پارسا،گل پسر ما

پارسا،گل پسر ما

هدیه خوب خدا

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

با هم بودن زیبای من و همسرم از مهر ۸۰ اغاز شد وهدیه خدا ، پارسا در ماه مهربانی سال ۸۹ به دنیا امد. مهر ۹۴ مهسا فرشته زمینی من شد و این وبلاگ صرفا دفترچه یادداشتی برای روزهای فراموشی است...
soheilaa61@yahoo.com

موضوعات

مناسبت هایی که نفس میکشیدیم

داستانک و شعر و قصار

تا یکسالگی

گذر از 2 سالگی

فقط عکس

سفرنامه

بازی های کودکانه

دیکشنری پارسا به فارسی

پیوند ها

همه دوستای خوبم

آریان جون

وروجک خونه ما

ارمیا جون

دنیای باربد...

سید بردیا

اسما و اسرا

اميرعلي جون

طاها جون

طاها گل پسر

امیر علی و خاله جون

باربد عزیز

علی جون

رادین جون

یسنا خانوم

باران جون

شکلک2

نرگس و مریم جون

اشپزی

مامان تینا

پارمیس غزیز

پارسای عزیز

بازی رنگها

وروجک خونه ما

یک همدرد

پارسا جون

شکلک

سپیده جون

شکلک1

شهر كودك

مطالب اخير

حال و احوالی با فسقل ها

سرد سرد خیلی سرد

ساعت ست کردن سه تامون

عکس ونوشته ها از آبان ۹۵

چشن تولد پارسا و مهسا

از عید قربان تا ...همین حالا

مهسا نامه...پارسانامه

زنبور در مهمانی ما

تابستانه و واکسن ۶ سالگی

نیلوفر ابی

روز دختر مبارک

تیر۹۵ ابری افتابی

مهسا ساداتم ۹ ماهه شد (اتلیه خانگی ۵)

اندر احوالات پسرک در آستانه ۶ سالگی

ماه رمضونی تو ییلاق

مشهد بهار ۹۵

روزمرگی هایی که کسل کننده نیست

قم و کاشان...دریا و بندر

اخر هفته خود را چطور گذراندید؟

عطر بهار نارنج

پسمل پنج سال و نیمه

نوزده به در

اولین نوروز ۴ نفره

آخرین هفته اسپند ۹۴

نقاشی های مهدکودک

دندون نی نی مهسا

ما تو شکوفه ها

روز زمستونی گل گلی

مهسا ۵ ماهه شد ( اتلیه خانگی ۴)

پارسا سواد دارد

آرشيو مطالب

آذر 1395

آبان 1395

مهر 1395

شهريور 1395

مرداد 1395

تير 1395

خرداد 1395

ارديبهشت 1395

فروردين 1395

اسفند 1394

بهمن 1394

دی 1394

آذر 1394

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

آبان 1392

مهر 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

پیوند های روزانه

بابایی مینویسه

دوست خاله فاطمه مینویسه

فرنیک کوچولو

گلچین

لادن عزیزم مینویسه

آمار

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 1140 نفر
بازديدهاي ديروز : 87 نفر
بازدید هفته قبل : 2306 نفر
كل بازديدها : 445060 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

حال و احوالی با فسقل ها

دخترم ۱۴ ماهه شد

سعی میکنه حرفای ما رو بفهمه. دستورات ساده رو انجام میده. اب بخور. کنترل تلویزیون بده. موبایل بده. بشین. بیا بغلم. لالا کن.

وقتی میگیم دستت چی شد؟ میگه هوووووف

به بخاری و هر چیز نوک تیزی میگه هوووف

میگم بیا بوست کنم. میاد و لپش رو میاره جلو

میگم پستونکت کو؟ بالش رو بلند میکنه و زیرش رو میگرده. تو ۱۴ ماهگی میگه ماما..بابا..دادا...یه چیزی شبیه نهههه

برای اینکه بره بیرون کلاهش رو میاره سرش کنم.عاشق آب بازی تو حموم و سینک دسشویی هست

تو ۱۳ ماهگی یه دندون c و یکی از دندون های کرسی اش دراومد

میشینه کنار سفره و با غذای بشقابش ور میره و به چیزایی که میخواد اشاره میکنه.اگه چیزی توجه اش رو جلب کنه تا اونو بدست نیاره دهنش رو برا غذا باز نمیکنه

پسری سرش با مدرسه گرمه و تو اتاقش بازی میکنه و مرتب داد میزنه که مهسا اومد بیاین بگیرینش خراب میکنه بازیمو...

تو بازیهاش داشت بلند بلند نقش حیوون هاش رو بازی میکرد . میگه:

آقا شما تازه واردین؟

نه! من قدیمی واردم

خلاصه شیش سالش شده ولی هنوز بامزگی هاش رو داره.

این روزا زیاد برای پدرش دلتنگی میکنه و سر چیزایی که بهش میگم بحث میکنه. کلاس شنا میره و بعد کلی منتظر شدن و وقت گذاشتن میگه امروز نتونستم تمرین ها رو انجام بدم. منم میگم اشکال نداره. فرصت زیاده

موقع خواب دوست داره تاکید کنم که وقتی خوابیدی من تا صبح به مطالعه و کارهای خونه و.. میرسم و بیدارم و نمیدونم از چی میترسه

برای من این عکس یک کتاب حرق داره

موضوع :

جمعه 5 آذر 1395 |

سرد سرد خیلی سرد

سال ۹۵ آخرای آبان تصمیم گرفتیم بریم مشهد . من و بچه ها و خواهرم با هواپیما. با اینکه از چند روز پیش چند جور غذا پختم و فریز کردم و شب قبل چمدون ها رو بستم و لیست هم تهیه کردم ولی درست یکساعت قبل از پرواز کار بیمارستانم تموم شد ئ با عجله تمام آماده شدیم و کاپشن مهسا و خنزر پنزر جا گذاشتم. تو هواپیما مهسا نهایت ورجه وورجه رو از سروکول اینجانب به جا اورد.باباشون فرودگاه اومد دنبالمون. پارسا تانک کنترلی ۱۴۰ هزارتومنی رو که مثلا از مدرسه هدیه گرفته بود با خودش اورد و مجبور بود تو تمام حراست های فرودگاه با لبخند خاصی محتویات کیفش رو نشون بده. حس خاصی بهش میداد که مثل بازی کامپیوتری اش تو گیت بازرسی میشه.

خونه قدیمی ما و جدید برای مهسا خیلی براش عجیب نبود و سریع به همه جا سرک کشید و از اینکه میتونست سوار اسب قدیمی پارسا بشه خوشحال بود. شب با بادمجون هایی که پرستارش پخته بود کشک بادمجون درست کردیم.

روز اول:

به اصرار پارسا رفتیم کوهسنگی. همراه باباش تو سرما از کوه رفتن بالا. من و خواهر و دختر هم تو برگای پاییزی قدم زدیم و از سرما لرزیدیم. عصر رفتیم حرم. تو صحن زیرزمین نشستیم. پارسا کتاب های دعا ورق میزد و با خاله اش گپ میزد. مهسا هم با مهرها بازی میکرد. از یکسال قبل طرح زوج و فرد اطراف حرم اجرا میشه. بعد از ظهر رفتیم خرید و برای خودم بلوز و روبالشتی گرفتمو البته بستنی هم خوردیم.فیلم داریم ما. دختری اصرار داره تمام نی ها و دکوری های بالای یخچال رو بگیره. و پارسا هم سهم خودش و نصف سهم بقیه رو میخوره و نگاهش باز هم به باقیمونده سفارش بقیه اس. یه جوری شیرجه میزنه رو میز که دیدنی هست. برای ناهار مرغ و غوره مسما گرم کردم و برای شام همسرم پیتزا گرفت. من و خواهرم هر دو گلودرد داشتیم

روز دوم:

از اول صبح رفتیم قدم زدیم تو شهر. هوا خیلی آلوده بود. یه مقنعه خریدم و برای همسرم یه موبایل. وقتی برگشتیم علایم انفولانزا و ضعف شدید من و خواهرم رو کرد. دارو و چای. چای و دارو. مهسا به اسهال افتاد و غذا نمیخورد. فقط اب میخورد و اون رو هم بالا میاورد. خیلی وضع بدی بود. تقریبا تمام روز روخوابیدیم. پارسا با پدرش رفت گشت و گذار و باغ وحش و عصر هم درمانگاه و اونجا کاملا سرگرم بود. حال مریض دختر بیشتر عذابم میداد. اون شب ساعت رو نگاه کردم. تا صبح هر بیست دقیقه بیدار میشد و گریه میکرد.

روز سوم:

خواهرم از من مریض تر دو بار رفت بیرون و بساط سوپ رو جور کرد. منم رو بخاری اب گذاشتم برای بخور و لبو پختم. اون روز هم به خواب و اه و ناله گذشت. پسری هم باز رفت درمانگاه.برای شام از گوت و سیب زمینی ظهر گرم کردم. البته که ما سه تا مریض چیزی نخوردیم. دیگه به فکر سرم برای مهسا بودم و با دوستم که متخصص اطفال هست سوال کردم. براش قطره ضد تهوع گرفتم و بعد بهش شیر دادم که خوشبختانه تا صبح بهتر خوابید و دیگه بالا نیاورد

روز چهارم

دمای هوا به ۸ درجه زیر صفر رسید. ما تو خونه استراحت کردیم. تا شب خیلی بهتر بودیم. پارسا تو درمونگاه ساندویچ میخورد و راضی بود. ما هم بعد دو روز هیچی نخوردن تو راه برگشت از حرم رفتیم کباب ترکی خریدیم و خوشبختانه مهسا هم که کلا آب رفته بود خیلی با اشتها خورد. برای همسرم هم کتلت درست کردم.

روز پنجم

اربعین بود. هوا آفتابی بود. رفتیم نیشابور. مقبره عطار و خیام با ورودی های هنگفت ۲۵۰۰ تومن که ما ۵ نفر رو دوو نفر حساب میکردن. هنوز هوا سرد بود. مهسا خوابش میومد. ولی پارسا تو قهر و نق نق کردن بود که چرا قرار نیست ناهار ساندویچ بخوریم و کلا تو محوطه خیام برا خودش میرفت جلوتر. حواسش رو با صحبت از مدرسه و فرستادن عکسا برا مربی اش پرت کردم. مسچدچوبی هم رفتیم مال حدود ۸۰ سال پیش . یه مسچد و کتابخونه دو طبقه و یه خوه کلا از چوب بود. تو راه برگشت هم مزرعه های زعفرون بود و اهالی مشغول چیدن گلها بودن که خیلی باحال بود. بعد هم رفتیم رستوران توراهی کباب زدیم. پارسا با اشتها میخورد و میگفت چه حوب شد که باز ساندویچ نخریدیم. تو جاده برگشت مهسا فقط تو بغلم نق زد و ورجه وورجه کرد و هلاکم کرد. رقتیم خونه خوابیدیم. تو دلمون موند بریم حرم.

 

روز ششم:

دوباره گلودرد و دوباره پناه بردن به سوپ و چای عسل آبلیمو و استراحت. گرچه خواهرم تنهایی با اتوبوس رفت حرم ولی من و مهسا تمام روز خونه موندیم. بسیااااااار سرد بود و یخ و برف پراکنده میبارید.فسنچون و آش و اسفناج آلوها تا اون روز خورده شد

روز آخر

از صبح رفتیم خرید و حرم. کلاه برای بچه ها. کیف و کفش برای خواهرم. ژاکت بافت برای خودم و نخود و کشمش و نبات برای خودمون و مدرسه پارسا. با تاکسی رفتیم حرم و با اتوبوس برگشتیم. تمام ابخوری ها و سرویس بهداشتی های حرم آبشون یخ زده بود.

با ساندویچ تند برگشتیم خونه و تند تند خوردیم و ساک ها رو بستیم و فرودگاه و هواپیما و خونه. گرگان برف میومد چه برفی. آخییش رسدیم خونه

 

فردای برگشتن از مشهد با پرستار بچه ها رفتیم توسکستان برا برف بازی. هویچ هم گرفتیم برا ادم برفی. تا یه حای حاده خوب بود. ماشین راه تو جنگل یخ ها رو کنارد میزد. از اون که سبقت گرفتیم جاده خیلیی یخ و سر و خطرناک بود. با راهنمایی اون پرسنل راهداری دور زدیم و برگشتیم نزدیک روستا کنار یه رودخونه قشنگ برف بازی کردیم. پارسا یخ های آب رو میشکوند و با خاله اش از رو شیب قل میخوردن.پرستار مهسا که نمیذاشت دختر بیاد رو برفا. تا عصر فرداش همینطور یکریز برف بارید. مادرجون وپدرجون اومدن دنبال خواهرم. تو محوطه بیمارستان تو برف قدم زدیم و عکس گرفتیم. بعد از ظهر ۵ شنبه چهارم ابان که تنها شدیم رفتیم پارک یه جوجه برفی درست کردیم تا دل پسری خوش باشه. اومد خونه نقاشی اش رو کشید و گفت فردا بریم بهش سر بزنیم.

 

من وخواهر و پرستار و بچه ها

به خیال خودمان عکس هنری

برای ادم برفی اش اسم گذاشته پنگو چون شبیه پنگوين هست

موضوع :

پنجشنبه 4 آذر 1395 |

ساعت ست کردن سه تامون

طرح لباس رو از اینترنت دیده بودم. یه پیرمردی هست تو خونه اش کاموا میفروشه.وسط خرید بقیه چرت میزنه و خانومش تو اتاق دیگه خونه ایوون دار قدیمی اشپزی میکنه. دختراش هم بافنده اند.

زحمتشون رو کشیدن ولی چیزی که میخواستم نشد. خودشون باید میدونستن برای بافت سایزی که بهشون میدی باید یه کم گشادتر ببافن.

ولی در کل قشنگ شد.

برای یه پاییز خنک پوشش خوبی هست

 

بچه ها تو النگدره با یه گربه سیاه بازی میکردن. پارسا دوسش داره و براش غذا برده. فسقلی هم عاشف تاب بازی و تقلید کارهای داداششه. تو تمام عکسایی که این و اون گرفتن عکسای خودم و سلفی ها فقط خوب بودن.

موضوع :

پنجشنبه 4 آذر 1395 |

عکس ونوشته ها از آبان ۹۵

عاشورا و تاسوعا

دو سه روز اول دهه محرم خونه پدری ام بودیم. پارسا برای مراسم و شام با پدرجونش میرفت مسجد. یه شب هم خیلی اتفاقی رفتیم به مادربزرگم سر بزنیم که فهمیدیم دایی ام تو تکیه شام میده و هر چی زنگ میزدن هم موفق نشده بودن خبرش رو بدن. البته کلی از حرفا و خاطرات قدیم خاله ام خندیدیم. ته خاطراتش غم و بیچارگی بود ولی طرز بیان و خنده های خودش ما رو هم خنده مینداخت. از اینکه اون قدیما مادرشون ۵ تا بچه قد و نیمقد رو توخونه گلی قدیمی زیر کرسی و نور چراغ لامپا درحالی که خواب بودن تنها گذاشته بود و تو تاریکی زودرس یه روز زمستون رفته بود سرکوچه تا مراسم دسته روی رو نگاه کنه ومامان شیش ساله ام خاله ۴ ساله ام رو فرستاده بود تو خیابون دنبال ماردشون..میخندیدیم.

خلاصه یه شب روز هم رفتیم خونه پدربزرگ پدری بچه ها و نذری خوردیم.

فرداش هم خواهرمون رو بردیم رستوران تا بهمون شیرینی قبولی بورد رو بده. فضا و غذا بد نبود ولی رسیدگی به دو تا فسقلی ام کار رو مشکل میکرد. خانواده رفتن لب دریا و ما برگشیم شهر مرزی خودمون.

روز تاسوعا خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم شمال. همسرم اومده بود و شال و کلاه کردیم. یه روستایی نزدیک ساری که همه خونه ها روز تاسوعا ناهار میدن. نزدیک جامخانه. یعنی ملت در خونهشون وامیستادن و به زور  وتعارف میخواستن مهمونشون بشی.شب هم رفتیم خونه پدرشوهرم.با بچه ها و پسرعمه اشرفتیم یه دوری بزنیم که یهو سر از دریا دراوردیم. بچهها اول تا ته کفش بعد تا مچ پا بعد تا کمر رفتن تو آب. شب سدی بود. موج هو جلوتر میومد و از فرار و خیس شدن لذت میبردن.دختری هم پستونکش رو کجای تاریک ساحل از دهنش ول کرد.

 صبح عاشورا به امامزاده یا همون آستونه بابل رفتیم ومراسم دسته روی رو تماشا کردیم. به وعده دیشب بری بچه ها بادکنک خریدم. برا پسرا شکل هواپیما بود که مال پارسا پاره شد و یه گریه و زاری راه انداخت جانسوووز. خیلی وقت بود اینجور گریه نکرده بود.

ظهر هم تو جاده برگشت رفتیم به یه روتای غریب برا مرام و ناهار که البته بر خلاف خیال خام ما کسی دست ما رونکشید وتو خونه اش نبرد. البته در حد بفرمایید میگفتن که برای راضی شدن همسر کافی نبود.

 

 

پارسا میگه: مامان بیمارستان رو نونوار کردن؟

میگم: تو این کلمه رو از کجا یاد گرفتی؟

میگه: تلویزیون

میگم: زبل خانی تو

میگخپه: هم زبل خان هم غافلگیرکننده..آره؟

 

پسری قبلا میخواست یه دوطبقه داشته باشیم. بالا زن و بچه اش و پایین ما.... الان میگه میخوام زن گرفتم برم کشور خارج زندگی کنم اگه وقت داشتم بهتون سر میزنم

 

بعد از کلی دودلی میپرسم: پارسا اون ورزشی آبی بهتر نبود میخریدیم؟

میگه: ماماااان همه شون قشنگ بودن ولی ما باید بالاخره یکیشون رو انتخاب میکردیم

یه ب تب کرده بود هذیون میگفت. میپرسیدم پارسا آب میخوای؟ میگفت خودم که دارم تو رودخونه شنا میکنم

 

دختر فسقلی هم پر از شیرین کاریه. حرف و زبونش شده انگشت اشاره اش.به قابلمه برنجش رو اجاق اشاره میکنه ومیشینه کف آشپزخونه منتظر غذا.

یه لحظه ازش غافل بشم یا داره جارو و لگن به دست تو حموم هست یا سه راهی برق رو از پشت تلویزیون کشیده بیرون. دستش میرسه به میز ناهارخوری و من هم فراموش میکنم این موضوع رو و باید ظرف برنج و جعبه شیرینی چپه شده کف زمین رو چمع کنم.

کله صبح بیدار میشه و شدیدا میل بیرون رفتن و تجربه های جدید دنیای بیرون رو داره. ظهر های آفتابی علیرغم خستگی بلافاصله که میام ونه میبرمش پیاده روی. به اعتراف پرستارش از صبح تا ظهر سه تا برچسب کوچولو رو به در و دیوار میچسبونن و میکنن. این هم شد بازی!

گوش شیطون کر جدیدا خوب غذا میخوره. البته سه روز تب کرد اون هم تب شدید بالا  و بعد از اون هم پارسا تب کرد.

به من هم وابسته تر شده وکنجکاو هست که ما چه کارهایی انجام میدیم.توی تابش خوب میخوابه.ولی توی صندلی غذا نمیشینه

رفتم براش تشک و بالش جدید بگیرم. ملافه قرمز خزسی پیدا کردم.گول خانوم فروشنده دو خوردم که گفت با ۴۰ تومن با الیاف و ابر برام ردیف میکنه .بعد کلی بدقولی کردن که رفتم تشک اش یه ارتفاعی داشت که بچه با غلت زدن سقوط آزاد میکرد ازش و بالش هم اماده نبود گرفت ابر و الیاف چپوند تو پارچه دو ساعت داشت دنبال نخ و سوزن میگشت.ته اش گفت با دستمزد و دکمه و ال و بل ۷۰ تومن. کلی شاکی شدم که قیمت میدی از اول درست بگو. مهسا هم هیچ ارتباطی با این سرویس جدید برقرار نکرد. منم از یه پیرمرد لحاف دوز تشک و بالش گرفتم که وقتی کلمه تخفیف از دهنم پرید میخواست خرخره منو بجووه....خلاصه سه بار تجربه تهیه تشک و بالش بچه تو این شهر هر کدوم بدتر از قبلی. برای تشک اش یه پارچه ساده زرد آدم برفی انداختم که روش راحت میخوابه. تشک اش مربعه و با غلت زدن مشکل نداره

 

 

یه خلاصه از مدرسه پسری بگم که درکل راضیم. گرچه کلاس کوچیک شلوغی دارن. روزهای جلسه با روزهای آنژیوگرافی من تداخل داره. یه روز پارسا ناراحت گفت که به همکلاسی اش چون پسر خوبی بود ماشین جایزه دادن. حالا من که میدونم مامانش خریده.

نقاشی های قشنگی میکشه و مربی اش ازش راضیه. صبح ها خوراکی و اب و کتابهای برنامه روزانه اش رو میزارم تو کیفش.یه مدت به زحمت بیدار میشه و یه مدت سرحاله. اغلب فوق برنامه دارن تو مدرسه. مراسم های مختلف مثل روز آتشنشانی..جشن غذا...عذاداری محرم..رفتن پارک

یه روز هم که پارسا تب داشت و نرفت مدرسه بچه ها رو بردن شهر ترافیک که به پارسا نگفتم ولی خودم غصه خوردم.

برای جشن غذا هم حلوا برای همه بچه ها درست کردم .هر دو تا فسقلی ام خیلی دوست دارن. برای خودش هم با تخم مرغ و میوه و...چند جور اسنک حاضر کردم و دادم دست سرویسش.

یه تانک شارژی هم قراره شنبه هفته بعد معلمش بهش بده!!!و تشویقش کنه خوب غذا بخوره.

تو تلگرام یه کانال درست کردن که هر روز عکس بچه ها رو میفرستن تو گروه.از تکالیف اخر هفته اش هم عکس میگیرم ومیفرستم برا مامانم. چون حالا که دانشجوی ارشد مدیریت شده سمت اش شده معاون مدرسه و نمونه ها رو به مربی شون نشون میده.

پسری با کاغذ و قیچی دایناسور بریده

آیا رواست کودک گل مصنوعی مورد علاقه مادرش را بخورد؟

ابان ماه ۹۵ خواهرزاده با پدر و مادرش اسباب کشی کردند ایلام

آیا پسر بایدهمچین استعدادی در رنگ آمیزی به  خرج بدهد؟؟؟ گاو ملی

مثلا عکس هنری...کفشدوزک من

عجب شب بارونی بود اون شب...ما سه تا تو مینی پارک

موضوع :

پنجشنبه 20 آبان 1395 |

چشن تولد پارسا و مهسا

هم شش سالگی سن خاصی هست و هم یکسالگی...هر دو سکوی پرتاب به مرحله جدید زندگی. خدا را همیشه شکر میکنم.

دختر کوچولوی ماه ام...مهسای من...یکساله شدنت مبارک. خواستمت و میخواهمت.همیشه چه باشم وچه روزی نباشم بدون که من دو تا شدم با تو. یک مادر کامل دیگه فقط برای تو..یک قلب و یک تمامیت برای تو..

پارسای من...پسری که هنوز بعد شش سال مثل روزهای اول با دیدنت دلم میلرزه و چشمم پر از اشک میشه از حس کامل قدرت ولطف خدا در اغوشم

................................

امسال تصمیم گرفتم خونه خودمون که همون پانسیون یه بیمارستان تو یه شهر مرزی کوچیک هست براتون جشن بگیرم. یه جشن کوچولو فقط با خانواده هامون برای هر دوتون.البته بابایی اولش مخالف بود. پسری خوشحال بود وبه خیالش اولین جشن تولد واقعی اش بود. مهسا اما از زمان ومکان خیالش راحت بود فسقلی.

تو فکرم برنامه هایی داشتم که از یک هفته قبل تولد عملی کردم. تو اتلیه نزدیک خونه عکس گرفتیم تا برای کارت دعوت استفاده بشه.پاکت ها رو خودم درست کردم. برای دختر یه پیراهن کوتاه چهارخونه رنگی گرفتم تا با پیراهن رنگی که مادربزرگ پارسا از کربلا اورده بود ست بشه...تو گیر و دار خرید لباس یه پیراهن توری سبز ناااز برا مهسا خریدم و این شد که در به در دنبال لباس ست سبز برا پارسا بگردم و بخرم.

اخر ماجرای لباس این شد که نتیجه گرفتیم لباس توری سبز برا دوسالگی مهسا مناسب تره و همون چهارخونه ساده رو پوشوندم.

تو لیست بلند بالا از قسمت شام..تنقلات و میوه پذیرایی..تزیینات..تهیه اهنگ تولد....سفارش کیک..لباس خودم ومرتب کردن منزل و همینطورتهیه ظرف کافی بود. و مهمتر زمان بندی مناسب.شام از رستوران سفارش دادیم. البته بابای بچه ها مخالف بود ومیکفت مرغ و بادمجون بپزم.

طرح کیکی رو خودم دادم که نصفش صورتی ونصفش آبی باشه.

از روز قبل بابا و مامان و خواهرام اومدن و کمکم کردن. مامان تو آشپزخونه و خواهرا تو تزیینات و مرتب کردن و بابا هم بچه ها رو میبرد بیرون تا زیر دست و پا نباشن. خاله کوچیکه هم دو تا کلیپ تولد با عکسا درست کرد.گرچه مهمونی شلوغی نبود ولی من هم از وقتی اومدم اینجا و یا بهتر بگم بعد از چند ماه اول عروس شدنم به ندرت مهمونی دادم. چون همش جای غریب بودیم و تک وتوک خانواده هامون مهمون چند روزه ما میشدن.

به غیر از دایی وحید و خانواده اش که راهشون دورتر از بقیه بود همه اومدن. ذستشون درد نکنه که ارزش قايل شدن و دو سه ساغت راه رو به خاطر بچه ها اومدن.

باباحامد هم برنامه کاری اش رو بهم زد و با پرواز ساری اومد وکلی راه هم با عمه اینا با ماشین اومد و خودشو به تولدتون رسوند.

اول میوه خوردیم و کلیپ ها رو تماشا کردیم.پرستار مهسا و یکی از دوستان هم موقتا اومدن و رفتن.بچه ها حسابی با بادکنک ها مشغول بودن. ساعت ۸ شام رو با آژانس اوردن و سفره انداختیم.ظرفها که شسته شد اهنگ گذاشتیم و دست زدیم و عکس گرفتیم. بچه ها ذوق کرده بودن و مهسا حسابی خانومی به خرج داد و فقط یه بار خواست بپره تو کیک. پارسا از دیدن بسته های کادو ذوق کرده بود. خواهرم یک کادو به پسرعموی بچه ها که هفته قبل دست خالی اومده بود داد. من هم یه کادو به خواهر شوهرم که فردای همون روز تولدش بود دادم.

برای بچه ها هم گیفت تهیه کرده بودم. کیف های صورتی و ابی کوچولو که تو هر کدومشون یکی دو تا چیز کوچیک هم گذاشته بودم.

جشن خوبی بود و از اول تا اخرش به من وبچه ها خوش گذشت.

شب همه رفتند و من یادم میاد وقتی خوابم میبرد خستگی شدید مزمن چند روزه آمیخته به یه شادمانی و رضایت درونی داشتم

با کاغذ کادو وچسب و قابلمه برای دایره کشیدن این پاکت ها رو درست کردم و پارسا پشت عکس ها دعوتنامه اش رو نوشت

خانواده ماعادت ندارن به رو میز چیدن غذا و سلف سرویس.

آش رشته بود و سالاد ماکارونی و سالاد فصل و چلوکباب تک بناب و چلو جوجه با ماست موسیر و نوشابه و مخلفات سبزی و ترشی و لیمو و پیاز و...

فسقلی های خوشگل و خوشحال. خواهرزاده ام یکه تازی میکنه وهمه رو میزنه کنار تل شمع فوت کنه. دخترم هم جو دست زدن ها و شلوغی گرفتتش.

نصف کیک گلهای صورتی با شمع ۱ و نصف دیگه آبی با چند تا نقش ماهی با شمع ۶

کادو ها هم پول و اویز طلا و ربع سکه و اسباب بازی و عروسک و کتاب بود. دست همه شون درد نکنه

بچه ها با دو تا پدربزرگ ها

یعنی اونچنان عاشق این کتاب شد که از همون شب شروع کرد به خوندن. حتی برد مدرسه وعکساشون رو کشید و...دستت درد نکنه خاله فاطمه

برای دخترم یه دستبند خریدم

موضوع :

پنجشنبه 20 آبان 1395 |

از عید قربان تا ...همین حالا

روز عید قربان خونه پدرم بودیم. امسال به جمع ما یک فسقل به اسم مهسا اضافه شد.و البته داماد جدید یعنی شوهر عمه ام.صبح زود راه افتادیم و ساعت دهی کباب رسیدیم. بعد اون رفتیم دریا پارسا و محمدجوان و باباهای خوش تیپ شون به آب زدن. ما هم حصیر انداختیم نشستیم و هندونه خوردیم و جیغ زدیم که بچه بیا عقب تر... مهسا که کلهم خواب بود و دلمون موند که چرا هندونه دوم رو حتی به خاطر دل یه بچه که طلوع  باشه نشکوندیم... بعد ۴ بود برگشتیم و کباب دیگی مامان رو برا ناهار خوردیم.

شام هم خونه پدربزرگ پدری بچه ها بودیم و همه جمع بودن.باز پارسا نق و نوق میکرد که منم بچه به بغل رفتم تو حیاط بازی گرگم به هوا و بدو بدو. از ته دل میترسیدن بگیرمشون و غش غش میخندیدن. نفسم برید که جامو دادم به برادر شوهرم. اون شب میلیون پشه تو خونه بود. القصه آخر شب به مسافرت یکروزه پایان دادیم و برگشتیم خونه.

فرداش از اونجایی که دور و برمون سنی فراوون هست و عید بزرگشون هست رفتیم خونه یکی از پرستارا دسته جمعی.مهسا دخترشون رو با پرستار خودش اشتباه گرفته بود و چسبیده بود بهش. بقیه اوقات هم تو خونه رژه میرفت. پارسا هم با پسر صابخوه میرفت حیاط و میومد یه مشت شیرینی نخودچی میخورد و میرفت. اقایون هم تو حیاط کباب میزدن و ازقضا کوبیده گردالی هم زدن که همسرم لااقل یه چی خورد. زودتر از همه برگشتیم به بهانه نق نق مهسا و تلفن بیمارستان. عصر هم مثل همیشه بابای بچه ها پرواز کرد.

فرداش رفتم چند ساعتی آنژیوگرافی . خسته و کوفته برگشتم خونه پرستار بچه ها ما رو به اصرار برد خونه شون. مهسا فقط میخواست تو حیاط دنبال گوسفند و جوجه ها راه بره. پارسا هم تو حیاط پر مرغ وجوجه جمع میکرد و دنبالجک و جونور میرفت. یه بار هم از اون جیغ بنفش ها با حرص خوردن مخصوص خودش کشید که چرا فلان بچه با علفپرجم سیاه به دست من میزنه و هرچی میگم نکن تکرار میکنه. منم چندین سیخ کباب گوشت و جگر تازه خوردم.این پرستار بچه اخرم  مامانش قبلا مریضم بود و پدرش هم اخیرا فوت شده و خیلی خونگرم بودن. هدیه لباس ست من و مهسا و یه شلوار برا پارسا به ما کادو دادن. البته منم یه میوه خوری بردم براشون که تو گرما و خستگی بعد کارم گشتم پیدا کردم.

جمعه اش فقط استراحت بود وتو خونه موندن.

این هم انشای عید قربان امسال ما.

 

 

روز سی و یک شهریور ۱۳۹۵ یه جور خاصی بود. پسرم برای اولین بار میرفت به مدرسه. اگرچه پیش دبستانی هست ولی حس بچه مدرسه ای به هردومون دست داد.

روزی که میرفتم برای سفارش لباس فرم اش یه بغض غریب تو گلوم بود و دلم هری ریخت کف پام. پسرکوچولویی که انگار از عزل داشتمش  حالا با سوال پشت سوال کنارم میشینه و منتظه تا لباسش رو پرو کنه.

صبح ۳۱ ام زودتر از باشگاه برگشتم. هشت و نیم بود که پارسا لباس پوشید. مهسا خیلی بیقراری میکرد که باهام بیاد و اخرش به گریه افتاد. گفتم پرستارش دمپایی پاش کنه و بیارتش بیرون. دو کیلومتر که رفتیم دیدم پسر دمپایی پوشیده. مجبور شدیم برگردیم و ذوق مهسا از دور رو ببینیم که خیال کرده اومدیم ببریمش. البته این بار نصفه نیمه ماشین سواری کرد و ارووم شد.

جشن اولی ها و پیش دبستانی ها تو گرما وحیاط کوچیک و حرف پشت حرف مدیر مدرسه انجام شد. به ۵  نفر اولی که وارد مدرسه شده بودن جایزه دادن. البته احتمالا ساعت رو عقب نکشیده بودن. وگرنه ساعت ۷ اومدن و جشن ۹ بود. به سید ها هم یه مداد و خطکش هدیه دادن که پسرم جزو اونا بود.

بعد بچه ها رفتن تو کلاساشون. چند نفر چسبیده بودن پای مامانشون و گریه میکردن. پارسا هم تو اون کلاس کوچیک و خفه نشسته بود و میپرسید برای چی بشینیم و برای چی میری حیاط؟ وقتی مربی شون گفت دست بزنین صداشو مامان و باباتون بیرون بشنون فک کنم پارسا  از همه بلندتر کف زد. پسرک شجاع و دلتنگ من.یه شاخه گلایول صورتی و یه جایزه بازی فکری هم گرفتن.

پارسا میگفت خیلی بهش خوش گذشت.

ار اونجا رفتیم برای تولد پسرعموش کادو گرفتیم و هر چی اصرار کرد اسباب بازی براش نخردیم و در نهایت یک کتاب رنگ امیزی مک کویین گرفت.

بعد رفتم خونه با سردر شدید به زحمت بچه ها خوابوندم و با فکر و خیال سرویس مدرسه پسر که هنوز جور نشده بود چرتی زدم. غروب هم راه افتادیم  دو ساعت و نیم تو جاده تا رسیدیم خونه مادر و پدرم. فسقل ها حسابی ماکارونی خوردن. منم با والدین رفتم خونه معلم کلاس چهارمم که تازه همسرش تو یه اتیش سوزی کوچیک بعد طوفان شهرمون فوت شده بود. بیست و پنج سال پیش شاگردش بودم.

القصه وقتی خوابیدیم انشای کلی ما بدون بیان جزییات ۳۱ شهریور به پایان رسید.

 

 

اول مهر ۹۵

۵ شنبه بود

پاییز شد دوباره. آبروداری کرد و هوا خنک و ابری باروونی شد. ساعت ها عقب کشیده شد و شب ها طولانی. ۵ شنبه هست که ۶ صبح با دل درد از خواب بیدار شدم. بچه ها هم به رسم ساعت قدیم ۷ نشده بیدار شدن. بابا نون تازه گرفت و مامان تخم مرغ ته دیگ دار زد که بیشترش سهم پارسا شد.

لباس و یه کم ماکارونی و فرنی برا مهسا بار زدیم و خاله فاطمه راه افتادیم بابل. اونجا دوستان قدیمی دانشگاه خانوادگی قرار داشتیم.سلام و علیک و خرید خوراکی و راه افتادیم خزر شهر ویلای یکی از دوستان. مهسا جان همون اول شکمش افتخار داد و رفتیم عوضش کردیم. پارسا جان هم همون اول مشغول بازی با بیشمار همسن و سال خودش در حیاط شد. البته از اخم و شکایتش هم گهگاه بی نصیب نبودیم. وبلاگ بچه ها هست و از خودم خاطره نمینویسم. ولی همین بس که دوستانی رو که بیش از ۶ سال بود ندیده بودم اومده بودن. جای بابا حامد خالی بود. به پارسا میگفتن حامد کوچولو بس که شبیه باباش بود. مهسا هم درست و حسابی دو نوبت خوابید. هیچ وقت دوستان خوبی مثل این جمع نخواهم داشت. القصه با بچه ها رفتیم لب ساحل پارسا فی الفور زد به آب و مهسا هم با پوشک مشغول آب بازی و شن خوردن شد. چند نفر هم دورش رو گرفتن و هی عکس و فیلم گرفتن. کثیف و شنی با کمک خاله فاطمه رفتیم ویلا با اب سرد بچه ها رو آبکشی کردم.تو سالن جلسه بحث فضای مجازی با عضو روانپزشک مون بود که ما بچه دار ها تو اتاق خواب گپ میزدیم. پارسا خیس عرق و افتاب سوخته کاملا آماده مدرسه میشد.

بعد از ناهار دسته جمعی رفتیم دریای بهنمیر. البته به خاطر هوس یخ در بهشت مسافرام رفتیم بابلسر یه چیزی مثل ژله طالبی یخ زده بدمزه خوردیم و از بقیه عقب افتادیم. پرسان پرسان رسیدیم و باز این پسر بود که با اقایون به آب زدن و کاملا از جامعه مردسالاری موجود بهره بردن.یعنی وقتی شنی و خسته و گیج برنامه تموم شد ساعت ۵-۶ عصر بود که راه افتادیم تولد پسرعموی بچه ها. حسین کوچولو تولدت مبارک پسر توپولو....البته خاله فاطمه  هم گروگان گرفتیم بردیم.یه سرویس غذاخوری کودک چیکو گرفته بودم. خلاصه شام و کیک و ذوق مهسا از آهنگ تولد و قیافه خنده دار فوق العاده خسته پارسا که منگ نشسته بود عکس میگرفت. طوری بود که بلافاصله بعد سوار شدن ماشین خوابیدن تا رسیدیم خونه پدرجون.

جمعه دوم مهر:

صبح بچه ها بردم حموم...رفتیم برا پارسا کفش گرفتیم زرد قناری ....بعد ناهار سفارشی پارسا (جوجه محلی)‌راه افتادیم خونه خودمون.... طلوع فسقلی لج کرد باهامون اومد بهش گفتم مامانت ناراحت میشه. میگفت من مامان اذیت کردم اون بره درس بخونه!!!!از بس خواهرم درگیر درس و امتحان بود حالا که بورد داده و تموم شده فاز درس دختر دو سال و نیمه اش تموم نمیشه. خلاصه دور زدیم و یکی یک اسباب بازی برای بچه ها خریدیم و بردیمش تحویل دادیم.....شب فقط درگیر هماهنگی با سرویس مدرسه پارسا بودم. باالخره یه سمند با راننده مطمین که گهگاهی سرویس بیمارستان هم هست پیدا کردم. دو تا بچه دیگه هم این دور و برا پیدا کردم با اونا هم هماهنگی کردم و راننده اومد در خونه حضوری هماهنگ کردیم و خلاصه یک باری از دوشم برداشته شد. خسته مثل همیشه اول خوابیدم بعد چشمام بسته شد.

 

شنبه سوم مهر

اولین روز مدرسه هست. پسر صبح زود از خواب بیدار شد. انگار که استرسی ناخوداگاه داشته باشه. بهش گفتم معلم شماره تلفن و ادرس منو داره. هرکاری داشتی بگو بهم زنگ میزنه. نون و پنیر و خرما و سیب براش گذاشتم. یاد پدرم افتادم که عصرها نون میخرید و قسمت هایی رو همون موقه برای ساندویچ تغذیه مدرسه جدا و اماده میکرد.

اسپند دود کردم و پسر شجاعم  رو از زیر قران رد کردم و تنها با سرویس فرستادمش مدرسه. خودم رفتم سر کار. اون دو برگشت خونه و من سه. چیپس و بستنی و بیسکوییت خریدم و گفتم امروز جشن میگیریم. حنده دار بود که مهسا ظرف چیپس رو چپه کرد رو فرش و نشست با اشتها یکی یکی خورد مثل جاروبرقی. هلک هولوک رفتیم گرگان. اخر هفته تولدشون هست. رفتم براشون لباس بخرم. تو پارک شهر کلی تاب بازی کردن. یکساعت معطل خرید لوازم و تزیینات جشن تولد بودیم. باز هم خسته و کوفته برگشتم خونه. اخه کله صبح رفته بودم باشگاه بعد اماده کردن پسر. بعد هم درمونگاه و انکالی و بعد هم باقی روزمره ها....

یکشنبه چهارم مهر

دختر نازم امروز صبح ساعت ۵ پا به این دنیا گذاشت. عشق کوچولوی من با لب غنچه کردنش و با تاتی های تندش با اون پوشک قلمبه دلمو میبره. تولدت مبارک خوشگلم. یکسالگی ات مبارک.

صبح که پسر رو بیدار کردم عصبانی گفت: یعنی میخوای هر روز منو بیدار کنی؟ خواب که مهمتر از یاد گرفتنه...

جل الخالق...

فسقل ۲ هم کله صبح بیدار شد و خندون و خوشحال تا وقتی دید مامان و داداشش یکی یکی غیب میشن گریه رو شروع کرد. امروز هم درمونگاه داشتم و پسر قبل من رسید خونه. به هوای دیروز شروع کرد به جشن گرفتن با خوردن بستنی بیسکوییت و ... باز هم وقتی پرسیدم از مدرسه چه خبر گفت هیچی یادم نمیاد.

همش میگه معلم گفته پمپ آب بیارین. منظورش قمقمه آب هست. باز عصر رفتیم دنبال لباس پارسا. هر چی چهارخونه رنگی دیدم خوشم نیومد تا ست مهسا باشه که در نهایت صورت مساله رو پاک کردم و لباس جدید برای مهسا گرفتم و بعد همرنگ اون برای پارسا.

بمیرم الهی. گوش فسقل قرمز شده. حتما صبح گوشواره اش به جایی گیر کرده و پرستارش به من نمیگه. فقط گفت گیره گوشواره وا شده که بعیده خودبخود باز بشه. تو حموم هم یهو اب داغ شد و دست زد به آب که البته سریع خنک کردمش ولی دلم کباب شد از گریه یهویی اش. دختر کوچولو پتو رو میزنه بالا و ااااا اااا میگه تا یه چادر از پتو بزنم خانم بره زیرش بشینه. موبایل رو میده دستم تا صفحه دلخواهش رو نیارم ول کن نیست. عاشق کفش و دمپایی هاشه امروز مدتها جوراب گشاد داداشش پاش بود و ذوق میکرد.

الان شب یکشنبه هست. مهسا سوپش رو خورد حموم کرد و خوابید. با پارسا بزنگاه که از مدرسه هدیه گرفته بودن بازی کردم و بعد خوردن بستنی خوابید. زیر چادر مسافرتی توری که نصف سالن کوچیک ما رو اشغال میکنه. رو تخت نرم و راحتی که یکسال اخیر یک شب هم روش نخوابیدم دکمه های کامپیوتر رو میزنم در حالی که چند تا حشره خون اشام مرتب نیشم میزنن. فرم مشاوره پارسا رو پر میکنم درحالی که نمیدونم قسمت آیا پدر و مادر با هم زندگی میکنن؟ رو چی بنویسم!! باباحامد پیام میده که مسموم شده و تهوع داره و میخواد بخوابه.

شب خوش از یک گوشه دنیا از زمانی در گذشته...

موضوع :

دوشنبه 5 مهر 1395 |

مهسا نامه...پارسانامه

مهسا کوچولوی من ! دختر نازم روزهای اخر اولین سال زندگیش رو میگذرونه. عشق کوچولوی من که این روزها خودجوش سعی در یادگیری زندگی داره

قربونت برم من

قربون میوه خوردنت که رو فرش و مبل له شون میکنی و با خودت همه جای اتاق تاتی کنان میبری

قربون بی سر و صدا شدنت تو اتاق پر از اسباب بازی داداشی

قربون اون پستونکی بودنت که خواب شب رو ازم گرفته

قربون انگشت اشاره ات که شده حرف و زبون این روزهات

عزیزکم ناز مامان...این روزای اخر شهریور اهنگ زمزمه میکنی مبهم و صدای نازک

کمتر میبینم چهار دست و پا بری

قربون به شکم خوابیدن و پشت قوز کرده ات

شرطی شدی هر وقت تشویقت میکنم میری سراغ اسباب بازی حلقه هات و برای خودت دست میزنی

قربون به سقف زل زدن هات موقع اومدن بابایی

گاهی میگی ماما و یا آبه..ولی بیشتر باehhhh... گفتن کارتو پیش میبری

گوشواره ات گیر میکنه به تور و پارچه غمگین و میخوام باز عوضش کنم

ماهها رو شمردم تا یکساله بشی

الان دیگه باید سالها رو بشمرم

با تمام وجودم میخوام بخونمت و بفهمم چی میخوای تا نشه یه وقت دلت بگیره از بی زبونی ات

عشق کوچولوی من

مهسای ناز من

 

 

 

 

به رسم روانپزشکا از پارسا میپرسم اگه تو جای من بودی و پسرت این کار بد رو میکرد چیکار میکردی؟

یه کم فکر میکنه و میگه فقط اخم میکردم

دلش میخواد اختراع کنه

دلش میخواذ آشپزی کنه

دلش میخواد از در و دیوار اتاقش نقاشی و نوشته و اتیکت های دست ساز اویزون کنه

تو ظرفهای طرحدار دسر اب ریخته و گذاشته فریزر. بعد چپه کرده و تو قسمت اب و یخش مربا ریخته. آب که شد نی آورد با هم خوردیم. همونجا پیشنهاد میده به جای پلیس شدن میتونه بستنی فروشی بزنه

یه شب گذاشتم بادمجون ریز کنه و تو قابلمه بچینه و توش روغن و اب و کشک بریزه

تمام زیرنویس ها و تابلو ها و کتابهاشو میخونه.

هنوز شربت و دارو میخوره عق میزنه و اب سرمیکشه

گپ میزنه . از زمین و اسمون و منظومه شمسی تا پنگوین ها و ضرر داشتن روغن و ارزو داره مسلمونها پیروز باشن.

این روزها یه چیزی میبینه میپرسه این تا کی زنده بود؟ مثلا میوه تا وقتی از درخت چیدنش. یا میز تا وقتی درخت رو بریدن. مامان قاشق تا کی زنده بود؟

دلش میخواد بهش اطمینان بدم همه ادم هایی که میرن قطب برمیگردن و میتونن در مقابل خرس قطبی از خودشون دفاع کن

هرچند روز ازم میخواد یه پرنده از پرنده فروشی بخریم

میخواد پول خرد های دم دست شو بده به پرستارش چون معتقده اون خیلی فقیره

 

 

یک مینیون زباله دونی قورت داده...

واقعا قبل ۶ سالگی اینو کشیده ولی وقتی ازش خواستم تو اچار سفید برام بکشه شکل زرافه شترمرغ شد تا پرنده!!!!

یخچال و دیوار اتاقشو پر کرده از نقاشی..

موضوع :

چهارشنبه 24 شهريور 1395 |

زنبور در مهمانی ما

جمعه اول شهریور قرار بود دوستم با دوتا پسراش بیان خونه مون (همون سوییت بیمارستان). از شب قبل مرغابی و فسنجون بار گذاشتم و برنج و کیک و میوه و وسایل شیرموز و..خریدم.

صبح ۷ بود که با استرس و فحش به خود رفتم بیمارستان و ۸ برگشتم. چند تا مریض از شب  قبل اوژانس مونده بودن.همش فکر میکردم فسقل بیدار شده وگریه میکنه ولی همه چی به خیر گذشت.تو این فاصله برنج از نگهبانی گرفتم و از فروشگاه بیمارستان نمک و نوشابه خریدم.

ماکارونی و وسایل سالاد اماده کردم  و جارو  و نظافت و صبحانه دادن بچه ها و...

ساعت ۱۱ مهمون هام اومدن. همون دوست جراح ام که قبلا همسایه دیوار به دیوارمون بود تو بیمارستان. الان جراحی اطفال تهران قبول شده و کلا دارن میرن.

بچه ها اومدن تو نگرانی آرین این بود که پارسا اونو نشناسه. آرتین هم حسابی بزرگ و بلبل زبون شده بود. سرگرمی شون شده بود ماشین شارژی پارسا. تو محوطه هم بازی کردن. مهسا هم یه کم قیافه خجالتی ها میگرفت و یه کم نق نق میکرد برای خواب که بالاخره قبل ناهار خودش خوابید.

بعد از ناهار بچه ها مشغول بازی بودن که یهو پارسا جیغ کشید وگفت آییی دستم آییییی دستم. قرمز شده بود و فقط جیغ میکشید ویه تو تا فحش هم به بچه ها داد در حد نادون و اینا...اومده بود کنارم که دیدم یه زنبور رو لباسشه. فک کنم زنبور داشت رو گردنش راه میرفت واون هم بیخبر دست زد بهش و زنبوره هم گردنش رو نیش زد و هم انگشت شستش. دوست دیگه ام که متخصص داخلی هم هست اونجا بود سریع زبور رو کشت وگفت یخ گذاشتم رو جای نیش. پارسا جیغ میزد همش و مهسا هم از ترس اون گریه میکرد تو بغل دوستم. بعد ۵ دقیقه ارووم شد وتموم.

دوستم یه پتو ضخیم برا مهسا کادو اورد و منم یه عطر بهش هدیه دادم.

خلاصه پلو فسنجون برا همسرش کشیدم ودادم رفتن. با این قول که قبل سفرشون دوباره بیان.

بعد خیلی سریع ظرف ها رو شستم و اتاق منفجرشده پارسا مرتب کرد. درگیر خماری و خستگی و سردرد و یکریز حرف زدن پارسا دیدم گردنبند مهسا پاره شده و پلاکش نیست. چند بار کف اتاقا و سوراخ سمبه ها رو گشتم.بالاخره میون اسباب بازیها پیداش کردم. فک کنم خودش کشیده و پاره کرده. با گوشواره اش هم این روزها ور میره.

فسقل خان صاحب نظر و یکدنده شده. مثلا میخواد کیک رو تو دست خودش بگیره و بخوره وبهیچ وجه از دست من دهنش رو باز نمیکنه. یا اصرار داره پیچ اجاق گاز رو بچرخونه و بهیچ وجه نمیشه حواسش رو پرت کرد.

تازه خانوم وقتی میگم چیزی کووو؟ با انگشتش به اطراف اشاره میکنه. حلقه های اسباب بازی رو سریع تو ستونش میذاره و اموزش پذیر شده.

آفت یخچال شده وسریع میره از توش میوه برمیداره وگزارش شده حتی دو تا هلو کامل برداشته خورده.

عصر هم پارسا با سبد و طناب پارچه ای و یه کاسه اب تله برا پرنده ها گذاشت و بعد هم رفت فروشگاه بدهی بستنی های ظهر رو بده حدود چهل دقیقه نشسته بود با مغازه دار گپ میزد. دیگه داشتم زنگ میزدم نگهبانی که اومد . میگه راجع بع جنگ های قبلی و شعر و فکرهامحرف زدیم. جل الخالق. یارو مغازه دار رو دوست خودش میدونه . یه روز گفت مامان ما هر شهری میریم با ادم های جدید آشنا میشیم مثل فروشنده ها و ....

 

 

مهسای خوشگل من ۱۱ ماهه شد.

یه پارچه آبی که قبلا مادرشوهرم به انتخاب من از ۵ شنبه بازار همینجا گرفته بود رو دادم پرستار بچه ها یکروزه برای من و دخترم لباس دوخت. رفتیم تو باغ عکس بگیریم. پارسا مشغول کشیدن یه پرنده خوشگل بود و نیومد. یهو دیدیم پارسا گریه کنان و تهدید کنان دنبالمون میگرده. قربونش برم احساس ترس تنهایی کرده بود لابد. ولی دم گوشش بودیم ما.

موضوع :

جمعه 5 شهريور 1395 |

تابستانه و واکسن ۶ سالگی

اون زمانی که مشهد بودیم و واکسن ۱۸ ماهگی پارسا رو زدم تو کارت واکسنش نوشتن : مراجعه بعدی قبل از مدرسه

چقدر به نظرم دور میومد اون زمان. چقدر خوشحال بودم

الان پسرم فکر میکنه و حرف میزنه و نظر و اختیار و عقیده و منطق داره.

هر وقت صحبت از واکسن ۶ سالگی میشد فکر پارسا شدیدا درگیرش میشد و راجع به دیرتر زدنش و اختراع روش های خوراکی واکسن حرف میزد. منم میگفتم اصلا ولش کن یکی دو سال بعد میزنیم.

تا اینکه یه روز صبح گفتم بیا بریم بیرون دور بزنیم و تو ماشین راجع واکسن گفتم. اول اینکه اضافه وزن داره  (۲۹ کیلو) درحالی که قدش حدود صدک ۵۰ هست و بعد اینکه من فیلم میگرفتم وپارسا اخ اخ میکرد و دستشو تکون میداد. خانمه هم مجبور شد دوبار سوزن رو تزریق کنه. فیلمم هم به خاطر نداشتن فضای موبایل هیچی شد.

تا ۲۴ ساعت دستش رو مثل اتل گرفته ها روی سینه اش نگه میداشت. البته میدونم درد داره. با اکراه استامینوفن میخورد. شبش یه مقدار تب کرد.

البته دختر ما هم سه شبانه روز تب و بیحالی داشت و بد داروتر از برادرش هست و با شیاف نگهش میداشتم. با اب دهن ریختنش فهمیدم که علت تب دندون هست که با نیش زدن دندون بی پایین تب هم قطع شد

باباشون که هر هفته میاد به ددر دودور میگذره

یه روز وسط هفته با میوه و چای رفتیم ابشار شیرکوه نزدیک خان ببین

یه ناهار توراهی خریدیم تو جنگل رو سراشیبی زیلو انداختیم و نشستیم خوردیم. بعدش هم مسمومیت

بیست دقیقه ای پیاده روی تا خود ابشار هست و یه کم پارسا و باباش ابتنی کردن

یه هفته هم رفتیم جنگل النگدره و بچه ها تاب سرسره بازی کردن و بعدش هم شام رفتیم رستوران. مهسا اینقدر نق و نوق و ورجه وورجه کرد که تعجب کردم. خوابش  میومد حسابی.

یه شب شام هم دایی و خاله ها با پدرجون و مادرجون اومدن. پسری طبق معمول دوبار با قهرو ناراحتی سر اسباب بازی و اتاقشو بچه های فامیل و اینا رفت اتاقش و ای غرغر کرد ای غرغر کرد. مادرجون همیشه با تکنیک های حواس پرت کردن میره ارومش میکنه.

یه روز تو جاده کنار افتابکردون های خیلی خوشگل داشتیم عکس میگرفتیم همینطور غر زد که بریم و چقدر عکس میگیری و اینجا تیغ داره و بسه دیگه و ....

یه عکس میفرستم به یاد پارسا ۶ ساله غرغرو

یه صبح جمعه هم که بچه ها زود بیدار شده بودن تصمیم گرتم بریم خونه مامان و بابام. حالا پارسا تبلت گرفته بود دستش تکون نمیخورد. صبحانه نیمرو زدم نمیومد بخوره. بعدشم که اومد با عصبانیت جاروبرقی رو که کار میکردم خاموش کرد. منم نیمروشو ریختم سطل اشغال و تبلتش رو قایم کردم و دعواش کردم. بهش گفتم تبلت رو میندازم اشغالی. بعد بدون صبحانه فرستادمش دوش گرفت و راه افتادیم.

عکس افتابگردون ها رو همون روز گرفتیم که البته حق داشت عصبانی باشهآرام
 

بعد دو ساعت رسیدیم و ناهار و اینا. عصر رفتیم یه سرزمین بازی بابل. راهش یه کم دور بود ولی بزرگ و خوب بود. تازهه تاسیس شده. با خواهرم رفتیم وپارسا و طلوع یه کم وسیله برقی سوار شدن. از این محفظه عروسکا داشت که باید با چنگک عروسک گرفت. بازی اش واقعا تحریک میکنه هی پول خرخوراک کنیم. ولی خوشبختانه لمش دستم اومد و یه هشت پا و یه عروسک بردم.

شب که برمیگشتیم خونه بچه ها تمام راه تو ماشین خواب بودن.طلوع موقع رفتن ما خیلی گریه کرد و خواهرم میگفت همه رو پنجول انداخت و گریه کرد.خلاصه اینم یه روز جمعه ما. پارسا میگفت خیلی بهش خوش گذشته خدارو شکر.

دخترم برا اولین بار ابنبات چوبی میخوره. اونها هم عروسک هیی که با چنگک گرفتیم

یه بعد از ظهر هم رفتیم گرگان پوشک و وسیله و سبد اسباب بازی و خرت و پرت خریدیم برگشتنی رفتیم ساندویچ. فک کنم اولین مادری باشک که با بچ هایی که هنوز یکساله و شیش ساله نشدن میرم شام بیرون تنهایی. مرتب سس میزدم رو ساندویچ پسر و دختر رو که از تو صندلی میومد بیرون و به میز حمله میکرد جمع میکردم. خلاصه روزگاری داریم ما عجیییب

موضوع :

چهارشنبه 3 شهريور 1395 |

نیلوفر ابی

تابستون هم به نیمه رسید .و من با یک خستگی مزمن در حال مبارزه هستم و این منو خسته تر میکنه. کار خونه که واقعا تموم نمیشه هیچوقت و یه ورش رو ردیف میکنی یه ور دیگه اش میگه من من من....حالا کارهای دو فسقل بماند.

پارسا جون این روزها یه کم عصبی و زودرنج شده و بیشتر سر غذاخوردنش مشکل داریم با هم. البته از حدود ده روز قبل سخت نمیگیرم ولی هنوز اذیت های ماه قبل یادشه و به من میگه تو رو از یه میکروب کمتر دوست دارم..قربونش برم که که میخواد حرفی رو که زده راست و ریست کنه ولی نمیتونه.تعداد غذاهایی که دوست داره ومیخوره هر روز کمتر و کمتر میشه.این روزها حتی کشک بادمجون هم نمیخوره و ماکارونی استثنا اگه شکلی باشه اونم بدون گوشت و محتواش.ناهار هرروز پلو کشمش خالی.

از همین الان به فکر تولدهاشون افتادم و اینکه کجا بگیرم وکی و چجوری. یه پازل مقوایی شکل خیابون شهر براش گرفتم به ۱۷ هزار تومن تا برا تولدش بهش بدم. میدونم خیلی دوست داره. تو ماشین دید و خواست. گفتم برا تولدت هست. بهتره برا تولد بچه های این سن و سال به جای پول یا لباس و...یه چیز مثل ارزون مثل اسباب بازی یا چیزی که بچه دوست داره بگیرن.

پارسا از اینکه میز مطالعه رو بردم تو اتاقش خیلی خوشحاله. اگه یه جای ثابت و بزرگتر داشتیم حتما میز کوچیکتر براش میگرفتم.

مهسای مامان هم  زبل خانی شده که نگو. امروز در اواسط یازدهمین ماهگی خودش رفت تو روروکش نشست. بیست مرداد تونست برا اولین بار بدون تکیه گاه از جاش بلند شه واسته. معنی نه رو میفهمه و مکث میکنه ونق میزنه. خیلی ناز با انگشتای باز بای بای میکنه. با نی راحت نوشیدنی میخوره. چنگال میوه رو میدم دستش تا خودش بخوره. حدود ده قدم تاتی میکنه وراه میره و تغییر جهت میده. پرستارش بدجور بغلی اش کرده. این روزا خیلی نق میزنه و اویزون ادم میشه. هرجور ات و اشغالی رو به دهن میبره. از تو دهنش بال پروانه نارنجی دراوردم و یه چیز دیگه که نمیگم..پ ا ی س و س ک

برا اولین بار بردمش تو اب دریا. اولش کنار کم عمق دوست داشت و اب بازی کرد. دو بار که موج خورد به صورتش دیگه خوشش نیومد. منم فقط ده قدمی ساحل تو اب نگهش داشتم. لبه ساحل اونجایی که موج میخوابه کرمهای کوچولو وول میخورن ازشون متنفرم. اب خزر  واقعا کثیفه. حداقل طرف مازندران که کثیفه.

پارسا هم تا چند روز مدام تعریف میکرد که چطور شوهرعمه اش سرش رو زیر اب نگه میداشت و حالش بهم خورد و ناراحت شد و اینکه نمیتونست از دستش در بره. و اینکه دیگه اینطوری نمیره دریا.

یه ۵ شنبه هم تصمیم گرفتیم بریم ابندانسر ساری که مدتها بود میخواستم برم. دقیقا روزی که برنامه دارم و عجله دارم پرستار بچه ها دیر میاد. از ۶ صبح هم مهسا بیدار شده بود. براش سیب زمینی و کته برنج نیمدونه حاضر کردم. مرضام رو ویزیت کردم و بعد یه کیک و پنیر خیار گوجه و چای برداشتیم و رفتیم دنبال عمه و بچه هاش و مادربزرگ و رفتیم دو ساعتی اونجا.

قایق پارویی سوار شدیم و عکس گرفتیم وسط نیلوفرهای ابی و پرنده های ماهی خوار و قورباغه و گرمای ۴۰ درجه دااااغ. جای خلوت باصفایی بود. برگشتنی از مزرعه افتابگردان رد شدیم که شارژ موبایل تموم شده بود. ناهار هم زدیم. مهسا یا تو ماشین خواب بود یا از صندلی بالا میرفت و شدید ورجه وورجه میکرد. تو تالاب هم فکر کنم از یارو قایقران ترسیده بود و گریه میکرد و نصف عکسام شور شد.

پارسا هم یاد ایام گذشته افتاده بود و نق میزد تو مامان بدی هستی...جل الخالق...خدا عاقبت مون رو به خیر کنه.وراثتی هست احتمالا. والا من چند روز اخیر بهش نگفتم بالا  چشمت ابرو هست و همش به گردش و غذای دلخواه و بله چشم قربان گویی گذشت  ولی باز اخم میکنه و غر میزنه. مدرسه اش شروع بشه مطمین هستم خوب میشه.

بفرما پفک!!!

با برگ نیلوفر چتر ساخته بودیم

با خواهرش سوار ماشین شارژی شدن و تو حیاط بازی کردن. یادم میاد ماشین رو شارژ کردم و داشتم اماده میشدم بریم بیرون یهو دیدم مهسا گریه میکنه. دستش هم سر شارژر متصل به برق هست. قلبم ریخت و یه فحش به خودم دادم و سریع از برق کشیدم. هرچی هم ولتاژ پایین باشه باز هم خطرناکه . اون هم تو دهن خیس.

یکی از اسمهای دختری که دوست داشتم نیلوفر بود

 

 

موضوع :

جمعه 22 مرداد 1395 |

روز دختر مبارک

 

مهسا كوچولو ١٠ ماهه شد

دقيقا از روزي كه ١٠ ماهه شد چند قدم راه رفت. به پاهاي كپل كوچولوش موقع راه رفتن نگاه ميكنه و دستاش رو مشت ميكنن و خوشحال سعي در حفظ تعادل داره

دقيقا از روزي كه ده ماهه شد به من گفت ماما

به خاطر اينكه دندونهاش سريع داره درمياد و اولين دندون شيري پسر هم افتاد يه كيك خريدم براشون

دندون شيري اش به يه مو بند بود ولي اجازه نميداد دست بهش بزنم. دندوناي دايمي اش هم از عقب رشد كرده بود. علايم ٦ سالگي پسرم ظاهر شد. تو عکس مهسا خیلی خوابش میومد و حمله کرده بود تو کیک و نق میزد. پارسا هم تعداد عکسها رو با انگشتش امار میگرفت تا ۱۰ تا عکس گرفتم طبق وعده بریم سر کیک. این شد که حتی یه عکس خوب هم درنیومد

هفته اول مرداد دوتا عروسي داشتيم. پسري تا تونست بازي كرد و عرق ريخت و دختري ني نييش ناناش كرد. تمام بادكنك هاي دكور عروسي رو به فنا دادن و من هم درگير نگه داشتن دختري بودم

هفته دوم مرداد رفتيم مشهد هوا ابري و بارووني بود.  من و بچه ها با هواپيما گرگان مشهد رفتيم. اولين پرواز دختري در ده ماهگي اش. پارسا ميپرسيد كي هواپيما مياد؟ كي سوار ميشيم؟ كي راه ميفتيم؟ و دهها بار تكرار كرد. تو پرواز خوشبختانه بچه ها ارووم بودن و هيچ اذيت نكردن. 

من روز اول رفتم کنگره قلب و بابا حامد بچه ها رو برد پارک ملت اب بازی کردن. البته پسری مسوولیت نگه داشتن خواهر کوچولوی خوابیده اش رو تو راه رفت و برگشت به عهده داشت و بقیه اش الله اعلم..بابایی خوب از پس فسقل ها براومد تا من برگشتم. عصر هم رفتیم حرم با اتوبوس مثل همیشه. رو فرش تو صحن امام رضا قدم های کوچولوشو برمیداشت. همینجا از اش رشته ای یاد کنم که با خودم برده بودم مشهد.

روز دوم فقط برای حضور و غیاب رفتم کنگره و بیشتر وقت به خونه تکونی گذشت.

بعد صبحانه دوتا کاهو بزرگ خریدیم و رفتیم باغ وحش. باز هم بیشتر حیوونها خواب بودن و یا پشت کرده بودن به میله ها غذا میخوردن. مثل همیشه پارس از غذا دادن به حیوونها ذوق میکرد و مهسا هم از نزدیک از قیافه اهوها میترسید. قسمت مار و سوسمار و بدون بابایی رفتیم و خدایی اش ترسناکه.

پرنیا دختر کوچولوی همبازی پارسا قدکشیده بود و کلاس اول میرفت و پسری طبق ذات پسرونه خودش خجالت کشید و عکس العملش این بود که سرش رو به نقاشی گرم کرد و تحویلش نگرفت. درحالی که به یاد یکسال قبل که کوچمولوتر بودن سراغشو میگرفت. خلاصه یه سر رفت خونه شون و اونجا هم به نقاشی گذشت. عصر پدرجون رفت دندونپزشکی و من رفتم خروج کنگره رو بزنم.. مهسا بیقراری میکرد و مادرجون تو حیاط و کوچه سرش رو گرم کرد تا من برسم. شب ها بعد شام پارسا و باباش میرفتن پیاده روی و گاهی تو کوهسنگی و وقتی برمیگشتن تو اپارات باب اسفنجی نگاه میکردن. خلاصه همه میخوابیدیم و پارسا سرش گرم بود به کارتون بعد ورزش.

روز سوم قرار شد برم خونه دوستم که یه پسر همسن و سال پارسا داره. خلاصه مهمونی اینکه دوستم بشقاب و میوه و کیک و خوراکی میذاشت جلومون و مهسا میخواست برداره و من خوراکی ها رو برمیگردوندم تو اشپزخونه. پارسا هم با اسباب بازیها سرگرم بود و جز چند دقیقه اخر تکی بازی میکرد. جالب بود دوستم میگفت مدرسه ای که پسرش رو ثبت نام کردن ترجیح میده مادر دانش اموزها خانه دار باشن و یکی دو تا بچه دیگه هم داشته باشن وگرنه به سختی ثبت نام میکنن.

دوستم پاش گرفت به لیوان شیرموزی که پارسا رو فرش گذاشته بود و ریخت. مهسا هم با یه تیکه سیب تو گلوش عق زد و سیب و شیرموزی که با اشتها خورده بود رو بالا اورد رو سرامیک.

اخه زن تنها با دو تا بچه اینقدری میره خونه دوستش چیکار کنه؟؟؟؟؟

صبح روز چهارم هم برگشتیم و مثل دفعه قبل مهسا نذاشت من یکساعت هم رانندگی کنم.

امروز روز دختره . من اولین سالی هست که دختر نازی دارم که این روز رو بهش تبریک بگم. جس شعر و شاعری ام خاموش شده و دوباره درگیر درس و مشق شدم. چند روز پیش گوشواره های جدید براش گرفتم بس که اون قبلی ها باعث تداوم التهاب گوشش شده بود.

اون گوشواره ها رو به بهانه روز دختر تقدیمت میکنم عزیزکم.نگاه میکنی به دست من و داداشت  که بای بای میکنی و هر دو دستت رو تکون میدی. بعد دقت میکنی و فقط یک مشتت رو تکون میدی. دوباره نگاه میکنی به دستم و اینبار انگشتات رو هم باز میکنی تا برای اولین بار بای بای کنی. میری توی ماشین شارژی داداشت. میری توی کشوی میز تلویزیون و امروز رفتی بالای مبل نشستی. بی هوا و نترس و همش در خطر سقوط.

امروز روز دختر یه کم از پیتزا خونگی خوردی و بعد با داداشت با اشتها اب طالبی زدین به بدن. باز پارسا اصرار داشت جشن بگیریم.از این جشن های مدل خودش که پتو پهن میکنه رو زمین و مبل و چند تا کاغذ و نوشته میچسبونه به دیوارا و هرچی خوراکی قاطی پاتی و اب و ... هست میاره رو میز یا سفره...مهسا جون داداشی با این سن کمش خیلی مواظبته و هواتو داره تا نیفتی و اشغال پاشغال دهنت نکنی و ...

دختری تا صبح نق میزنه دو بار شیر و ده بار پستونک میخواد. خلاصه بیخوابمون میکنه. اگه انکال باشم و دو تا پشه تو پشه بند اومده باشن که دیگه جغد واقعی میشم.

فعلا هم بریم سر این جزوه های ورژن جدید نصفه شبی . تا خدا چه خواهد...

 

موضوع :

چهارشنبه 13 مرداد 1395 |

تیر۹۵ ابری افتابی

دختر كوچولوم داره دندون هاي بالا درمياره. يه كم بيقراره و بزاقش اويزونه. با اينكه يه خط سفيد كوچولو اون بالا لثه رو پاره كرده ولي با مالش دندونهاش صداي قرچ قرچ درمياره مغزم خط خطي ميشه.(۳ تا دندون بالا اواخر مرداد تا اواسط تیر بیرون اومد) فسقلي ميخواد خودش غذا بخوره و بعد از له كردن و پخش كردن غذا روي ميز روروكش ميذاره تو دهنش. اگه پشت ستون يا صندلي باشه ما رو به بازي ميگيره و از دو طرف تالي بازي ميكنه. الان ٩ ماه و ده روزشه ماما ميگه. البته بيشتر اوقات هدفمند نيست. دندون های پایین دایمی پسر هم کامل رشد کرده ولی هنوز دو تا لق قبلی نیفتاده. بهش میگم دندونات دو صف واستادن نون بخرن..میخنده..

سومين روز ماه رمضون درحالي كه هوا گرم بود و پارسا هي گشنمه و تشنمه ميگفت رفتيم مطب دكتر طبقه پايين مطب قبلي خودم به سي هزارتومن گوش دختر رو سوراخ كرديم. پرستارش بغلش كرده بود خودش زرد كرده بود از ترس و منم سر فسقل رو نگه داشتم. سوراخ اول گريه كرد و تو همون گريه گوش دوم هم سوراخ شد. بغلش كردم بلافاصله ساكت شد و تمام.

سه هفته گذشت يه كم ترشح و قرمزي داشت ولي خيلي اذيت نكرد. نه الكل و شستشويي كردم و نه چرخوندم و تازه فرداش حموم هم بردم و سه هفته بعد يه گوشواره كوچولو گل لاله كه وسطش نگين داره براش خريدم و گذاشتم تو گوشش خودم كيف ميكنم نگاش ميكنم. همون چيزي بود كه ميخواستم و اصلا حلقه اي دوست ندارم. 

پارسا جور هم اولين بار هست كه موهاشو فشن اصلاح كرد و سشوار و ژل زد. ديگه سلموني اش سوسول بود ديگه. سرعتش هنوز تو اسكيت بالا نرفتهبراي همين اخر كلاس اغلب اون گرگ ميشه. خودش ذوق ميكنن و ميره دنبال بچه ها ولي من غصه ام ميگيره. البته هميشه همينه. وقتي استپ دادن بلد نبود و وقتي كه يك پا ميزد خودم باهاش كار كردم. گرچه مغروره و يا بازيگوش كه خوب به حرفم گوش نميده. 

اخرين جمعه ماه رمضون رفتيم گرگان. من و پارسا و مهسا و كالسكه اش. دور ميدان شهرداري و يا به قول پسر سواددارم ميدان شهدا پرچم ايران گرفتيم و با جمعيت راهپيمايي كرديم. مهسا ارروم بود و با بادكنك سرگرم بود. پسر هم جلوتر از من تشويقم ميكرد ادامه بديم. برگشتني براشون بستني خريدم و اين هم يكي از وظايف من كه انجام شد. عكسها رو هم كه بابام رسانه اي كرد و عكس بچه ها رو يكي از دوستام شب برا خودم فرستاد😆

موقع خواب پسری میگه مامان کاس پین چیه؟  کاسپین اسم دریای خزر

کود چیه؟ به خاک میزنن تا قوی شه

گلستان چیه؟ جایی که گل زیاده..برا چی میپرسی پارسا جون؟

میگه اونجا رو دیوار تو خیابون نوشته بود کاسپین کود گلستانتعجب

.............................................................................................

عید فطر همسرم اخر هفته اومد . هوا مطبوع وابری بود وسط تابستونی. راه افتادیم سمت شمال طرف خانواده هامون. برای ناهار خونه مادربزرگ من مثل هرسال فسنجون. مخصوصا که همین روزها عروسی عمه کوچیکه ام هم هست. پارسا طبق معمول مشغول بازی با پسرعمه ام بود وسراغی از من نمیگرفت و اما مهسا کوچولو که اولین عیدفطر فسقل خان من بود.

بعداز ظهر و فردای اون روز خونه پدرشوهرم بودیم. یه یر رفتیم دریا کنار. چند روز همه جا شلوغ بود. بزنم به تخته گوش شیطون کر دخملم بچه اروومی و اهل لجبازی نیست. البته وقتی موبایلم رو بهش ندم اون روی خودش رو نشون میده. دخملی با اشتها نون قندی میخورد و پسر هم تو دریا مشغول اب تنی و افتاب سوختگی بود.

یه کم کنار ساحل شلوغ نشستیم و رفتیم خونه وحسابی همه مون خوابیدیم. عصر همسرم با پرواز ساری رفت مشهد ومنم اومدم خونه پدری.

فسقلی ها جمع شده بودن و خاله و دایی سرگرمشون میکردن. مثلا خاله اتنا کتاب میخوند براشون

و دایی وحید با فرفره سرگرمشون میکرد. موقع نماز ظهر هم پارسا وپسرعمه اش کاری کردن که نمیدونم نمازمون اخرش نماز شد یانه. محمدمهدی مهر پارسا رو جابجا میکرد وپارسا مثلا برای اینکه نمازش رو نشکونه با اخم فریاد میزد الله اکبر و مرتب این صحنه تکرار میشد.

امروز ۲۸ تیر مهسا داره تلاش میکنه تاتی کنه ولی میترسه و با یه نصفه قدم میشینه. چون خودشو مینداخت تو گهواره اش اونو جمع کردم. عاشق هر گونه سبد فوری میره داخلش میشینه.در گیرودار موندن ورفتن به شهر مجاور و دهها اما واگر روزها میگذره. چند روز قبل بچه ها رو بردم جنگل. وسط تیرماه یه باروونی اومد و یه خنکی شد عجیییبب. یه کم میوه وخوراکی هم بردیم و کنار رودخونه نشستیم. پارسا با برگهایی که تو اب مینداخت مسابقه میداد ومنم براش قایق کاغذی درست کردم. ولی شدت اب زیاد بود وقایق غرق شده تو اب رفت و البته پسری برنده شد.

امشب هم بعد از دور زدن برای اجاره خونه و ناامیدی و گشتن برای لباس مهمونی برای عروسی و ناموفقی کسل وخسته بودم تا عصر که پارسا تو شبکه کودک برنامه اشپزی دید و اصرار که بریم خرید و املت سبزیجات درست کنیم.رفتیم خرید و بعد طلاسازی که یارو گفت انگشتری که موقع خواب زیر فرش گذاشتم تا مهسا نگیره و یادم رفت بردارم و تو رفت وامد کج وکوله شد درست بشو نیست.

بعد به یمن این خرابکاری رفتیم بستنی فالوده زدیم و پارسا حسابی تو پارک بازی کرد وعرق ریخت. یه دست نون و مهسا و یه دست میوه و سبزی سمت خونه رفتم گه نیلون شلیل ها پاره شد. پارسا دویده بود سمت خونه ومن تو تاریکی پارکینگ خم شده بودم شلیل ها رو جمع میکردم. مهسا هم که تو اون یکی دستم خمیده شده بود قرص نون رو گاز میزدخسته یه وضعی...ساعت ۱۰ شب یه حموم گرم برا بچه ها و نشستن پای کامپیوتر...

پسرم شب ها میگه نمیخوام بخوابم چون میترسم خواب بد ببینم و به منم میگه فقط چشمات رو ببند و نخواب. هنوز از اتصالی و جرقه های گهگاهی لامپ اشپزخونه میترسه. یه شب خواب دید که به خیابون بن بست رسیده واسراییلی ها دنبالش میکنن.نصفه شب با ترس بیدار شد و نیم ساعتی نخوابید. فکر میکنم اشتباه کردم که تو جمع چند بار خوابش رو تعریف کردم و گفتم به خاطر نوع کارتون وبازیهاست. برای همین اخر شب ها برنامه کودک نمیبینه وسعی میکنه با نقاشی و بازی بیدار بمونه وبالش رو میاره میچسبونه به بالش من.مثلا اینجا یک نصفه شب داره تمرین کتابی رو که خیلی جالب و متنوع هست رو حل میکنه. البته هنوز جمع و تفریق بلد نیست و از این صفحات و بیشتر صفخات رنگ امیزی رد میشه

 

براش یه قصه تعریف کردم راجع لامپی که روزها با خوشحالی بچه ها رو نگاه میکرد و شبها وقتی خاموش میشد دلش برای بچه ها تنگ میشد و هی تلاش میکرد روشن شه و دوستاش رو ببینه جرقه میزد  ولی روشن نمیشد.اون عاشق پسرک بود ولی پسرک سرش رو برمیگردوند و دوست نداشت نگاهش کنه.......

پارسا میخندید و میگفت میدونم قصه لامپ اشپزخونه ماست...

ظهر که تاسیسات ومسوولشون اومده بودن تا فن وکولر وسقف سوراخ رو چک کنن یارو به پارسا میگه چه نقاشی قشنگی رو در یخچال هست.برای من هم بکش. پسری هم یه نقاشی از دلفین های یکه روی اب کنار ساحل میپرن کشید ورنگ کرد و منتظر نشست...

 

موضوع :

دوشنبه 14 تير 1395 |

مهسا ساداتم ۹ ماهه شد (اتلیه خانگی ۵)

دختر کوچولوم مراحل رشد و شناخت رو سریع پشت سر میذاره. بدون تکیه گاه میایسته و دست میزنه. مرتب دنبال برادرش چهار دست و پا روون هست. میدونه وقتی کنار میزم خوراکی در راهه و وقتی کنار چوب رختی وامیستم بیرون رفتن درکاره.

م م م و ب ب ب میگه و از امشب سعی میکنه دو انگشتی تکه های غذا رو برداره و خودش بخوره. حتی مشاهده شده در راستای رسیدن به این استقلال تکه های غذایی که به دهنش میذارم بلافاصله از دهنش درمیاره ومجددا با خوشحالی به دهنش میذاره. خودشو برای من وبرادرش لوس میکنه. میاد روی شکمم دراز میکشه ولپش رو میذاره روی صورتم ودوست داره زیرگوشش زمزمه کنم. و گاهی همینطور میخوابه. البته اغلب صورتم با اب دهنش شستشو داده میشه. دندون بالایی اش بعد۴ ماه که دندون درنیاورد داره درمیاد و شب ها مخصوصا بیقراری میکنه.سیر وزنش بهتر شده و البته مهم تر از وزن سلامتی هست که دعا میکنم هیچ بچه ای گرفتار مریضی و بیمارستان نشه.

لباس خالخالی که تو عکس تنش کرده پدربزرگش براش سوغات اورده.

 

امروز عصر رفتیم محوطه و چند تا عکس با پیشی کوچولوهامون گرفتیم. پسر که مخالف عکس گرفتن هر حرکتی میکنه که عکس خوب در نمیاد و من در حال جلب توجه دختر و خندوندنش باید هی بگم پسر شما به دوربین فقط نگاه کنمتفکر

دختر در حال برداشتن ات و اشغال جهت مزه کردن

گلدون من در عرض یک دقیقه به فنا رفت و حتی برگی چند در حال جویده شدن دیده شده

کلا اینجانب به این روش فرزندان دلبندم رو ضد باکتری و گرگ بیابون دیده مینماییم

 

موضوع :

يکشنبه 6 تير 1395 |

اندر احوالات پسرک در آستانه ۶ سالگی

پارسا میگه : مامان من اژدهام باز شد ( اشتها)

ولی از وقتی ورزش میکنه یه کم از سیر صعودی چاقی اش کم شد. تو پارک گرگان یه قسمت هست برای اموزش اسکیت و  چاپیدن مردم. با تایید پارسا ثبت نامش کردم.

جلسه اول به میله ها گرفتن و پا زدن و پسری فقط پا زد و گریه کرد. خب بچه ها یکساعت با اون کفش عاریه که پاشو میزد واسته خسته میشه دیگه.

جلسه دوم براش کفش خریدم که خوشحال و خندون کلاس تموم شد. کلاس که چه عرض کنم. یه گردان بچه هرکدوم تو یه مرحله اموزش فقط دور میزدن و اصلا اموزشی در کار نبود. باید به مربی و کمک مربی تشر میرفتی تا یه کم توجه کنن. در واقع کلاس والدین بود تا یاد بگیرن و نکته ها رو تو تمریتن خونه پیاده کنن.

کلاس به ۸۰ تومن و کفش و مخلفات به ۳۸۰ تومن

جلسه سوم که یه کم شیب دار و تمرین استپ بود و اتفاقا با باباش رفته بودیم چند باری افتاد و باز گریه و اشک که بریم خونه و دیگه کلاس نمیام. القصه تو محوطه بیمارستان گشتیم یه شیب پیدا کردیم وهی تمرین وتمرین که ترسش ریخت و استاد استپ شد

از جلسه بعد ماه رمضون بود و۷ تا ۸ کلاس میبردم تا برگردم اذان میشد.

نکته بعدی یک پا رفتن پارسا بود که خودم کشتم با تشویق و تهدید و داد وجایزه بالاخره یاد گرفت دوپا اسکیت بزنه.

همه اینها رو داشته باشین تا همراهی بچه ۸ ماهه ای که یا  گرسنه اس یا خوابش میاد یا میخواد از کالسکه بیاد بیرون یا کلاه بجه ها رو تو استراحت از سرشون دربیاره با یه کالسکه گنده و بند و بساط و...

از وسط ماه رمضون دیگه انرژی ته کشید و به پارک نزدیک خونه و محوطه بیمارستان بسنده کردم. خصوصا یه پشه های وحشی خون اشام با حمله دسته جمعی تو محوطه پیدا شده که باعث متواری شدن ما سه تا از حیاط میشه. گفتنی ست دو یا سه تا از پشه های کماندو تا نزدیکی درب منزل همراهی مون میکنن. بعد هم خارش و کهیر وحموم و...

 

ماجرای مدرسه ثبت نام کردن هم این بود که بعد از کلی جستجو و پرس و جو یه مدرسه پیدا کردم با دو تا کلاس امادگی نزدیک جایی که شاید بریم اونجا خونه بگیریم.

اول مراحل ثبت نام و پول دادن واینکه خودم کلاس بچه رو انتخاب کردم. از روی کارهای کلاسی که تو سایت مدرسه دیده بودم. بعد رفتیم مصاحبه بچه با مدیر که فک کنم برای تست نرمال یا لب مرزی بودن بچه ها بود.

چند تا سوال ساده از رنگ های روی لباسش پرسید که به علت شدت اسونی با بالا انداختن شونه هاش جواب داد. بعد هم اینکه گوش چیکار میکنه و دهن چیکار میکنه.

اینکه عضو دوتایی روی صورتت چیه که همه رو سریع جواب داد

گفتم من میخواستم بچه رو کلاس اول ثبت نام کنم. این سوالات که چیزی نیست.

بعد پرسید دست راست رو بذار روی پای چپو اینکه ۵ تا گنجشک رو درخت بودن دو تا پرواز کردن چند تا مونده؟

خلاصه جواب داد و اون یه کم کار کردن و کتاب خریدن های من تو این مرحله جواب داد

ولی ته دلم راضی نیستم. بچه باید ورزش کنه وهنر یاد بگیره و بازی. درس و مشق و نمره خوب و رتبه اوردن تو امتحانات کمتر به درد اینده اش میخوره. شادی تو کودکی و نوجوانی تضمین کننده سلامت جسم و  روح برای بقیه عمر هست. شدیدا معتقدم به این.

مهدکودکش هم تموم شد. یه عکس یادگاری بهشون دادن که پارسا رفته پشت بجه ها و اصلا معلوم نیست.خودش دوست داره میگه میخوام دوباره برم مهد کودکم. و موقع ثبت نام مدرسه میپرسه اینجا بلد نباشی که ادم رو نمیزنن؟؟؟!!ا(ین هم از اموزه های کسی که بهش گفت باید درس بخونی و فقط درس .تو مدرسه تنبیه میکنن)

این همچند تا  از نقاشی های دفتر مهد کودکش

 

 

پسرم برای خودش برنامه ریزی روزانه داره:

ترجمه میکنم : صبح- صبحانه- نقاشی- ناهار- غروب- کار- اسکیت- شب

توضیح اینکه یکی از تلویزیون هایی که نوشته سی دی هست

و در قسمت بازی اینجانب هم به عنوان همبازی در برنامه هستم

 

این نوشته رو هم یادگاری براش گذاشتم که بدونه هنوز نوشتن یاد نگرفته واسه من چپکی مینویسه : شتر گاو هستتعجب

موضوع :

شنبه 5 تير 1395 |

ماه رمضونی تو ییلاق

چهارشنبه كه تصميم گرفتم بچه ها رو ببرم سمت شمال خودمون ماه رمضوني بود با روزه بي سحر و مريضي كه تا خود ٦ عصر درگيرش شدم. جمع كردن وسايل و حموم بچه ها جاي خود. فسقل تو راه تا تونست نق نق كرد. تو صندلي بچه بند نميشه و ميخواد بلند شه يا بياد بغل من حين رانندگي فرمون رو متبرك كنه. باز خوبه داداشش هست و تا ميتونه سرگرمش ميكنه و مراقب تا نيفته

نزديك افطار رسيديم قايمشهر. طلوع و مامانش هم بودن. بعد افطار پارسا خوشحال بود چون كلي دور پاركينگ گرگ بازي و بدو بدو كرديم. فرداش مامان ته چين درست كرد و راه افتاديم ييلاق سوادكوه كه دايي وحيد برا تبليغ ماه رمضون رفته اونجا. يه سوييت با منظره بسيار عالي و بچه ها همه ارروم و حرف گوش كن. هوا خنك و عالي و اب تميز و سرد.

با دايي وحيد و بچه ها رفتيم جنگل بكر يه چشمه با اب تگري. نزديك يه غار كه به روايتي يه عروس داماد توش سنگ شده بودن. افطاري تو حسينيه دعوت عمومي بود و چه ابگوشتي دادن. 

پسرها بين مردونه و زنونه در رفت و امد بودن و مهسا هم تخت خوابيده بود. 

تمام مسيرها شب دار بود و بدن اماده ميخواست برا رفت و امد عادي تو كوچه ها. شب پارسا از خستگي بيقراري ميكرد و تو خواب حرف ميزد تا اينكه يه پتو انداختم روش خوابيد تا صبح. 

سحري هم ته چين خورديم و خوابيديم. صبح زود با مامان و خاله فاطمه رفتيم تپه سر. بچه چسبيده به من و دهن روزه و شيب هاي تيز ولي هوا خنك و منظره عالي و اشتياق پسري.....

اذان ظهر نشده برگشتيم  خونه. از روز قبل كه پدرجون رفته بود رو درخت الوقطره طلا ساق پاش ورم كرده بود و درد كيكرد و هي اب گرم و ماساژ و مسكن. رفتيم ييلاق و برگشتيم با همون پا و نشون به اون نشون كه بعدش ارتوپد پاشو اتل گرفت و MRI نوشت براش

شب اخر مسافرت سه روزه مون رفتيم خونه پدربزرگ پدري. هرچي مهسا سرحال و خندون بود پارسا بداخلاق و نق نقو. چون بدخواب بود. با عموش بازي ميكرد و خنده بعد صدمه ميديد و گريون ميومد پيش من.

خلاصه بعد افطار نخود نخود هرکه رود خانه خود.پارسا همون اول تو ماشین خوابش برد. یه کم الو قطره طلا از خواهرم گرفتیم. مهسا هم تو ساری نق زد که زدم کنار نصفه شبی شیر خشک دادم خوابید تا خونه.

بالای تپه محل چرای دام ها با منظره عالی و باد خنک. چه شیب به غلط کردن افتادنی داشت ولی با دهن روزه و فسقل نق نقو

روی تپه های کنار جاده از مسیر تیغ تیغی...مهسا هم حتما باید میفتاد تو عکسخندونک

مسیر غار عروس و داماد که یه چشمه با اب تگری یخخخ داشت. بچه ها رو برای اینکه ساکت باشن از جک و جونور ترسوندیم. دو قدم میرفتن و میپرسیدن گرگ نیییست؟ خرس نییست؟ پارسا و پسردایی اش

خدا رو شکری بچه ها اینبار با هم بساز بودن.مخصوصا شب تو مسجد که برای افطاری دعوت بودیم

موضوع :

شنبه 29 خرداد 1395 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد