پارسا،گل پسر ما

هدیه خوب خدا

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

با هم بودن زیبای من و همسرم از مهر ۸۰ اغاز شد وهدیه خدا ، پارسا در ماه مهربانی سال ۸۹ به دنیا امد. مهر ۹۴ مهسا فرشته زمینی من شد و این وبلاگ صرفا دفترچه یادداشتی برای روزهای فراموشی است...
soheilaa61@yahoo.com

موضوعات

مناسبت هایی که نفس میکشیدیم

داستانک و شعر و قصار

تا یکسالگی

گذر از 2 سالگی

فقط عکس

سفرنامه

بازی های کودکانه

دیکشنری پارسا به فارسی

پیوند ها

همه دوستای خوبم

آریان جون

وروجک خونه ما

ارمیا جون

دنیای باربد...

سید بردیا

اسما و اسرا

اميرعلي جون

طاها جون

طاها گل پسر

امیر علی و خاله جون

باربد عزیز

علی جون

رادین جون

یسنا خانوم

باران جون

شکلک2

نرگس و مریم جون

اشپزی

مامان تینا

پارمیس غزیز

پارسای عزیز

بازی رنگها

وروجک خونه ما

یک همدرد

پارسا جون

شکلک

سپیده جون

شکلک1

شهر كودك

مطالب اخير

تابستانه و واکسن ۶ سالگی

نیلوفر ابی

روز دختر مبارک

تیر۹۵ ابری افتابی

مهسا ساداتم ۹ ماهه شد (اتلیه خانگی ۵)

اندر احوالات پسرک در آستانه ۶ سالگی

ماه رمضونی تو ییلاق

مشهد بهار ۹۵

روزمرگی هایی که کسل کننده نیست

قم و کاشان...دریا و بندر

اخر هفته خود را چطور گذراندید؟

عطر بهار نارنج

پسمل پنج سال و نیمه

نوزده به در

اولین نوروز ۴ نفره

آخرین هفته اسپند ۹۴

نقاشی های مهدکودک

دندون نی نی مهسا

ما تو شکوفه ها

روز زمستونی گل گلی

مهسا ۵ ماهه شد ( اتلیه خانگی ۴)

پارسا سواد دارد

طاقت دوری فرزند

رفتیم زمستون

اتلیه خانگی ۳ ( ۱۰۰ روزگی)

تولد عمه زاده ها و حواشی

وزن مهسا...مریضی پارسا

اتلیه خونگی دو

اندراحوالات دی ای که میگذرد

عکس های اتلیه

آرشيو مطالب

شهريور 1395

مرداد 1395

تير 1395

خرداد 1395

ارديبهشت 1395

فروردين 1395

اسفند 1394

بهمن 1394

دی 1394

آذر 1394

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

آبان 1392

مهر 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

پیوند های روزانه

بابایی مینویسه

دوست خاله فاطمه مینویسه

فرنیک کوچولو

گلچین

لادن عزیزم مینویسه

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 16 نفر
بازديدهاي ديروز : 494 نفر
بازدید هفته قبل : 1316 نفر
كل بازديدها : 399868 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

تابستانه و واکسن ۶ سالگی

اون زمانی که مشهد بودیم و واکسن ۱۸ ماهگی پارسا رو زدم تو کارت واکسنش نوشتن : مراجعه بعدی قبل از مدرسه

چقدر به نظرم دور میومد اون زمان. چقدر خوشحال بودم

الان پسرم فکر میکنه و حرف میزنه و نظر و اختیار و عقیده و منطق داره.

هر وقت صحبت از واکسن ۶ سالگی میشد فکر پارسا شدیدا درگیرش میشد و راجع به دیرتر زدنش و اختراع روش های خوراکی واکسن حرف میزد. منم میگفتم اصلا ولش کن یکی دو سال بعد میزنیم.

تا اینکه یه روز صبح گفتم بیا بریم بیرون دور بزنیم و تو ماشین راجع واکسن گفتم. اول اینکه اضافه وزن داره  (۲۹ کیلو) درحالی که قدش حدود صدک ۵۰ هست و بعد اینکه من فیلم میگرفتم وپارسا اخ اخ میکرد و دستشو تکون میداد. خانمه هم مجبور شد دوبار سوزن رو تزریق کنه. فیلمم هم به خاطر نداشتن فضای موبایل هیچی شد.

تا ۲۴ ساعت دستش رو مثل اتل گرفته ها روی سینه اش نگه میداشت. البته میدونم درد داره. با اکراه استامینوفن میخورد. شبش یه مقدار تب کرد.

البته دختر ما هم سه شبانه روز تب و بیحالی داشت و بد داروتر از برادرش هست و با شیاف نگهش میداشتم. با اب دهن ریختنش فهمیدم که علت تب دندون هست که با نیش زدن دندون بی پایین تب هم قطع شد

باباشون که هر هفته میاد به ددر دودور میگذره

یه روز وسط هفته با میوه و چای رفتیم ابشار شیرکوه نزدیک خان ببین

یه ناهار توراهی خریدیم تو جنگل رو سراشیبی زیلو انداختیم و نشستیم خوردیم. بعدش هم مسمومیت

بیست دقیقه ای پیاده روی تا خود ابشار هست و یه کم پارسا و باباش ابتنی کردن

یه هفته هم رفتیم جنگل النگدره و بچه ها تاب سرسره بازی کردن و بعدش هم شام رفتیم رستوران. مهسا اینقدر نق و نوق و ورجه وورجه کرد که تعجب کردم. خوابش  میومد حسابی.

یه شب شام هم دایی و خاله ها با پدرجون و مادرجون اومدن. پسری طبق معمول دوبار با قهرو ناراحتی سر اسباب بازی و اتاقشو بچه های فامیل و اینا رفت اتاقش و ای غرغر کرد ای غرغر کرد. مادرجون همیشه با تکنیک های حواس پرت کردن میره ارومش میکنه.

یه روز تو جاده کنار افتابکردون های خیلی خوشگل داشتیم عکس میگرفتیم همینطور غر زد که بریم و چقدر عکس میگیری و اینجا تیغ داره و بسه دیگه و ....

یه عکس میفرستم به یاد پارسا ۶ ساله غرغرو

یه صبح جمعه هم که بچه ها زود بیدار شده بودن تصمیم گرتم بریم خونه مامان و بابام. حالا پارسا تبلت گرفته بود دستش تکون نمیخورد. صبحانه نیمرو زدم نمیومد بخوره. بعدشم که اومد با عصبانیت جاروبرقی رو که کار میکردم خاموش کرد. منم نیمروشو ریختم سطل اشغال و تبلتش رو قایم کردم و دعواش کردم. بهش گفتم تبلت رو میندازم اشغالی. بعد بدون صبحانه فرستادمش دوش گرفت و راه افتادیم.

عکس افتابگردون ها رو همون روز گرفتیم که البته حق داشت عصبانی باشهآرام
 

بعد دو ساعت رسیدیم و ناهار و اینا. عصر رفتیم یه سرزمین بازی بابل. راهش یه کم دور بود ولی بزرگ و خوب بود. تازهه تاسیس شده. با خواهرم رفتیم وپارسا و طلوع یه کم وسیله برقی سوار شدن. از این محفظه عروسکا داشت که باید با چنگک عروسک گرفت. بازی اش واقعا تحریک میکنه هی پول خرخوراک کنیم. ولی خوشبختانه لمش دستم اومد و یه هشت پا و یه عروسک بردم.

شب که برمیگشتیم خونه بچه ها تمام راه تو ماشین خواب بودن.طلوع موقع رفتن ما خیلی گریه کرد و خواهرم میگفت همه رو پنجول انداخت و گریه کرد.خلاصه اینم یه روز جمعه ما. پارسا میگفت خیلی بهش خوش گذشته خدارو شکر.

دخترم برا اولین بار ابنبات چوبی میخوره. اونها هم عروسک هیی که با چنگک گرفتیم

یه بعد از ظهر هم رفتیم گرگان پوشک و وسیله و سبد اسباب بازی و خرت و پرت خریدیم برگشتنی رفتیم ساندویچ. فک کنم اولین مادری باشک که با بچ هایی که هنوز یکساله و شیش ساله نشدن میرم شام بیرون تنهایی. مرتب سس میزدم رو ساندویچ پسر و دختر رو که از تو صندلی میومد بیرون و به میز حمله میکرد جمع میکردم. خلاصه روزگاری داریم ما عجیییب

موضوع :

چهارشنبه 3 شهريور 1395 |

نیلوفر ابی

تابستون هم به نیمه رسید .و من با یک خستگی مزمن در حال مبارزه هستم و این منو خسته تر میکنه. کار خونه که واقعا تموم نمیشه هیچوقت و یه ورش رو ردیف میکنی یه ور دیگه اش میگه من من من....حالا کارهای دو فسقل بماند.

پارسا جون این روزها یه کم عصبی و زودرنج شده و بیشتر سر غذاخوردنش مشکل داریم با هم. البته از حدود ده روز قبل سخت نمیگیرم ولی هنوز اذیت های ماه قبل یادشه و به من میگه تو رو از یه میکروب کمتر دوست دارم..قربونش برم که که میخواد حرفی رو که زده راست و ریست کنه ولی نمیتونه.تعداد غذاهایی که دوست داره ومیخوره هر روز کمتر و کمتر میشه.این روزها حتی کشک بادمجون هم نمیخوره و ماکارونی استثنا اگه شکلی باشه اونم بدون گوشت و محتواش.ناهار هرروز پلو کشمش خالی.

از همین الان به فکر تولدهاشون افتادم و اینکه کجا بگیرم وکی و چجوری. یه پازل مقوایی شکل خیابون شهر براش گرفتم به ۱۷ هزار تومن تا برا تولدش بهش بدم. میدونم خیلی دوست داره. تو ماشین دید و خواست. گفتم برا تولدت هست. بهتره برا تولد بچه های این سن و سال به جای پول یا لباس و...یه چیز مثل ارزون مثل اسباب بازی یا چیزی که بچه دوست داره بگیرن.

پارسا از اینکه میز مطالعه رو بردم تو اتاقش خیلی خوشحاله. اگه یه جای ثابت و بزرگتر داشتیم حتما میز کوچیکتر براش میگرفتم.

مهسای مامان هم  زبل خانی شده که نگو. امروز در اواسط یازدهمین ماهگی خودش رفت تو روروکش نشست. بیست مرداد تونست برا اولین بار بدون تکیه گاه از جاش بلند شه واسته. معنی نه رو میفهمه و مکث میکنه ونق میزنه. خیلی ناز با انگشتای باز بای بای میکنه. با نی راحت نوشیدنی میخوره. چنگال میوه رو میدم دستش تا خودش بخوره. حدود ده قدم تاتی میکنه وراه میره و تغییر جهت میده. پرستارش بدجور بغلی اش کرده. این روزا خیلی نق میزنه و اویزون ادم میشه. هرجور ات و اشغالی رو به دهن میبره. از تو دهنش بال پروانه نارنجی دراوردم و یه چیز دیگه که نمیگم..پ ا ی س و س ک

برا اولین بار بردمش تو اب دریا. اولش کنار کم عمق دوست داشت و اب بازی کرد. دو بار که موج خورد به صورتش دیگه خوشش نیومد. منم فقط ده قدمی ساحل تو اب نگهش داشتم. لبه ساحل اونجایی که موج میخوابه کرمهای کوچولو وول میخورن ازشون متنفرم. اب خزر  واقعا کثیفه. حداقل طرف مازندران که کثیفه.

پارسا هم تا چند روز مدام تعریف میکرد که چطور شوهرعمه اش سرش رو زیر اب نگه میداشت و حالش بهم خورد و ناراحت شد و اینکه نمیتونست از دستش در بره. و اینکه دیگه اینطوری نمیره دریا.

یه ۵ شنبه هم تصمیم گرفتیم بریم ابندانسر ساری که مدتها بود میخواستم برم. دقیقا روزی که برنامه دارم و عجله دارم پرستار بچه ها دیر میاد. از ۶ صبح هم مهسا بیدار شده بود. براش سیب زمینی و کته برنج نیمدونه حاضر کردم. مرضام رو ویزیت کردم و بعد یه کیک و پنیر خیار گوجه و چای برداشتیم و رفتیم دنبال عمه و بچه هاش و مادربزرگ و رفتیم دو ساعتی اونجا.

قایق پارویی سوار شدیم و عکس گرفتیم وسط نیلوفرهای ابی و پرنده های ماهی خوار و قورباغه و گرمای ۴۰ درجه دااااغ. جای خلوت باصفایی بود. برگشتنی از مزرعه افتابگردان رد شدیم که شارژ موبایل تموم شده بود. ناهار هم زدیم. مهسا یا تو ماشین خواب بود یا از صندلی بالا میرفت و شدید ورجه وورجه میکرد. تو تالاب هم فکر کنم از یارو قایقران ترسیده بود و گریه میکرد و نصف عکسام شور شد.

پارسا هم یاد ایام گذشته افتاده بود و نق میزد تو مامان بدی هستی...جل الخالق...خدا عاقبت مون رو به خیر کنه.وراثتی هست احتمالا. والا من چند روز اخیر بهش نگفتم بالا  چشمت ابرو هست و همش به گردش و غذای دلخواه و بله چشم قربان گویی گذشت  ولی باز اخم میکنه و غر میزنه. مدرسه اش شروع بشه مطمین هستم خوب میشه.

بفرما پفک!!!

با برگ نیلوفر چتر ساخته بودیم

با خواهرش سوار ماشین شارژی شدن و تو حیاط بازی کردن. یادم میاد ماشین رو شارژ کردم و داشتم اماده میشدم بریم بیرون یهو دیدم مهسا گریه میکنه. دستش هم سر شارژر متصل به برق هست. قلبم ریخت و یه فحش به خودم دادم و سریع از برق کشیدم. هرچی هم ولتاژ پایین باشه باز هم خطرناکه . اون هم تو دهن خیس.

یکی از اسمهای دختری که دوست داشتم نیلوفر بود

 

 

موضوع :

جمعه 22 مرداد 1395 |

روز دختر مبارک

 

مهسا كوچولو ١٠ ماهه شد

دقيقا از روزي كه ١٠ ماهه شد چند قدم راه رفت. به پاهاي كپل كوچولوش موقع راه رفتن نگاه ميكنه و دستاش رو مشت ميكنن و خوشحال سعي در حفظ تعادل داره

دقيقا از روزي كه ده ماهه شد به من گفت ماما

به خاطر اينكه دندونهاش سريع داره درمياد و اولين دندون شيري پسر هم افتاد يه كيك خريدم براشون

دندون شيري اش به يه مو بند بود ولي اجازه نميداد دست بهش بزنم. دندوناي دايمي اش هم از عقب رشد كرده بود. علايم ٦ سالگي پسرم ظاهر شد. تو عکس مهسا خیلی خوابش میومد و حمله کرده بود تو کیک و نق میزد. پارسا هم تعداد عکسها رو با انگشتش امار میگرفت تا ۱۰ تا عکس گرفتم طبق وعده بریم سر کیک. این شد که حتی یه عکس خوب هم درنیومد

هفته اول مرداد دوتا عروسي داشتيم. پسري تا تونست بازي كرد و عرق ريخت و دختري ني نييش ناناش كرد. تمام بادكنك هاي دكور عروسي رو به فنا دادن و من هم درگير نگه داشتن دختري بودم

هفته دوم مرداد رفتيم مشهد هوا ابري و بارووني بود.  من و بچه ها با هواپيما گرگان مشهد رفتيم. اولين پرواز دختري در ده ماهگي اش. پارسا ميپرسيد كي هواپيما مياد؟ كي سوار ميشيم؟ كي راه ميفتيم؟ و دهها بار تكرار كرد. تو پرواز خوشبختانه بچه ها ارووم بودن و هيچ اذيت نكردن. 

من روز اول رفتم کنگره قلب و بابا حامد بچه ها رو برد پارک ملت اب بازی کردن. البته پسری مسوولیت نگه داشتن خواهر کوچولوی خوابیده اش رو تو راه رفت و برگشت به عهده داشت و بقیه اش الله اعلم..بابایی خوب از پس فسقل ها براومد تا من برگشتم. عصر هم رفتیم حرم با اتوبوس مثل همیشه. رو فرش تو صحن امام رضا قدم های کوچولوشو برمیداشت. همینجا از اش رشته ای یاد کنم که با خودم برده بودم مشهد.

روز دوم فقط برای حضور و غیاب رفتم کنگره و بیشتر وقت به خونه تکونی گذشت.

بعد صبحانه دوتا کاهو بزرگ خریدیم و رفتیم باغ وحش. باز هم بیشتر حیوونها خواب بودن و یا پشت کرده بودن به میله ها غذا میخوردن. مثل همیشه پارس از غذا دادن به حیوونها ذوق میکرد و مهسا هم از نزدیک از قیافه اهوها میترسید. قسمت مار و سوسمار و بدون بابایی رفتیم و خدایی اش ترسناکه.

پرنیا دختر کوچولوی همبازی پارسا قدکشیده بود و کلاس اول میرفت و پسری طبق ذات پسرونه خودش خجالت کشید و عکس العملش این بود که سرش رو به نقاشی گرم کرد و تحویلش نگرفت. درحالی که به یاد یکسال قبل که کوچمولوتر بودن سراغشو میگرفت. خلاصه یه سر رفت خونه شون و اونجا هم به نقاشی گذشت. عصر پدرجون رفت دندونپزشکی و من رفتم خروج کنگره رو بزنم.. مهسا بیقراری میکرد و مادرجون تو حیاط و کوچه سرش رو گرم کرد تا من برسم. شب ها بعد شام پارسا و باباش میرفتن پیاده روی و گاهی تو کوهسنگی و وقتی برمیگشتن تو اپارات باب اسفنجی نگاه میکردن. خلاصه همه میخوابیدیم و پارسا سرش گرم بود به کارتون بعد ورزش.

روز سوم قرار شد برم خونه دوستم که یه پسر همسن و سال پارسا داره. خلاصه مهمونی اینکه دوستم بشقاب و میوه و کیک و خوراکی میذاشت جلومون و مهسا میخواست برداره و من خوراکی ها رو برمیگردوندم تو اشپزخونه. پارسا هم با اسباب بازیها سرگرم بود و جز چند دقیقه اخر تکی بازی میکرد. جالب بود دوستم میگفت مدرسه ای که پسرش رو ثبت نام کردن ترجیح میده مادر دانش اموزها خانه دار باشن و یکی دو تا بچه دیگه هم داشته باشن وگرنه به سختی ثبت نام میکنن.

دوستم پاش گرفت به لیوان شیرموزی که پارسا رو فرش گذاشته بود و ریخت. مهسا هم با یه تیکه سیب تو گلوش عق زد و سیب و شیرموزی که با اشتها خورده بود رو بالا اورد رو سرامیک.

اخه زن تنها با دو تا بچه اینقدری میره خونه دوستش چیکار کنه؟؟؟؟؟

صبح روز چهارم هم برگشتیم و مثل دفعه قبل مهسا نذاشت من یکساعت هم رانندگی کنم.

امروز روز دختره . من اولین سالی هست که دختر نازی دارم که این روز رو بهش تبریک بگم. جس شعر و شاعری ام خاموش شده و دوباره درگیر درس و مشق شدم. چند روز پیش گوشواره های جدید براش گرفتم بس که اون قبلی ها باعث تداوم التهاب گوشش شده بود.

اون گوشواره ها رو به بهانه روز دختر تقدیمت میکنم عزیزکم.نگاه میکنی به دست من و داداشت  که بای بای میکنی و هر دو دستت رو تکون میدی. بعد دقت میکنی و فقط یک مشتت رو تکون میدی. دوباره نگاه میکنی به دستم و اینبار انگشتات رو هم باز میکنی تا برای اولین بار بای بای کنی. میری توی ماشین شارژی داداشت. میری توی کشوی میز تلویزیون و امروز رفتی بالای مبل نشستی. بی هوا و نترس و همش در خطر سقوط.

امروز روز دختر یه کم از پیتزا خونگی خوردی و بعد با داداشت با اشتها اب طالبی زدین به بدن. باز پارسا اصرار داشت جشن بگیریم.از این جشن های مدل خودش که پتو پهن میکنه رو زمین و مبل و چند تا کاغذ و نوشته میچسبونه به دیوارا و هرچی خوراکی قاطی پاتی و اب و ... هست میاره رو میز یا سفره...مهسا جون داداشی با این سن کمش خیلی مواظبته و هواتو داره تا نیفتی و اشغال پاشغال دهنت نکنی و ...

دختری تا صبح نق میزنه دو بار شیر و ده بار پستونک میخواد. خلاصه بیخوابمون میکنه. اگه انکال باشم و دو تا پشه تو پشه بند اومده باشن که دیگه جغد واقعی میشم.

فعلا هم بریم سر این جزوه های ورژن جدید نصفه شبی . تا خدا چه خواهد...

 

موضوع :

چهارشنبه 13 مرداد 1395 |

تیر۹۵ ابری افتابی

دختر كوچولوم داره دندون هاي بالا درمياره. يه كم بيقراره و بزاقش اويزونه. با اينكه يه خط سفيد كوچولو اون بالا لثه رو پاره كرده ولي با مالش دندونهاش صداي قرچ قرچ درمياره مغزم خط خطي ميشه.(۳ تا دندون بالا اواخر مرداد تا اواسط تیر بیرون اومد) فسقلي ميخواد خودش غذا بخوره و بعد از له كردن و پخش كردن غذا روي ميز روروكش ميذاره تو دهنش. اگه پشت ستون يا صندلي باشه ما رو به بازي ميگيره و از دو طرف تالي بازي ميكنه. الان ٩ ماه و ده روزشه ماما ميگه. البته بيشتر اوقات هدفمند نيست. دندون های پایین دایمی پسر هم کامل رشد کرده ولی هنوز دو تا لق قبلی نیفتاده. بهش میگم دندونات دو صف واستادن نون بخرن..میخنده..

سومين روز ماه رمضون درحالي كه هوا گرم بود و پارسا هي گشنمه و تشنمه ميگفت رفتيم مطب دكتر طبقه پايين مطب قبلي خودم به سي هزارتومن گوش دختر رو سوراخ كرديم. پرستارش بغلش كرده بود خودش زرد كرده بود از ترس و منم سر فسقل رو نگه داشتم. سوراخ اول گريه كرد و تو همون گريه گوش دوم هم سوراخ شد. بغلش كردم بلافاصله ساكت شد و تمام.

سه هفته گذشت يه كم ترشح و قرمزي داشت ولي خيلي اذيت نكرد. نه الكل و شستشويي كردم و نه چرخوندم و تازه فرداش حموم هم بردم و سه هفته بعد يه گوشواره كوچولو گل لاله كه وسطش نگين داره براش خريدم و گذاشتم تو گوشش خودم كيف ميكنم نگاش ميكنم. همون چيزي بود كه ميخواستم و اصلا حلقه اي دوست ندارم. 

پارسا جور هم اولين بار هست كه موهاشو فشن اصلاح كرد و سشوار و ژل زد. ديگه سلموني اش سوسول بود ديگه. سرعتش هنوز تو اسكيت بالا نرفتهبراي همين اخر كلاس اغلب اون گرگ ميشه. خودش ذوق ميكنن و ميره دنبال بچه ها ولي من غصه ام ميگيره. البته هميشه همينه. وقتي استپ دادن بلد نبود و وقتي كه يك پا ميزد خودم باهاش كار كردم. گرچه مغروره و يا بازيگوش كه خوب به حرفم گوش نميده. 

اخرين جمعه ماه رمضون رفتيم گرگان. من و پارسا و مهسا و كالسكه اش. دور ميدان شهرداري و يا به قول پسر سواددارم ميدان شهدا پرچم ايران گرفتيم و با جمعيت راهپيمايي كرديم. مهسا ارروم بود و با بادكنك سرگرم بود. پسر هم جلوتر از من تشويقم ميكرد ادامه بديم. برگشتني براشون بستني خريدم و اين هم يكي از وظايف من كه انجام شد. عكسها رو هم كه بابام رسانه اي كرد و عكس بچه ها رو يكي از دوستام شب برا خودم فرستاد😆

موقع خواب پسری میگه مامان کاس پین چیه؟  کاسپین اسم دریای خزر

کود چیه؟ به خاک میزنن تا قوی شه

گلستان چیه؟ جایی که گل زیاده..برا چی میپرسی پارسا جون؟

میگه اونجا رو دیوار تو خیابون نوشته بود کاسپین کود گلستانتعجب

.............................................................................................

عید فطر همسرم اخر هفته اومد . هوا مطبوع وابری بود وسط تابستونی. راه افتادیم سمت شمال طرف خانواده هامون. برای ناهار خونه مادربزرگ من مثل هرسال فسنجون. مخصوصا که همین روزها عروسی عمه کوچیکه ام هم هست. پارسا طبق معمول مشغول بازی با پسرعمه ام بود وسراغی از من نمیگرفت و اما مهسا کوچولو که اولین عیدفطر فسقل خان من بود.

بعداز ظهر و فردای اون روز خونه پدرشوهرم بودیم. یه یر رفتیم دریا کنار. چند روز همه جا شلوغ بود. بزنم به تخته گوش شیطون کر دخملم بچه اروومی و اهل لجبازی نیست. البته وقتی موبایلم رو بهش ندم اون روی خودش رو نشون میده. دخملی با اشتها نون قندی میخورد و پسر هم تو دریا مشغول اب تنی و افتاب سوختگی بود.

یه کم کنار ساحل شلوغ نشستیم و رفتیم خونه وحسابی همه مون خوابیدیم. عصر همسرم با پرواز ساری رفت مشهد ومنم اومدم خونه پدری.

فسقلی ها جمع شده بودن و خاله و دایی سرگرمشون میکردن. مثلا خاله اتنا کتاب میخوند براشون

و دایی وحید با فرفره سرگرمشون میکرد. موقع نماز ظهر هم پارسا وپسرعمه اش کاری کردن که نمیدونم نمازمون اخرش نماز شد یانه. محمدمهدی مهر پارسا رو جابجا میکرد وپارسا مثلا برای اینکه نمازش رو نشکونه با اخم فریاد میزد الله اکبر و مرتب این صحنه تکرار میشد.

امروز ۲۸ تیر مهسا داره تلاش میکنه تاتی کنه ولی میترسه و با یه نصفه قدم میشینه. چون خودشو مینداخت تو گهواره اش اونو جمع کردم. عاشق هر گونه سبد فوری میره داخلش میشینه.در گیرودار موندن ورفتن به شهر مجاور و دهها اما واگر روزها میگذره. چند روز قبل بچه ها رو بردم جنگل. وسط تیرماه یه باروونی اومد و یه خنکی شد عجیییبب. یه کم میوه وخوراکی هم بردیم و کنار رودخونه نشستیم. پارسا با برگهایی که تو اب مینداخت مسابقه میداد ومنم براش قایق کاغذی درست کردم. ولی شدت اب زیاد بود وقایق غرق شده تو اب رفت و البته پسری برنده شد.

امشب هم بعد از دور زدن برای اجاره خونه و ناامیدی و گشتن برای لباس مهمونی برای عروسی و ناموفقی کسل وخسته بودم تا عصر که پارسا تو شبکه کودک برنامه اشپزی دید و اصرار که بریم خرید و املت سبزیجات درست کنیم.رفتیم خرید و بعد طلاسازی که یارو گفت انگشتری که موقع خواب زیر فرش گذاشتم تا مهسا نگیره و یادم رفت بردارم و تو رفت وامد کج وکوله شد درست بشو نیست.

بعد به یمن این خرابکاری رفتیم بستنی فالوده زدیم و پارسا حسابی تو پارک بازی کرد وعرق ریخت. یه دست نون و مهسا و یه دست میوه و سبزی سمت خونه رفتم گه نیلون شلیل ها پاره شد. پارسا دویده بود سمت خونه ومن تو تاریکی پارکینگ خم شده بودم شلیل ها رو جمع میکردم. مهسا هم که تو اون یکی دستم خمیده شده بود قرص نون رو گاز میزدخسته یه وضعی...ساعت ۱۰ شب یه حموم گرم برا بچه ها و نشستن پای کامپیوتر...

پسرم شب ها میگه نمیخوام بخوابم چون میترسم خواب بد ببینم و به منم میگه فقط چشمات رو ببند و نخواب. هنوز از اتصالی و جرقه های گهگاهی لامپ اشپزخونه میترسه. یه شب خواب دید که به خیابون بن بست رسیده واسراییلی ها دنبالش میکنن.نصفه شب با ترس بیدار شد و نیم ساعتی نخوابید. فکر میکنم اشتباه کردم که تو جمع چند بار خوابش رو تعریف کردم و گفتم به خاطر نوع کارتون وبازیهاست. برای همین اخر شب ها برنامه کودک نمیبینه وسعی میکنه با نقاشی و بازی بیدار بمونه وبالش رو میاره میچسبونه به بالش من.مثلا اینجا یک نصفه شب داره تمرین کتابی رو که خیلی جالب و متنوع هست رو حل میکنه. البته هنوز جمع و تفریق بلد نیست و از این صفحات و بیشتر صفخات رنگ امیزی رد میشه

 

براش یه قصه تعریف کردم راجع لامپی که روزها با خوشحالی بچه ها رو نگاه میکرد و شبها وقتی خاموش میشد دلش برای بچه ها تنگ میشد و هی تلاش میکرد روشن شه و دوستاش رو ببینه جرقه میزد  ولی روشن نمیشد.اون عاشق پسرک بود ولی پسرک سرش رو برمیگردوند و دوست نداشت نگاهش کنه.......

پارسا میخندید و میگفت میدونم قصه لامپ اشپزخونه ماست...

ظهر که تاسیسات ومسوولشون اومده بودن تا فن وکولر وسقف سوراخ رو چک کنن یارو به پارسا میگه چه نقاشی قشنگی رو در یخچال هست.برای من هم بکش. پسری هم یه نقاشی از دلفین های یکه روی اب کنار ساحل میپرن کشید ورنگ کرد و منتظر نشست...

 

موضوع :

دوشنبه 14 تير 1395 |

مهسا ساداتم ۹ ماهه شد (اتلیه خانگی ۵)

دختر کوچولوم مراحل رشد و شناخت رو سریع پشت سر میذاره. بدون تکیه گاه میایسته و دست میزنه. مرتب دنبال برادرش چهار دست و پا روون هست. میدونه وقتی کنار میزم خوراکی در راهه و وقتی کنار چوب رختی وامیستم بیرون رفتن درکاره.

م م م و ب ب ب میگه و از امشب سعی میکنه دو انگشتی تکه های غذا رو برداره و خودش بخوره. حتی مشاهده شده در راستای رسیدن به این استقلال تکه های غذایی که به دهنش میذارم بلافاصله از دهنش درمیاره ومجددا با خوشحالی به دهنش میذاره. خودشو برای من وبرادرش لوس میکنه. میاد روی شکمم دراز میکشه ولپش رو میذاره روی صورتم ودوست داره زیرگوشش زمزمه کنم. و گاهی همینطور میخوابه. البته اغلب صورتم با اب دهنش شستشو داده میشه. دندون بالایی اش بعد۴ ماه که دندون درنیاورد داره درمیاد و شب ها مخصوصا بیقراری میکنه.سیر وزنش بهتر شده و البته مهم تر از وزن سلامتی هست که دعا میکنم هیچ بچه ای گرفتار مریضی و بیمارستان نشه.

لباس خالخالی که تو عکس تنش کرده پدربزرگش براش سوغات اورده.

 

امروز عصر رفتیم محوطه و چند تا عکس با پیشی کوچولوهامون گرفتیم. پسر که مخالف عکس گرفتن هر حرکتی میکنه که عکس خوب در نمیاد و من در حال جلب توجه دختر و خندوندنش باید هی بگم پسر شما به دوربین فقط نگاه کنمتفکر

دختر در حال برداشتن ات و اشغال جهت مزه کردن

گلدون من در عرض یک دقیقه به فنا رفت و حتی برگی چند در حال جویده شدن دیده شده

کلا اینجانب به این روش فرزندان دلبندم رو ضد باکتری و گرگ بیابون دیده مینماییم

 

موضوع :

يکشنبه 6 تير 1395 |

اندر احوالات پسرک در آستانه ۶ سالگی

پارسا میگه : مامان من اژدهام باز شد ( اشتها)

ولی از وقتی ورزش میکنه یه کم از سیر صعودی چاقی اش کم شد. تو پارک گرگان یه قسمت هست برای اموزش اسکیت و  چاپیدن مردم. با تایید پارسا ثبت نامش کردم.

جلسه اول به میله ها گرفتن و پا زدن و پسری فقط پا زد و گریه کرد. خب بچه ها یکساعت با اون کفش عاریه که پاشو میزد واسته خسته میشه دیگه.

جلسه دوم براش کفش خریدم که خوشحال و خندون کلاس تموم شد. کلاس که چه عرض کنم. یه گردان بچه هرکدوم تو یه مرحله اموزش فقط دور میزدن و اصلا اموزشی در کار نبود. باید به مربی و کمک مربی تشر میرفتی تا یه کم توجه کنن. در واقع کلاس والدین بود تا یاد بگیرن و نکته ها رو تو تمریتن خونه پیاده کنن.

کلاس به ۸۰ تومن و کفش و مخلفات به ۳۸۰ تومن

جلسه سوم که یه کم شیب دار و تمرین استپ بود و اتفاقا با باباش رفته بودیم چند باری افتاد و باز گریه و اشک که بریم خونه و دیگه کلاس نمیام. القصه تو محوطه بیمارستان گشتیم یه شیب پیدا کردیم وهی تمرین وتمرین که ترسش ریخت و استاد استپ شد

از جلسه بعد ماه رمضون بود و۷ تا ۸ کلاس میبردم تا برگردم اذان میشد.

نکته بعدی یک پا رفتن پارسا بود که خودم کشتم با تشویق و تهدید و داد وجایزه بالاخره یاد گرفت دوپا اسکیت بزنه.

همه اینها رو داشته باشین تا همراهی بچه ۸ ماهه ای که یا  گرسنه اس یا خوابش میاد یا میخواد از کالسکه بیاد بیرون یا کلاه بجه ها رو تو استراحت از سرشون دربیاره با یه کالسکه گنده و بند و بساط و...

از وسط ماه رمضون دیگه انرژی ته کشید و به پارک نزدیک خونه و محوطه بیمارستان بسنده کردم. خصوصا یه پشه های وحشی خون اشام با حمله دسته جمعی تو محوطه پیدا شده که باعث متواری شدن ما سه تا از حیاط میشه. گفتنی ست دو یا سه تا از پشه های کماندو تا نزدیکی درب منزل همراهی مون میکنن. بعد هم خارش و کهیر وحموم و...

 

ماجرای مدرسه ثبت نام کردن هم این بود که بعد از کلی جستجو و پرس و جو یه مدرسه پیدا کردم با دو تا کلاس امادگی نزدیک جایی که شاید بریم اونجا خونه بگیریم.

اول مراحل ثبت نام و پول دادن واینکه خودم کلاس بچه رو انتخاب کردم. از روی کارهای کلاسی که تو سایت مدرسه دیده بودم. بعد رفتیم مصاحبه بچه با مدیر که فک کنم برای تست نرمال یا لب مرزی بودن بچه ها بود.

چند تا سوال ساده از رنگ های روی لباسش پرسید که به علت شدت اسونی با بالا انداختن شونه هاش جواب داد. بعد هم اینکه گوش چیکار میکنه و دهن چیکار میکنه.

اینکه عضو دوتایی روی صورتت چیه که همه رو سریع جواب داد

گفتم من میخواستم بچه رو کلاس اول ثبت نام کنم. این سوالات که چیزی نیست.

بعد پرسید دست راست رو بذار روی پای چپو اینکه ۵ تا گنجشک رو درخت بودن دو تا پرواز کردن چند تا مونده؟

خلاصه جواب داد و اون یه کم کار کردن و کتاب خریدن های من تو این مرحله جواب داد

ولی ته دلم راضی نیستم. بچه باید ورزش کنه وهنر یاد بگیره و بازی. درس و مشق و نمره خوب و رتبه اوردن تو امتحانات کمتر به درد اینده اش میخوره. شادی تو کودکی و نوجوانی تضمین کننده سلامت جسم و  روح برای بقیه عمر هست. شدیدا معتقدم به این.

مهدکودکش هم تموم شد. یه عکس یادگاری بهشون دادن که پارسا رفته پشت بجه ها و اصلا معلوم نیست.خودش دوست داره میگه میخوام دوباره برم مهد کودکم. و موقع ثبت نام مدرسه میپرسه اینجا بلد نباشی که ادم رو نمیزنن؟؟؟!!ا(ین هم از اموزه های کسی که بهش گفت باید درس بخونی و فقط درس .تو مدرسه تنبیه میکنن)

این همچند تا  از نقاشی های دفتر مهد کودکش

 

 

پسرم برای خودش برنامه ریزی روزانه داره:

ترجمه میکنم : صبح- صبحانه- نقاشی- ناهار- غروب- کار- اسکیت- شب

توضیح اینکه یکی از تلویزیون هایی که نوشته سی دی هست

و در قسمت بازی اینجانب هم به عنوان همبازی در برنامه هستم

 

این نوشته رو هم یادگاری براش گذاشتم که بدونه هنوز نوشتن یاد نگرفته واسه من چپکی مینویسه : شتر گاو هستتعجب

موضوع :

شنبه 5 تير 1395 |

ماه رمضونی تو ییلاق

چهارشنبه كه تصميم گرفتم بچه ها رو ببرم سمت شمال خودمون ماه رمضوني بود با روزه بي سحر و مريضي كه تا خود ٦ عصر درگيرش شدم. جمع كردن وسايل و حموم بچه ها جاي خود. فسقل تو راه تا تونست نق نق كرد. تو صندلي بچه بند نميشه و ميخواد بلند شه يا بياد بغل من حين رانندگي فرمون رو متبرك كنه. باز خوبه داداشش هست و تا ميتونه سرگرمش ميكنه و مراقب تا نيفته

نزديك افطار رسيديم قايمشهر. طلوع و مامانش هم بودن. بعد افطار پارسا خوشحال بود چون كلي دور پاركينگ گرگ بازي و بدو بدو كرديم. فرداش مامان ته چين درست كرد و راه افتاديم ييلاق سوادكوه كه دايي وحيد برا تبليغ ماه رمضون رفته اونجا. يه سوييت با منظره بسيار عالي و بچه ها همه ارروم و حرف گوش كن. هوا خنك و عالي و اب تميز و سرد.

با دايي وحيد و بچه ها رفتيم جنگل بكر يه چشمه با اب تگري. نزديك يه غار كه به روايتي يه عروس داماد توش سنگ شده بودن. افطاري تو حسينيه دعوت عمومي بود و چه ابگوشتي دادن. 

پسرها بين مردونه و زنونه در رفت و امد بودن و مهسا هم تخت خوابيده بود. 

تمام مسيرها شب دار بود و بدن اماده ميخواست برا رفت و امد عادي تو كوچه ها. شب پارسا از خستگي بيقراري ميكرد و تو خواب حرف ميزد تا اينكه يه پتو انداختم روش خوابيد تا صبح. 

سحري هم ته چين خورديم و خوابيديم. صبح زود با مامان و خاله فاطمه رفتيم تپه سر. بچه چسبيده به من و دهن روزه و شيب هاي تيز ولي هوا خنك و منظره عالي و اشتياق پسري.....

اذان ظهر نشده برگشتيم  خونه. از روز قبل كه پدرجون رفته بود رو درخت الوقطره طلا ساق پاش ورم كرده بود و درد كيكرد و هي اب گرم و ماساژ و مسكن. رفتيم ييلاق و برگشتيم با همون پا و نشون به اون نشون كه بعدش ارتوپد پاشو اتل گرفت و MRI نوشت براش

شب اخر مسافرت سه روزه مون رفتيم خونه پدربزرگ پدري. هرچي مهسا سرحال و خندون بود پارسا بداخلاق و نق نقو. چون بدخواب بود. با عموش بازي ميكرد و خنده بعد صدمه ميديد و گريون ميومد پيش من.

خلاصه بعد افطار نخود نخود هرکه رود خانه خود.پارسا همون اول تو ماشین خوابش برد. یه کم الو قطره طلا از خواهرم گرفتیم. مهسا هم تو ساری نق زد که زدم کنار نصفه شبی شیر خشک دادم خوابید تا خونه.

بالای تپه محل چرای دام ها با منظره عالی و باد خنک. چه شیب به غلط کردن افتادنی داشت ولی با دهن روزه و فسقل نق نقو

روی تپه های کنار جاده از مسیر تیغ تیغی...مهسا هم حتما باید میفتاد تو عکسخندونک

مسیر غار عروس و داماد که یه چشمه با اب تگری یخخخ داشت. بچه ها رو برای اینکه ساکت باشن از جک و جونور ترسوندیم. دو قدم میرفتن و میپرسیدن گرگ نیییست؟ خرس نییست؟ پارسا و پسردایی اش

خدا رو شکری بچه ها اینبار با هم بساز بودن.مخصوصا شب تو مسجد که برای افطاری دعوت بودیم

موضوع :

شنبه 29 خرداد 1395 |

مشهد بهار ۹۵

اومديم مشهد. جايي كه الان داداش پارسا خودشو اونجايي ميدونه و تا سه سالگي اونجا بود. دختر كوچولوم تو ٩ماهگي اومد. با مادر جون و پدرجون. شب رو اومديم فقط به خاطر اينكه دخترك تو ماشين بخوابه و غذا و تعويض نخواد. پارسا شب قبل با باباش با هواپيما رفت. و دل منو هم با خودش برد. 

من خوابالو بودم و بيشتر پدرم رانندگي كرد و صبح هم كه رسيديم همسرم بچه ها رو برد پارك و تا لنگ ظهر خوابيدم

هواي شمال با ما اومد مشهد و رعد و برق و باروون بود. يه بار تونستم فسقل رو ببرم حرم و مش مهسا بشه. يه مقدار هم رفتم خريد لباس و رو بالشتي و اينا كه چون كارت عابربانك گم كردم بهم نچسبيد. 

پارسا هرچي در اپارتمان رو باز و بسته كرد و رفت حياط و برگشت هيچكدوم از بچه هاي همسايه رو نديد كه نديد. مهسا هم كه مثل قبل چسبيده بود به من. يه عصر هم رفتيم مطب همسر رو از بيرون ديديم و چرخ و فلك سوار شدن پارسا هم به خاطر بارندگي ناكام موند

يه روز صبح هم يكي از اقوام دخترعمو رقيه فوت شده بود دعوت شديم ناهار برا مراسم شون تو فلسطين. برا فسقل صندلي كودك گرفتم و از سوپ جو بهش دادم. پارسا هم ظاهرا دوباره گول خورد و پدرجون بهش گفت مرغ محلي هست و خوب خورد. بابام بهش ميگفت پارسا دوناتي چون تا سه تا دونات مينشست تو باب الجواد و ميخورد بعد با اتوبوس ٨٦ و ٨٤ برميگشتيم كوهسنگي

زحمت غذا هم گردن مادرجون بود كلي خسته اش كرديم مخصوصا كه به دستور همسر براي چند وعده سحري غذا درست كرد و فريز كرد

 القصه با مشتي كوچولومون برگشتيم گرگان به خونه موقت عاريه اي كه فعلا توش راحت تريم

..........................

پارسا: مامااااان ميدوني همه اونايي كه از كوهسنگي پرت شدن و شهيد شدن قبرشون اونجاست

 

مش مهسا سادات در کنار ضریح در هشت ماهگی

جنگل گلستان.کنار چشمه ای که همیشه توقف میکنیم

اینجا مهسا در هشت ماهگی بهار ۱۳۹۵- مشهد

این هم پارسا زمستان ۸۹

موضوع :

شنبه 29 خرداد 1395 |

روزمرگی هایی که کسل کننده نیست

دختر کوچولوی من ۹ ماهه شد

الان با سرعت چهاردست و پا همه جا سرک میکشه.(از اخر ۷ ماهگی چهار دست و پا رفت) به مبل و میز تلویزیون میگیره و میایسته( از ۱۷ اردیبهشت) و چون چند بار بی محابا افتاده و دردش گرفته الان با احتیاط سعی میکنه دستش رو بذاره رو زمین و بشینه که اگه نتونه با صدای مبهمش کمک میخواد

همون دو تا دندون که تو ۵ ماهگی دراورد و دیگه خبری نست.

مرحله پرت کردن برای شناخت اشیا به مزه کردنشون اضافه شد. ازش غافل شم یا داره میره توی حمام و یا زیر صندلی ها گیر کرده.(از ۱۵ اردیبهشت پرت کردن اجسام)

اون روز یه لحظه از جلوی چشمم دور شد دیدم از تو اتاقم سرفه میکنه. پریدم دیدم گچ نمدار دیوار و کنده و به سیمان و گل خیس زیرش رسیده .دور دهنش گچی هست و رو زمین پر از تکه های دیوار.

وقتی اشغال پاشغال میذاره دهنش اونا رو خیسمال تف میکنه و اگه بگم تخخخ تخخخ سریع از دهنش میاره بیرون.

با دیدن برادرش ذوق میکنه

روز جمعه که پرستارشون نمیاد به پسر گفتم تا بچه خوابیده من سریع میرم بیمارستان.اولش قبول نکرد وگفت کسی رو بفرستم. گفتم بچه با غریبه ها گریه میکنه. از در که رفتم بیرون یه سگ سفید جلوی خونه پرسه میزد. باچه حالی رفتم وبرگشتم دیدم دختر بیدار شده وبرادرش با اسباب بازیها سرگرمش کرده ومیخنده.

الان منو کاملا میشناسه و با پرستار و برادرش جوره و تمام.

برعکس پارسا که خونگرم و خنده رو بود مهسا با غریبه ها جور نیست و مات نگاهشون میکنه.فقط یه روز تو سوپری غدیرزاده به یه خانم ترکمن میخندید و نگاهش میکرد و ذوق میکرد که بعدا یادم افتاد یه کم شباهت به پرستارش داشت.

دیروز جمعه و امروز شنبه رفتیم پارک شهر. دیروز پسر رفت یه ماسک روباه سه تومنی بخره که با یه حباب ساز ۵ تومنی برگشت. البته بگم خودم هم خوشم اومد. تو اون باد ملایم پارک سرسبز براش حباب فوت میکردم وپسری خندون دنبالشون میدوید.

قسمت اموزش اسکست رو هم کشف کردم.وامروز بردمش اموزش. یه کفش از همونجا پوشید. مدرسه ها تعطیل وخیلی شلوغ بود. روز اول فقط باید به میله ها میگرفتن وپاهاشونو بالا وپایین میبردن. خداوکیلی برای یه بچه که با ذوق اسکیت بازی اومده یک ساعت ایستادن و پا زدن تو گرما خسته کننده هست. البته یواشکی بگم پارسا از وسط تمرین اشک ریخت و گریه کرد که با تشویق کمک مربی تا ۵۰ دقیقه دووم اورد. منم یه ست اسکیت براش خریدم. حالا میگفت تو خیابون تا ماشین با اسکیت بیام با یه جلسه به میله گرفتن و واستادن.

و اما ... دختر تو اون گیر و دار شکمش کار کرد. رفتم پوشک و دستمال خشک و مرطوب خریدم. خوب شد دو سال پیش به خاطر همین روز یه زیرانداز حصیری جمع و جور ناز از خانه و کاشانه خریده بودم.

پسر تو خیابون همه نوشته ها و تابلو ها رو میخونه. حتی اگه با ماشین سریع بگذریم کل کلمه تو ذهنش میمونه و کاملش میکنه. نقاشی های قشنگش رو میزنم به یخچال. مشغول خوندن تیتراژ فیلم میگه مامان«ناظرکیف ای»اسم کیه؟   

مامان من نون پلویی میخوام = نون برنجی

هر هفته یه جای بدن پسری درد میکنه. ته ردیف دندوناش به خاطر دندون کرسی های دایمی اش

مچ دست و کشاله پا..و خودش حرف منو میزنه و میگه دارم بزرگ میشم. درد رشده

علاقه شدیدی به کارتون الوین و سنجاب ها پیدا کرده. اسمش رو رو دیوار اتاق و ماشین اش چسبونده. تو اتاق رو نقاشی درخت لونه درست کردهو باباش هر هفته با یکی از مشدی سنجاب ها میاد و الان هر سه تاشون رو داره و همه جا با خودش میبره.

و اما من گهگاهی کتاب میخونم و جایزه اش خریدن یه کتاب تازه اس. یعنی قول دادم تا کتاب تموم نشد کتاب دیگه ای نخرم. اون هفته کتاب لاله سیاه الکساندر دوما و الان کتاب حلزون های پسر احمد آرام

دو سه روز اخیر میل شدیدی به ادامه تحصیل پیدا کردم وفعلا بهانه ام نداشتن رفرنس ها وجزوه های جدیده.دلیل علاقه ام به ادامه تحصیل هم مستقل نبودن قوه قضاییه از قوه مجریه هستخندونک یعنی وزیر جان جلوی روند شکایت ما به دیوان عدالت رو میگیره و به قول دوستم که جراحی اطفال قبول شده تنها راه نجات ادامه تحصیل هست. و هم اینکه از دانشگاه همین شهر فکستنی برای همسرم دعوت برای مصاحبه هیات علمی اومده و من تحمل این «نه گفتن» رو دیگه ندارم و کلا به هم ریختم.

 

یه نصیحت: بخاری هاتون رو تا اخر بهار جمع نکنین

پارسال این موقع از شدت گرما گندمزارها اتیش گرفتن درحالی که امسال همون موقع باد و باروون هست وبخاری برقی روشن میکنم

امامزاده عبدالله گرگان. دختر میرفت پیش یه نی نی تپل دیگه و پستونک اش رو از دهنش میکشید بیرون و میبرد سمت دهن خودش

این روزها این منظره زیاد دیده میشه خصوصا وقتی لباس پوشیده اماده بیرون رفتن باشم

پسر و یکی از پسرهاش. البته از همون اول فهمید این یکی از دختر سنجاب هاست و من اشتباهی اونو خریدم و تا وقتی که باباش سه تا سنجاب اصلی رو تو سایز قابل قبول براش خرید به این میگفت تئودور

چرا همه میپرسن این بچه دختره یا پسر؟؟؟

جدیدا عکس هایی توی تلگرام میفرستم به نام پیدا کنید مهسا را

البته اینجا که کاملا واضحه...جای همیشگی نقاشی کشیدن پسر هم تو خونه اونجاست

مهساااا

پارساااا

دارین میخونین این نوشته هامو بدونین به خاطر خستگی چشم اشکم دراومده و چسمام میسوزه الان. ساعت یک شب و پسری تو اب میخوای و دختر پستونک اش رو

 

 

 

 

 

 

موضوع :

يکشنبه 9 خرداد 1395 |

قم و کاشان...دریا و بندر

هفته اخر اردیبشت سال ۹۵

یه مسافرت کوتاه به قم و کاشان

چهارشنبه۲۲ ام: وسایل تو یه ساک جا شد و رفتم ویزیت مریض ها. امسال زمستون تا اردیبهشت و حتی خرداد امتداد پیدا کرده. مهسا رو بردم حموم .نمیدونم تقصیر من بود یا پرستار بچه ها که در بسته شد و موندیم بدون سوییچ و تلفن. معطل شدیم تاسیسات اومد. خلاصه با دو تا فسقلی مون راه افتادیم. دو سه ساعته رسیدیم خونه مامان اینا. یه لوبیا پلو خوردیم (البته پارسا در حد دو قاشق) با خواهرم و طلوع و مامان بابا راه افتادیم.

جاده فیروزکوه تو این فصل پر از گلهای وحشی و شقایق بود.به خاطر نمایشگاه کتاب هم خوردیم به ترافیک تهران.

خلاصه ماجرا پاسی از شب گذشته بود رسیدیم خونه دایی وحید که با دو تا فسقلی هاش دم در واستاده بودن. و الحق که چند سالی که قم نرفته بودم خیلی شهرش فرق کرده بود. خاله فاطمه ظهر گفته بود مهسا تنش گرمه و الان دیدم واقعا تب کردهو اب بینی اش روون شده. شروع کردم دادن استامینوفن.

پنجشنبه:صبح رفتیم حرم حضرت معصومه و مهسا رو بردم تا یک متری ضریح. امروز شلوغ بود. نزدیک شروع نماز جماعت باروون گرفت و صف بهم خورد. مهسا هم گریه میکرد و فقط میخواست بغل من باشه و حتی با بازی داداشش هم ساکت نمیشد.نشد که اونجا کامل نماز بخونم. یعنی گریه میکرد در حد ضجه زدن. کلا اون دو روزی که رفتیم مداد چسبیده بود به من و گاهی تا حاشیه نیم متری من میرفت و سریع برمیگشت.

بعد ناهار راه افتادیم کاشان. فصل گلاب گیری هست. یکی دو ساعته رسیدیم. به جای قمصر رفتیم نیاسر. یه روستای کوهپایه ای رو سراشیبی بود. پر از خونه ها و مغازه هایی که گلاب میگرفتن و تبلیغ میکردن و میفروختن. حوضچه های پر از گل برا غلطوندن بچه ها..تاج های گل..شربت گلاب...آش محلی و مناطق تاریخی مثل حمام دوره عباسی و ابشار

البته اینقدر ما وقتمون کم بود که نتونستیم کاشان و حتی خود نیاسر رو خوب ببینیم. مهسا کاملا به داه بود و نق نمیزد و تاج رو از سرش مینداخت پایین. پارسا هم الوین و سنجابها رو اورده بود با خودش و بهترین قسمت سفرش دیدن ابشار بود.بابا چند شیشه گلاب با تخفیف و اشانتیون گرفتو البته خودشون میگفتن که گلاب ها رو رقیق میکنن و دواتیشه نیست واقعا. منم یه شیشه از دبه پشت مغازه که روش نوشته بودن دواتیشه (البته نوع رقیق اش) یه لیتری گرفم سی تومن.

خونه دایی وحید بزرگ و کم وسیله بود و بچه ها تا میتونستن ورجه وورجه کردن.تولد دو سالگی طلوع خوشگل من هم امروز بود. مبارکش باشه.

جمعه:نیت کردیم اول بریم جمکران ولی گرمی هوا و احتمال خسته شدن بچه ها باعث شد راه بیفتیم شمال. طلوع و پارسا تو ماشین کاملا سازش داشتن و سفر کوتاه خوبی بود.قدیما تو جاده فیروزکوه یه ابشاری بود رو سنگهاییی که به خاطر ای لزج و زرد و قهوای بود میریخت. الان به خاطر جاده سازی محوطه اش از بین رفته بود وخیلی هم کم اب بود.

شب با جفت بچه هام رفتم گرگان.

شنبه و یکشنبه: روزهای بسیار شلوغ با درمانگاه وانکالی. تب مهسا قطع شده و پارسا هم میره مهد کودک.

دوشنبه: بابای بچه ها از مشهد اومد .با تاخیر هواپیما به جای ۱۰شب چهار صبح رسید خونه. عصر هم رفتیم نکا عمه وجفت بچه هاش رو گرفتیم و رفتیم سمت خونه پدرشوهر. پارسا تو ماشین لرز کرده بود طوری که داوطلبانه بستنی فالوده اش رو نخورد.حیاط پدربزرگ بود وپارسا و پسرعمه و بازی...

سه شنبه: امروز چون اینترونشن رفته بلاد کفر همایش منم انژیو کنسل کردم. از قضا اون روز دورهمی زن عمو ودخترعموهای همسر بود و منم دعوت نکرده بردن. مهسا خوابش میومد و نق میزد و کلا دو ساعت خوبی بود با کلی خوراکی و صحبت های خاله زنکی.

ظهر از سیری ناهار نخورده راهی منزل شدیم. البته با مادربزرگ و عمه وعمه زاده ها. رفتیم دریای جویبار که همیشه میرفتیم. بچه ها و باباشون زدن به اب . ما هم تا زانو تو اب عکاسی میکردیم.  از اونجایی که با تمیزی بدون شن و خیسی برگشتن تو ماشین راضی بودم. حدود ۶ رسیدیم گرگان .همسر رفت فرودگاه ومن خونه. با اون همه خستگی رفتم ویزیت مریض ها و بعد خرید. روم به دیوار شام کالباس خوردیم

چهارشنبه۲۹ ام: صبح به اق قلا گردی گذشت. به علت پایین بودن کارمزد طلا عمه و مادربزرگ گردنبند وریحانه ۱۵ ماهه هم دستبند. منم نیم کیلو پیاز خریدم و عینک افتابی ام رو هم گم کردم.

ناهار گوشت چرخ کرده و پلو ماست خیار درست کردم. بعد از ظهر هم رفتیم بندر ترکمن. تو بازارش گشتیم. کالسکه داشتن هم مزیت خیی خوبی برا من و مهسا بود. پارسا و امین شیرینی محلی بیشمه میخواستن و بعدش هم شربت پرتقال. یعنی اینقدر پارسا تکرار کرد که مخم سوت کشید. تنها خرید من با مقاومت بسیار یه قاشق چوبی مخصوص عسل و یه شلور راحتی برای همسر بود. البته یواشکی بگم اخیرا اومده بودم وکلی خرید مطلوب کرده بودم.مهسا عادت کرده تو ماشین بیاد بغل من حتی وقت رانندگی.تازه ورجه وورجه هم میکنه و بلند میشه رو پاهام با صندلی عقبی ها قایم باشک بازی میکنه. شب شامی بابلی درستیدیم با سالاد.

پنجشنبه: نزدیک ظهر رفتیم پنجشنبه بازار اق قلا. یه پارچه وزیرسفره گرفتم با یه دو تیکه لباس برا بچه ها. خیلی گرم بود. من و بچه ها رفتیم پارک منتظر بقیه. به پرستار پول دادم و گفتم کباب سفارش بده و پلو بپزه. البته مهسا خونه مونده بود.

عصر هم یه ساعتی رفتیم گل افشون. همون دریاچه ای که از یه چشمه عمیق قل قل کنان درست میشه و یا شاید یه چاه ارتزین یا همچین چیزی باشه. اون روز باد خیلی خیلی شدیدی میومد. دریاچه موج های بند و قشنگی داشتو هیچکس نبود وما توپناه ماشین از شدت باد یه زیلو انداختیم و یه کم نشستیم.

جاده تو فصل درو پر از کامیون وکمباین هست و جاده مرزی باریک و موج دار و بدون حاشیه.

جمعه ۳۱ ام: امروز دیگه هیج جا نرفتیم و فقط استراحت کردیم. بارون هم میومدو پایان.

 

حرم حضرت معصومه و پسری کتاب دعا در دست دارد

کاشون. فصل گلاب گیری. تاج گل پرنس و پرنسس های ما

گل غلطان بچه های کوچولو تو یکی از گلاب فروشی ها

میزبان های کوچولوی ما در قم

خوش به حالشون

این پیراهن از ۵ شنبه بازار به ۱۰ هزارتومان خریداری شد.

کنار دریاچه و چشمه گل افشون که باد داشت بچه ها رو از رو زمین بلند میکرد.

 


 

موضوع :

پنجشنبه 6 خرداد 1395 |

اخر هفته خود را چطور گذراندید؟

۵ شنبه که اب خونه قطع شد تصمیم فی البدایه گرفتم برم خونه پدری...

سریع مخلوط لباس گرم وخنک جمع کردم وبه قول پارسا اتیشش کردیم و راه افتادیم.

هوا خیلی خوب بود و بچه ها به جز یه کم نق نق مهسا برای خواب اذیت نکردن.

برادرم رفته مشهد اعتکاف و خواهر کوچیکم هم اعتکاف بود. مامان و بابا روزه داشتن و شام کلی دوستای مسجدی بابا خونه شون دعوت بودن.

اول اردیبشت بود و سالگرد پدربزرگم. برا همین یکسره رفتیم روستا. خیلی گرسنه بودم و با پلو ماست دادن به مهسا و اجرای فرمایشات پسر مبنی بر تکه کردن گوشت محلی نفهمیدم پی خوردم. تا اخر شب حونه مادربزرگه بودیم و پارسا و پسرعمه ام اونقدر بازی کردن و دویدن که خستگی از نوک پاهاشون چیکه میکرد ولی بازم ارووم قرار نداشتن.

فصل نوبر الوچه هست. فصل خودنمایی گل. با دردهای سر تا پای مادربزرگ که دیر یا زود سراغ ما هم میاد. عصرهای وقت غذا دادن به مرغ و مرغابی ها...شکایت مادربزرگ از خدابیامرز شوهرش که چرا اونو  نمیبره پیش خودش..

پیاده رفتیم مزار یا قبرستون یا گورستان...روز پدر و عید هست. شیرینی و حلوا اونقدر بود که هم خوردیم و هم بردیم.

شب رفتیم خونه . مامان و بابا خسته و من انگار خسته تر.

تا صبح که پاشدیم و ظرفهای دیشب رو شستیم. بچه ها تخم مرغ اب پز زدن و رفتیم طرف مادرشوهر

عکسهایی از دانشگاهی که هفت سال تا ۸۶ اونجا بودم

به هوای اقاقیا رفتیم که دیگه فصلش نبود ظاهرا. رفتیم سمت تونل درختی مسیر خوابگاه

 و در اخر ناهار با حضور پررنگ پسر عموها و دخترعمو

عصر برگشتیم خونه. یا پلو مرغ و سبزی خوردن وماست دلال زده و سبزی فریزری و الوچه

سه چهارم راه بچه ها خواب بودن.

وقتی رسیدیم قفل خونه رو نتونستم بدون کمک تاسیسات بیمارستان باز کنم. ابگرمکن خاموش شده بود و یکی از گلدون هام هم چپه شده بود. به خاطر باد و سرمای ناگهانی بهاری.

شب بخیر

 

موضوع :

يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 |

عطر بهار نارنج

یک جمعه بهاری که سه نفری بودیم ومثل همیشه اصلا حس خونه موندن نبود و یه گشتی تو محوطه زدیم تصمیم گرفتیم بریم پارک بهار نارنج جمع کنیم به نیت گردبند کوچولو.

مثل همیشه به اولین درختی که رسیدیم افتادیم به جونش و بچه به بغل یه کم بهار جمع کردیم بعد متوجه شدیم که ای دل غافل داخل چمن پارک بسی درخت نارنج پر از شکوفه هست.

پارسا رفت یه کم بازی کرد و بعد حصیر اورد تو علف ها با نینی نشستن ومن هی درخت بتکون وهی شکوفه جمع کن ...

خوشبختانه خلوت بود اون موقع و فقط یه خانمی با دو تا بچه اش بودن که هی من رو به حرف میگرفتن. دخترش همسن مهسا بود والبته تپل تر وپرسرو صداتر و ژله ای رو که من به خاطر غیربهداشتی بودن به پارسا هم نمیدم با ولع میخورد.

بعد پسری هم که هی غرمیزد بریم اومد و دید که چقدر شکوفه خوشگل رو چمن تکوندم شروع کرد به جمع کردن.

من هم به یاد لذت های دوران کودکی ام ذوق زده بودم

القصه نتیجه شد این:

 

موضوع :

يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 |

پسمل پنج سال و نیمه

پسر نازم تو این سن هم خیلی بانمک و نازه. از حرفاش و کارهاش گاهی میخندم و گاهی غافلگیر میشم وگاهی دلم ضعف میره براش

با خواهرش جوره و برای نگهداریش باهام همکاری میکنه. مخصوصا الان که دختر هم هرحا بخواد میره و به رفتار داداشش عکس العمل نشون میده

پارسا چون اصرار داره ۵ شنبه ها بره مهد چون تکرار و تمرین ندارن. نمیدونم چرا تو مهد اینقدر حوصله بچه ها رو با اموزش خشک سر میبرن

بعد از دیدن فیلم پارک ژوراسیک یک هفته ای با دایناسوراش بازی میکرد و نقاشی دایناسور میکشید و حتی برنامه ریزی نفرات و اهن الات میکرد تا یه دایناسور اهنی بزرگ بسازه. خیلی جدی!

هر شب وسط سریال یوسف پیامبر خوابش میگیره و میگه مامان فردا برام تعریف کن چه انتفاقی افتاد ( انتفاق)

میشینه کاردستی درست میکنه وشده بلای جون کاغذ وچسب و قیچی

پشت در سوییت کاغذ چسبونده وبفیه از من راجع به این کاغذ میپرسن

و برای داخل خونه هم نشسته این کاردستی ها رو درست کرده

یه تاج و یه تیکه کاغذ مثلثی سبز به عنوان دم درست کرده و چهاردست و پا به عنوان سوسمار تو خونه راه میره

ساعت ها با موبایل من وباباش و یا توی تبلت میگرده تو گوگل مپ و نقشه دور و برمون رو زیر و رو میکنه

نقاشی میکشه و به امید نشون دادن تو شبکه پویا رنگشون میکنه

غذا خوردنش هنوز افتضاحه و به خاطر عدم تحرک اضافه وزن داره

هنوز عاشق عروسک اهنربایی های کوچولو هست و با اونها بازی پلیسی و یا فرودگاه و...بازی میکنه

با هواپیمای دوران کودکی پدرش بازی میکنه

یه روز براش با مایکروویو پیتزا درست کردم. وسط پخت برق قطع شد و همین بهانه ای شد که چرا نون رست نشد

موضوع :

يکشنبه 5 ارديبهشت 1395 |

نوزده به در

روزهای فروردین تند تند میگذرن

روزهایی که خیلی خسته ام و روزهایی که بهترم و میشینم وبلاگ اپ میکنم

یه روز که ساعت سه از بیمارستان رفتم خرید و چهار برگشتم. هوا باد بود و رفتیم بادبادک بازی. بعدش به سم زد اتاق پارسا رو مرتب کنم. چشمتون روز بد نبینه. مثل محیط اگار قلمبه قلبمه کپک زده بود همه جا. زیر تخت خیس و زیر فرش سیاه و بدبو.فرش رو انداختم بیرون وشروع کردم به سابیدن و جارو زدن و جابجاد کردن وسایل. بعد هم چون قول داده بودم با کمک پارسا چیکن استرانوگوف درست کردیم و خوردیم. بچه ها خوابیدن. منم دوش گرفتم و تا صبح زیر پتو لرزیدم و کابوس دیدم.

عکسها رو اخر مطلب میذارم

چهارشنبه بعد تعطیلات مامان و بابام و طلوع دخترخاله بچه ها اومدن. ۵ شنبه ظهر رفتیم جنگل و نوزده به در شد امسال. هوا خنک بود و زحمت کباب رو مامان و بابا کشیدن. پارسا هم از صبح رفته بود ۵شنبه بازار و بعد جنگل و حسابی خوش گذروند.طلوع خاله هم کلی شیرین زبونی کرد برامونو حسابی نمک ریخت.

جمعه بیستم هم پدر پرستار بچه ام فوت کرد و خبر داد که نمیاد. ما هم بلند شدیم هلک هلک رفتیم نکا . دوساعتی اونجا موندیم و پارسا تا میتونست فول تایم بازی کرد. با مادر همسرم برگشتیم تا چند روزی کمک حالمون باشه

 

شیرین زبونی پارسا:

مامان وقتی میگیم چرت یعنی الکی...بعد وقتی میگیم چرت و پرت یعنی الکی پلکی

رفته سر یخچال اب بخوره میاد میگه مامان سیتریزین دارو هست؟ یه همچین بچه باسوادی داریم ما

تو بازی: ده ثانیه مونده به منفجریت = انفجار

 

و اما دختر۶ ماهه ام...نق نق میکنه تا بغلش کنم. دوست داره خوراکی های ما رو بچشه و برا بستنی داداشش دست و پا میزنه

چهاردست و پا میشه و روی نوک انگشت بلند میشه ولی هنوز با خزیدن جلو میره

بهش سوپ و فرنی و سرلاک و زرده تخم مرغ و سیب و موز میدم. سیب توی این پستونک های سراخ دار میک میزنه و دوس داره. سرفه هاش مزمن شده و احتمال داره از الرزی یا رفلاکس باشه

دو تا دندون وش موشی داره و اب دهنش برا دندون های بعدی اش روون شده. چند دقیقه ای بدون تکیه گاه میشینه

 

اتاق کپک زده

 

بادبادک بازی تو محوطه من و پسری

این کیف مامان منهههههه ( از زبون خواهرزاده ام درمورد کیف های مشابه خاله و مامانش  )      

نوزده بدر


 

مراقبت از بچه ها وقتی پرستار بچه نیومد

 

روزهای اخر فروردین هم که بابای بچه ها بود یه دوری تو خیلبون های منتهی به جنگل شهر زدیم. هوا واقعا سرد بود. خصوصا وقتی سوار چرخ و فلک شدیم و بالا رفتیم سوز شدیدی داشت.. چرخ و فلک کوتاه بود ولی ترسیده بودم از همون از همون ارتفاع هم. به قول همسرم شاید به خاطر اینکه صندلی ها چفت و بستی نداشت و اخیرا هم تو یکی از شهرها یه مادر و بچه سقوط کرده بودن به خاطر چپه شدن کابین...

موضوع :

شنبه 21 فروردين 1395 |

اولین نوروز ۴ نفره

ساعت ۸ صبح بابل بودیم که سال تحویل شد. اولین نوروز چهارنفره ما بود

پسرکم ذوق هفت سین داشت. پرستارش هفت تا تخم مرغ محلی اورد و نشستیم با هم رنگش کردیم

 

دختر نازم روز چهارم عید شش ماهه شد

 

عکس های روستا با خاله و دایی زاذه ها در اولین روز فروردین

امسال از مهمونی دوره ای خبری نبود. اغلب ابری و بارونی و سرد بود. یه روز رفتیم دریا و یه روز هم رفتیم جنگل نور سگ سگ کردیم و برگشتیم

عکس قشنگی گرفتممحبت

نیمه دوم عید انکال بودم و برگشتیم به گلستان گردی. تو یه روز ابری افتابی از جاده مرزی رفتیم مراوه تپه. راهش دشت های بکر و پر از تپه های ماهووری بود. پارسا میگه مراوه یعنی  زیاد. چون اونجا تپه زیاد بود

جاده کلاله هم کوهستان جنگلی بود و بسیار زیبا

قایم باشک بازی تو محوطه بیرون خونه

اینجا هم جاده ناهارخوران یه روز عصر که رفتیم نشستیم چای  وآش رشته خوردیم. نیت عکس هم از اون درخت گلی ها بود که میخوام برا باغ و باغچه نداشته ام بگیرم ولی گلهای خوشگل ترم تو عکس افتادن

این هم ایوون اول بهاری من

البته الان پرگل تر شدن

امسال سیزده به در باروونی و سرد بود و مثل یک روز عادی خونه نشین بودیم

در اخر هم وقتی بهار دخترم رو لمس میکنه:

 

پ ن

۱- پدربزرگ پارسا مثل هر سال عید رفته بود جنوب

۲- مامانم یه پیتزای بزرگ خیلی خوشمزه درست کرد و میرزاقاسمی. جای همه خالی

۳- امسال خونه پدری همسر اتراق کرده بودیم و شب ها اونجا میموندیم

۴- رفتن به جنگل نور یک اشتباه بود

۵- بادبادک بازی کنار دریا کیف داره. اصولا بادبادک هوا کردن دوست دارم. و چای داغ تو هوای سرد کنار دریا وقتی به بادبادک گیر کرده لای درخت تا اخرین لحظه نگاه میکنی

۶- بالاخره عینک افتابی ام که تولد همسر براش خریده بودم پیدا شد

۷- مواظب باشین دست بچه شیش ماهه کاغذ میدین نچسبه روی سقف دهنش و تو ماشینی که از گنبد برمیگرده شیر و سرلاک یکساعت قبل رو روتون بالا بیاره

۸- میشه جلوی ماشین محکم برخورد کنه به درب اهنی و در از چهارچوب کنده بشه و ماشین خط نیفته؟

۹-امسال این همه مریض قلب کجا بود تو تعطیلات؟

۱۰-سال خوب و خوشی داشته باشین

 

موضوع :

شنبه 21 فروردين 1395 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد