرخه سواری..بازی تبلت وکتاب تو این عکس پارسا یاد گرفته به زحمت از سراشیبی کنار پله درمونگاه بالا بره و بعد با سرعت سقوط آزا...
14 ارديبهشت 1394

قتل کودکی در اطراف ما

تو فروردین تو چند کیلومتری شهر کوچیکی که من به عنوان طرح کارم به اونجا فرستاده شدم اتفاق وحشتناکی افتاد الان تو پارک وبازار هشت چشمی مواظب پسرم هستم. مامانا حواستون باشه... الان اینجا کلی شایعه و حرف دراومده ولی دیگه چه فرقی به حال کودک وخانواده اش میکنه... ......................................................................................   محمدجواد چهار ساله، 14 فروردین امسال همراه مادرش در بازارچه حاشیه شهر بود که پسربچه از مادر خواست برای او بستنی بخرد. مادر وقتی اصرارهای تنها بچه اش را دید خواست برایش بستنی بخرد. پس از خرید متوجه غیبت ناگهانی محمدجواد شد. بازار را به دنبال او گشت اما هیچ اثری از کودک نبود. فقط ...
14 ارديبهشت 1394

دوستان قدیمی

یه روز صبح جمعه اردیبهشتی من آش دوغ و پرستارم سالادالویه درست کرد و دفتیم بندر خونه دوستم که جراح بود وقبلا همسایه ما تو سوییت بیمارستان بود. دو تا پسراش و پارسا اینقدر ورجه وورجه کردن و تو حیاط دوچرخه بازی کردن که خیس عرق شدن. چقدر از خوشحالی این وروجک ها خوشحال میشم من ناهار استامبولی هم درست کرده بودن ولی بچه ها از ذوق بازی دولقمه بیشتر نخوردن بعد ناهار رفتیم بازار بندر که واقعا شلوغ بود و هشت چشمی مواظب بچه ها بودیم و یه کم لباس راحتی برا خودم و اسباب بازی برا پارسا   خریدم   آرین  _ پارسا _ آرتین به ترتیب مهارت در لایک کردن ارین و پارسا دست به یکی میکردن و حسابی ارتین رو قال میذاشتن یا ا...
14 ارديبهشت 1394
1