بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
پارسا،گل پسر ما

پارسا،گل پسر ما
هدیه خوب خدا
قالب وبلاگ
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
یادگاری های انگشت شمار من و پسرم.
[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 17:35 ] [ مامانی ] [ ]

پسر مامانی یاد گرفتی دور خودت بچرخی و بعد از سرگیجه اش کلی ذوق کنی.

وقتی خاله اتنا مرتب پرده رو کنار میزد نور خورشید میخورد تو چشمات...شب  باز هم خواستی پرده رو کنار بزنه که یهو متعجب گفتی: نیییییست.....اووووووو؟

غذاتو که خوردی گفتی: اب.... خواستم برات اب بریزم که اصلاحش کردی: اب..ت (ماست!!)

سرگرمی های ١٩ ماهگیت:

 ١)پازل هات  ٢) سی دی هات  ٣) خط خطی کردن   ٤) کتاب  ٥) میان وعده هم هاپ هاپ و لوگو و تراکتور بازی

 چند جور بازی با پازل هات بلدی که یکیش ریختن و دوباره جمع کردنشه که فقط یکی یکی تصاویر رو نگاه میکنی در خالی که میگی هنن...هاپ...یا به به... اونها رو میریزی تو سبدش.

وقتی هم که ردیفشون میکنی با احتیاط بلند میشی و رو هم دیگه تو سبد میچینی شون.

 

 

 

از وقتی مفاهیم قطعات سی دی رو برات توضیح دادم بیشتر نگاهشون میکنی و درست رو هم خوب پس میدی پسر گلم....

 

البته رو صندلی بادی ات زیاد نمیشینی و علاقه ای نشون ندادی و من هم جمعش کردم تا یه کم بزرگتر شی

قربون پسر برج ساز خودم برم.

 

قبل از خواب ٣-٤ تا از کتاب هات رو میاری و ورق میزنی و عکساشو نگاه میکنی و من مدارهای پر جنب و جوش و تر و تازه مغزت رو میبینم که مدام در حال پیشرفت و یادگیری هستن. قربون حرکات چشمات برم که رو تصاویر کتاب دور میزنن....

و اما امشب 27 اردیبهشت 91: تازه پرستارت رو عوض کردم و شبها هنوز نمیاد و خاله اتنا پیشمون هست. من هم هی میرم بیمارستان و برمیگردم. امشب کلی بازی کردی و به جای ساعت 9 ساعت 12 شب خوابیدی. اخه ساعت 10 که میرفتم بیمارستان برای 2 تا مریض تو و خاله جون هم با من اومدین و تو از پله های ورودی بخش دنبال یه پسربچه جیغ زنان بازی میکردی که بارون گرفت و اروم کنار پسرک رو سکو نشستی تا من کارم تموم شد. خونه که برگشتیم بابایی از سر کار اومد و از بیدار بودنت تعجب کرد. بعد از شامی که از بازیگوشی تو نفهمیدم چی خوردم من وبابایی طرفها رو بردیم تو اشپزخونه که دیدیم جنابعالی خیلی جدی سفره پارچه ای رو جمع کردی ( مچاله کردی) و اومدی گذاشتی(چپوندی) تو کشویی که جاش بود!!

[ پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 ] [ 20:35 ] [ مامانی ] [ ]

الان دارم از تو اطاقم تو بیمارستان مینویسم.

یه پرستار جدید پیدا کردم. ولی تا با پارسا اشنا بشه خواهرم اتنا جون اومده پیشمون.

١٠ دقیقه پیش که زنگ زدن مریض بدحال داریم یواشکی از خونه جیم شدم.

الان اتنا زنگ زده میگه پارسا چند بار تو اتاق ها رو سرکشی میکنه و میگه نیست ...نیست و بعد میره پشت در ورودی گریه میکنه و دوباره اتاق ها و...

دلم داره گریه میکنه برا پسرم که وقتی کنارشم برای از دست ندادنم محکم میچسبه بهم.

حالا من حرف دلم رو قبول کنم یا....

 

پرسش

مامانی
ارسال پرسش : 1391/2/18 - 22:18
کار و درامد مادر یا فقط بچه؟
اطلاعات بیشتر : کدوم یک از مادرهای عزیز شاغل هستن؟ بچه ها صبح ها با نشاط تر هستن وما نصف و یا بیشتر روز اونها رو از وجود خودمون محروم میکنیم. شما هم مثل من دایم در عذاب وجدان هستین؟اخه کسب درامد و یا کار اینقدر مهمه که چند ساعت عزیزترین کسمون رو رها کنیم؟ از طرفی سالها تلاشمون چی میشه. من واقعا ناراحتم و نمیدونم چه حسی داشته باشم
 | آخرین پاسخ : 1391/2/23 - 17:00

 


maman
ارسال پاسخ : 1391/2/25 - 15:21 |
  سلام .من هم با تمام وابستگی هکه به دخترم داشتم سرکار اومدم و دخترم رو پیش خواهرم گذاشتم ولی معتقدم با سرکار رفتن مامام بچه از رفاه بیشتری برخوردار می شود و سعی می کنم تو لحظاتی که پیشش هستم نبودنم را جبران کنم.برای سلامتی و سربلندی همه نی نی ها صلوات.

پریا
ارسال پاسخ : 1391/2/25 - 9:23 |
  سلام. درد مشترکی است اين کار و نی نی. من ضمن اینکه خیلی موافقم که مادر بايد بالای سر بچه اش باشه و خودش بهترین مراقبت رو از او انجام میده ولی با شناختی که از خودم دارم، برای من که سالهاست کار می کنم سخته که توی خونه بنشینم. چون همه اش به بیکاری فکر می کنم و اعصابم به هم میریزه در نتیجه کمتر میتونم به او برسم. کما اینکه وقتی با پسرم میریم خونه تمام وقتم رو براش میذارم به حدی که خسته میشم. نمی دونم کافی هست یا نه ولی نهایت سعی ام رو میکنم. دوست هم ندارم بچه ام زیادی به من وابسته بشه. یکی از همکارام که نی نی دومش همسن پسر منه خودشو نیمه وقت کرده ولی باز دوتاشونو میذاره مهد (البته نیاز مالی نداره...) بعد خودش روزهای off رو میره ورزش و یوگا و شنا. حسابی خوش میگذرونه. مثل خیلی از مادرهایی که توی خونه کنار بچه هاشون هستند هم استرس و اضطراب نداره. خیلی هم مادر دلسوز، با سلیقه و بامحبتی برای بجه هاشه. یعنی آدم بیخیالی هم نیست، فقط به خواسته های خودش هم به عنوان یک مادر ، اهمیت میدهد. و البته یه مادر شاد و سرحاله.


پاسخ

مادر
ارسال پاسخ : 1391/2/23 - 17:00
به نظر من اگه شغل مادر جوری باشه که دیگران هم بتونن انجامش بدن منطقیه که کارشو ول کنه و تو خونه بچه داری کنه چون مطمئنا وظیفه مادریشو هیچ کس نمیتونه مثل خودش انجام بده.اما خوب این حرفه...واقعیت اینه که این دوره زمونه زنها هم باید مستقل باشن و کار کنن واین هم خیلی مهمه.

مامان زیبا
ارسال پاسخ : 1391/2/22 - 12:27
من وقتی تصمیم به بارداری گرفتم کار رو کنار گذاشتم تا کمی به خودم برسم با اینکه موقعیت کاری فوق العاده ای داشتم ولی اصلا پشیمون نیستم چون این فداکاری رو واسه فرزندم کردم که برام خیلی مهمه و به علاوه پسر من از لحاظ خلاقیت و سلامت جسمانی خیلییییییییییی خدا رو شکر بهتر از بچه های همکارای من هست که هنوز کارشون رو حفظ کردند.حالا هم که پسرم حدود یک سالشه با وجود اصرار و التماس فراوان کارفرمام هنوز تصمیم دارم تا 3-4 سالگیش سرکار نرم چون خدا رو شکر از لحاظ مالی مشکلی نداریم و نیازی به درامد من نیست و هنوز هم پارسا جوونم واسم مهمتر از خودمه

فاطمه حسنا پوردیان
ارسال پاسخ : 1391/2/21 - 16:24
سلام. با اینکه دخترم یک سالش هم گذشت من هم هنوز سر در گمم. گاهی عذاب وجدان دارم و گاهی فکر می کنم کیفیت مهم تره. واقعاً احساس می کنم ما خانم های شاغل اول در حق خودمون ظلم میشه، بعد بچه و همسرمون. اما واقعاً به کارم علاقه دارم و نمی تونم رهاش کنم. منم احساس می کنم اگه خونه بمونم از کیفیت زندگی و محبتم کم میشه. اما واقعاً دائم در تلاطم هستم. خدا خودش به همه ما کمک کنه ...

مامان عادله
ارسال پاسخ : 1391/2/21 - 10:34
سلام من باردارم و تا الان که 7 ماهمه هنوز سرکارمفاز الان اعصابم خورده که بعدا چیکار کنم آخه به کارم و پول علاقه دارم اما بچمم برام عزیزه نمیخام پشیمون بشم، من فکر می کنم باید تعادلو برقرار کرد،تامیتونی از مرخصی استفاده کن

مامان یاس
ارسال پاسخ : 1391/2/21 - 8:50
سلام مامانی.من هم مثل شما شاغل هستم،البته هنوز شش ماه مرخصی زایمان تموم نشده. اما من فکر میکنم اگه شما تو زندگی احساس رضایت بیشتری داشته باشی خیلی خیلی بهتر میتونی وظایف مادری رو نسبت به نی نی تون انجام بدی. کار ما ثمره یک عمر تلاش و تحصیل و زحمت ماست و ما نمیتونیم اون رو نادیده بگیریم . همچنین ما زنان شاغل چون استقلال مالی و موقعیت اجتماعی خاصی رو تجربه کردیم از دست دادن کار موجب نوعی احساس عدم رضایت در وجودمون میشه و همین حس شاید روی کیفیت انجام وظایف مادری تاثیر منفی بذاره. مادر قوی اونه که بتونه بین مادری و نقش اجتماعیش هماهنگی ایجاد کنه وهر دو رو به نحو عالی مدیریت کنه وگرنه از زیر بار یکی شونه خالی کردن به بهانه انجام وظایف مادری نشانه عدم توانایی در مدیریت مساله س. موفق باشی.

مامانی سمیه
ارسال پاسخ : 1391/2/20 - 16:41
سلام عزیزم من هم مثل شما شاغلم من چهارسال نی نی دار نشدم فقط با استرس اینکه بچم بدنیابیاد باید چه کار کنم کجا بگذارم تکلیف کارم چی می شه . بعد به این نتیجه رسیدم که باید با این قضیه کنار بیام . وقتی باردار شدم و 6 ماه مرخصی زایمان را هم گذراندم با کلی استرس و نگرانی بعد آن بالاخره تصمیم گرفتم که رادمهری رو پیش مادربزرگش بگذارم چون فکر کردم از مهد بهتره حداقل از نظر عاطفی تامینه . ولی من اعتقاد دارم که درسته ما کمتر وقت برای بچه هامون می گذاریم ولی کیفیت زندگی ما مادرهای شاغل بهتراز مادرهای خانه داره . البته این قضیه برای اکثر مادرها صدق میکنه . من دو تا از دوستانم همزمان باهم باردار شدیم و اون دونفرخانه دارند ولی کارهایی که من در فرصت کمم برای رادمهر می کنم با اونا یکی البته برای اونا با کلافگی . چون ما از فرزندانمون دوریم لحظه ای که بهشون می رسیم به خاطر اون عذاب وجدان وقت بیشتری براشون می گذاریم .نگران نباش بچه های مادران شاغل مستقل تر هستند .و این استقلال بعدها در جامعه کمکشون میکنه . مطمئن باش یک روزی به شما افتخار می کنه .

مامان مینا
ارسال پاسخ : 1391/2/20 - 15:13
عزیزم منم توی همین موقعیت بودم و گاهی اینقدر عذاب وجدان میگرفتم که می خواستم کار رو ول کنم .از طرفی هم به قول شما نمیشه ثمره سالها تلاش رو کنار گذاشت و الان که بچه دومم توی راه و نمیتونم کار کنم خیلی ناراحتم ولی گاهی فکر که میکنم میبینم .منم حقی دارم و نیاز دارم به خواسته هام برسم..

پروانه
ارسال پاسخ : 1391/2/20 - 12:33
من هم همین وضعیت رو دارم وخیلی برام سخته چند بار هم تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم ولی وقتی احساس رو میذارم کنار میبینم تو وضعیت الان جامعه به خاطر خود ایدا هم که شده باید به قو دوستان به کیفیت فکر کنم ولی در عین حال هم عذاب وجدان دارم و هم اینکه با وجود اینکه یکسال شده ولی هنوز عادت نکردم و همیشه گران هستم ولی خوب خدا محافظ همه نی نی هایی که مادرشون پیششون نیست هستش

مامان
ارسال پاسخ : 1391/2/20 - 10:03
اصلا عذاب وجدان نداشته باشید . شما قبل از هر کس به گردن خودتان حق دارید . حق و حقوق خودتان را رعایت کنید به کارتان به علائقتان به تفریحتان به هر آنچه که دوست دارید اهمیت بدهید . نگران فرزندتان نباشید مطمئن باشید او اینگونه مامانی رو بیشتر ترجیح میده در عوض بقول دوستان بجای کمیت به کیفیت کار بیفزایید

مامان مریم
ارسال پاسخ : 1391/2/20 - 9:27
عزیزم بنظر من هر کس در انتخاب مختاره. من ترجیح دادم کار رو رها کنم و به دخترم برسم. هرچند شرایط مالی ایجاب میکرد که برم سر کار اما دیدم عسل مهمتره آخه نمیتونه از من جدا باشه. حتی یک ساعت. البته به قول شما همیشه حسرت میخورم که چرا از درسی که خوندم و مدرکم نمیتونم به خاطر بچه داری استفاده کنم. اما به نظر من مهم و مهم تر داریم و باید خودمون کلاهمون رو قاضی کنیم و شرایط و روحیه ی بچه رو بسنجیم. بچه ی من اگه یک ساعت نباشم همه رو کلافه میکنه اما ممکنه فرزند شما اینطوری نباشه. موفق باشی عزیزم.

مامان باران
ارسال پاسخ : 1391/2/19 - 17:50
سلام ، عزيزم اين مشكل همه مادراي كارمنده يه مطلب تو وبلاگ دارم به اسم روزاي هاي سخت شاغل بودن حتماً بخون تا بفهمي همه ما همين احساس رو تجربه كرديم و مي كنيم ، واقعاً شاغل بودن و مادر فرشته اي كه توي خونه هر لحظه منتظرته سخته ولي با شرايط روز نميشه كاريش كرد . در ضمن ما هم تلاش كرديم و درس خونديم تا بتونيم از نتيجه زحماتمون استفاده كنيم . من حداقل اين رو مطمئنم كه بچه هاي ما خيلي مستقل تر از بچه هاي ديگه تربيت ميشن. در ضمن اين فرشته هاي كوچولو يه كم كه بزرگتر شدن معني حرفاي ما ، سركار رفتن ما رو، و خيلي از مسائل ديگه رو بيشتر مي فهمن و اين قضيه رو خيلي راحتر از قبل مي كنه ، نگران نباش به خدا توكل كن و به تربيت كودكي كه بيش از همه به محبت و عشق تو نياز داره . سعي كن قوي باشي و به اين فكر كني كه فرزندت روزي به خاطر وجود مادري همچون تو به خودش مي باله موفق باشي .

یاسمن( مامی الیسا)
ارسال پاسخ : 1391/2/19 - 13:53
من هم با آنا موافق هستم.من خیلی عذاب وجدان داشتم و از کارم متنفر شده بودم. 5 ماه مامانم دخترم را نگه داشت و الان از 15 ماهگی میره مهد. دخترم به نظر می رسه که از مهد رفتن ناراحت نیست اما من خودم وقتی دخترم را صبح به زور بیدار می کنم دلم واسش خیلی می سوزه. اما به هر حال معتقدم مامان آگاه و مستقل و اجتماعی را بچه ها هم بیشتر می پسنندند. ما هم واسه کارمون و درسی که خوندیم خیلی زحمت کشیدم و نباید موقعیتمون را خراب کنیم.من احساس میکنم که بچه های ما زمانی که نوجوان هستند به بودن ما در خانه بیشتر نیاز دارند. بنابراین من تصمیم دارم که وقتی دخترم 10 ساله شد خودم را بازخرید کنم وبمونم در خانه. تا اون موقع 20 سال سابقه کار خواهم داشت.

(باباي نگين)
ارسال پاسخ : 1391/2/19 - 9:36
سلام
در صفحه سوم وبلاگ نگين يه پست تحت عنوان : (مامان ميشه نري سر كار) وجود داره اميدوارم براتون مفيد باشه .

آنا
ارسال پاسخ : 1391/2/19 - 8:30
سلام منم شرایط شمارو دارم ومتاسفانه از اول بهمن ماه تازه محل کارم به یک شهر دیگه منتقل شده وکلی افسرده شدم ووقتی با یک روانشناس خیلی خوب مشورت کردم به من گفت الان دانشمنداکشف کردن که زمان مهم نیست کیفیت مهمه اینکه شما وقتی با کودک خودتی چقدر عشق خودتو بهش انتقال بدی وچقدر به بازی ووقت گذروندن با نی نی اهمیت بدی من الان صبح 6از خونه میرم و4بعداز ظهر برمیگردم وهمه تلاشم این میشه که با کارن بازی کنم وکنارش باشم حتی وقت آشپزی اونو کنار خودم نگه میدارم وتویه قابلمه حبوبات ریختم که مثلا باهم آشپزی کنیم وبیشتر از قبل کارن تو کاراش پیشرفت میکنه چون یاد گرفتم چطور از وقت کم استفاده کنم

مامانی
ارسال پاسخ : 1391/2/19 - 7:58
چه جالب این حس بینه همه مشترکه
منم این حس رو دارم راه های مختلف امتحان کردم براش پرستار گرفتم، مهد بردم، پیش مادر بزرگ گذاشتم ولی هیچ کدوم دلمو آرم نمی کنه مثل زمانیکه خودم بالا سرشم ولی چه میشه کرد خوده من 8 ساله دارم کار می کنم و برای رسیدن به اینجایی که الان هستم خیلی زحمت کشیدم و به قولی پدرم درآمد
بعدشم حالا بر فرض که من امدم خونه نشستم می دونم که به خاطر اینکه کارمو ول کردم به خاطر بچه، بچمو مانع پیشرفتم می دونم 2- بعد که 6 سالش شد و رفت مدرسه حالا من دوباره باید بدوم دنبال کار و روز از نو و روزی از نو تازه اگه بتونی کار پیدا کنی
نمی دونم باید چه کار کرد که دلهامون یکم قرار بگیره اگه هر کدومتون راهی پیدا کردین به منم بگید مامانهای زحمت کش

مامان
ارسال پاسخ : 1391/2/19 - 7:24
منم اوايل كه مرخصي زايمانم بودهمين حالوداشتم امابالاخره بايدكاركردديگه نميشه كه همش توخونه موند.من اوايل زايمانم خيلي افسرده شده بودم اما باوركنيدازون موقع كه اومدم سركارخيلي خوب شدم .درهرحال موافق خونه نشيني وبچه داري به صورت دائم نيستم

مامان
ارسال پاسخ : 1391/2/19 - 2:48
منم موندم اول مهرکه میرم سرکار آرشو جونو چکارکنم شاید یک سال مرخصی بدون حقوق بگیرم

جواد و سپیده
ارسال پاسخ : 1391/2/18 - 23:07
به نظر من بچه.برای من خیلی ناراحت کننده هست که میرم سر کار و نمی تونم بهش برسم حداقل اون موقع آدم بره سر کار که بچه بزرگ شده باشه.من که خیلی بابت کار کردنم ناراحتم و عذاب وجدان دارم

 

 

[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 19:45 ] [ مامانی ] [ ]

پارسای من مثل مامانش خیلی توت فرنگی دوست داره . جوری که دو تا دو تا میذاره تو دهنش و به زور میجوه و به یه چشم به هم زدن ظرفش رو خالی میکنه. هر کاری هم کنم لباسش توت فرنگی ای ! میشه.

باز هم توت فرنگی میخواد پسرم. ولی بیشتر از این دل درد میشه. مجبورم سرشو به چیز دیگه ای گرم کنم. ادم یاد الیور توییست میافته

امشب موقع خواب یکی دیگه از کاربرهای کلمه" رفت"

وقتی دیدم انگشتتو کردی تو گوشت و تکونش میدی فکر کردم میخاره. طبق عادت همیشگی من هم انگشتمو گذاشتم تو گوشت که پس زدی دستمو و گفتی : رفت

از کلماتی که میگی: ماما، بابا، توپ و گاهی هم پت ، نیست ، اوووو؟ (کو؟)، به به، دد (بیرون)، هن (ماشین)، اب ،رفت ،ایش ( اشغال و جیش)، نه،هاپ و ما هم صدای اکثر حیوون های چهارپا 

گاهی سریع کلماتی رو میگی شبیه : خداحافظ , الله اکبر، اره

[ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 22:38 ] [ مامانی ] [ ]

خدابیامرز  در کل بد نبود. پرستار پارسا رو میگم. خدابیامرز هم که فقط برا مرده ها نیست! فقط همیشه یه جاش درد میکرد. یا میگفت شکمم عفونت کرده. یه بار هم گفت که تو خونه بیهوش شدم. گفتم وای پس برا پارسا خوب نیست اینجوری باشی... که سریع از حرفش برگشت: بیهوش که نههههه. بیحال بودم.

یه بار زنگ زد که تصادف کردم لگنم مو ورداشته اصلا نمیتونم تکون بخورم. بنده خدا صداش هم خیلی مریض بود.همون عصر رفتیم الماس شرق که نزدیک خونه شون تو دارغوزاباد اون حوالی بود. به همسرم گفتم بریم یه احوالی ازش بپرسیم که 10 دقیقه نشد همسرم گفت سهیلا من فلانی رو دیدم که تا منو دید جیم شد تو یه مغازه. پس اونقدر هم که میگفت درد نداشت!

من هم کم کم حساس شدم و زیاد باهاش گرم نمیگرفتم (که البته لازم هم نبود). اخه پارسا بهش عادت داشت و اون هم به بچه ام که از 4 ماهگی پیشش بود علاقه مادرانه! نشون میداد. این اخرا که پارسا اسهال بود زودتر اومدم خونه دیدم هر دو خوابن. بهش گفتم به جای اینکه بخوابی پاشو برنج بچه رو دم کن ساعت 12 ظهره. بعدش هم دیدم پوشک پارسا کثیفه که ادعا میکرد همین الان شده. در حالی که عصر اون روز بچه ام به خاطر سوختگی پاهاش جگرسوز گریه کردها. البته من چیزی از این بابت بهش نگفتم.

از دیروز صبح دیدم نیومد. من هم پارسا رو بردم مهد. امروز هم همین. اصلا هم زنگ نزدم تا مثل دفعه پیش منت بکشم که بیا. چند تا از شیفت های خصوصیمو که درامدی برام داشت بخشیدم به همکارام و چسبیدم به پارساداری و لذتش رو هم میبرم. ولی چون مهد برا این سن بچه خوب نیست دنبال یه پرستار دیگه میگردم.

از اون قبلی هم اصلا خبری ندارم. خب همین کارا رو میکنه که پشت هم تو زندگی بدبیاری میاره. تصادف، دزدی از خونه شون (که هنوز راست و دروغش رو نفهمیدم)، بدهکار شدن به خاطر ضمانت، و....

حالا نمیدونم شاید اتفاقی افتاده که بی خبر رفته. ولی اگه برگرده هم دیگه نمیخوامش. اب که یه جا بمونه میگنده.

تو مهد هم که مربی ها یواشکی بهم میگن اگه میخوایین صبح ها بیارینش مربی خصوصی نمیخواین براش (بنده خداها چندره غاز میگیرن و از یه بچه تو یه شیفت مراقبت میکنن).

ولی من سپردم تا چند روز دیگه یه پرستار جدید میگیرم.

القصه پسر گل مامانی ببین چه جوری دارم بزرگت میکنم تو این غربت و تنهایی. غمی نیست تا خدا هست.

[ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 15:16 ] [ مامانی ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 27 صفحه بعد
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

با هم بودن زیبای من و همسرم از مهر 80 اغاز شد وهدیه خدا در ماه مهربانی سال 89 به دنیا امد.
ایران رمان