پارسا،گل پسر ما

هدیه خوب خدا

گشت و گذارهاي بهمن ماه

نوزدهم بهمن زهرا كوچولوي ما بدنيا اومد و ناز عمه اش شد. تولدت مبارك خوشگل من. گوش شيطون كر هنوز ويروس هاي پدرسوخته سراغ ما نيومدن. گرچه سرفه هاي پسر و مشكل دندون مهسا بوده ولي اونجور مثل پارسال نيفتاديم هنوز. مهسا با يك جهش كلمات و جمله ها رو رديف ميكنه: گي يه نكن. زشتههههه! من گوفتم باااشه! وقتي نميخواد كاري رو انجام بده يا ميخواد تو خيابون بغلش كنيم ميگه: من سنگينم دندونش رو خودش مسواك ميزنه( دو سال و دو ماه) و اغلب اخرين نفري هست كه ميخوابه. در طول هفته به كارو بار مشغوليم و اخر هفته ها استراحت و دور دور و گاهي دوشنبه ها كه باباي بچه ها هست. يه اخر هفته رفتيم شمال اونورتر.. خونه مادربزرگه پيش پسرعمه چندماه...
30 دی 1396

يلدا ١٣٩٦

اين روزهاي مثلا اغتشاش و شلوغي خيابونا سال ٩٦ كه با مسايل اقتصادي شروع و با مسايل سياسي ادامه پيدا كرد باعث شد اينترنت و شبكه هاي اجتماعي كن فيكون بشه. گرچه قبلا هم ديد به دير اپديت ميشدم خب يكماه اخير: واااي و فغان از دندون دوسالگي مهسا كه دمار از روزگار خودش و ما دراورد. از غذا نخوردن و بيقراري و درد كشيدن تا خونريزي شديد لثه و لاغر شدن. الان ٢٧ ماهگي دوتا E پايين رو دراورد و درگير بالايي هاست. به هيچ وجه هم نميذاره معاينه اش كنم يا براحتي ليدوكايين بزنم. به باباش هم ميگه مامان ديد.. تا معاينه اش نكنه. حرف زدن هم تقريبا همه چي با زبون مخصوص خودش ميگه و جمله ميسازه. خودش شلوار و كفش ميپوشه. و دلش ميخواد پوشك به پاش باشه. خودش ميت...
30 دی 1396

روزهاي هنوز سبز آبان ماه

سلام اول از همه به پسر يا دخترم كه نميدونم چه زماني مشغول خوندن اين خاطراتي دوست دارم ️ روزها سريع ميگذرن. صبح ها ٦ بيدار ميشم. قرص تيروييدم رو ميخورم و دكمه ابجوش رو ميزنم. كتابهاي پارسا و خوراكي هاش رو اماده ميكنم. لباس هاش رو جلوي در توالت اونجايي كه لوله كشي شوفاژها زمين رو گرم كرده ميزارم و پسر رو بيدار ميكنم و با هيييس هييسسسس گفتن و دو لقمه صبحانه راهي اش ميكنم. كله من از پنجره طبقه ٦ اويزون و كله پسري از تو حياط رو به بالا. سرويس كه مياد نگاهمون به هم تموم ميشه صبح ها اينجوري ميگذره و بعد كار پشت كار رو دور تند و بي تابي من براي گذر ساعت ها و رفتن به سمت بچه هام كه تمام صبح دلتنگشونم. پارسا خوندن و نوشتن بلده و دوماهه كه دار...
18 آبان 1396

مهرماه نود و شش

پیش نمایش مطلب شما : مهرماه سال ١٣٩٦ همراه شد با ماه محرم به همين دليل تولد بچه ها رو تو شهريور گرفتم. عكسهاي خانوادگي پارسال رو چاپ و قاب گرفتم و با يه اويز دعوتنامه كادو دادم به خواهر و برادرا و البته پدربزرگ و مادربزرگا تولد شب عيد غدير بود و سفره سيدي هم برا بچه ها گذاشته بودم. تولد رو عصر تند و سريع با دختري كه خواب سير نشده بود و گريه ميكرد برگزار كرديم. مثل هميشه شبيه يك تك والد وظيفه تدارك و پذيرايي و عكاسي و جمع و جور كردن و سرگرم كردن بچه ها با من بود. و من هم خسته تر از هميشه. چند روز بعد فهميدم كه كم كاري خيلي شديد تيروييد دارم و تعجب كردم از همونقدر انرژي كه تو يكماه اخير مصرف كردم. براي بچه هام خوشحالم كه درحد توانم...
25 مهر 1396

سرگرمي روزهاي گرم

اولين دو كلمه اي كه دخترم گفت درحال اشاره به كاسه خودش كنار سفره:ماست نيست و اولين جمله سه كلمه اي وقتي براي تولد دوسالگي براش خريد ميكرديم دوتا عروسك گرفت بغلش و گفت: دوتتا ني ني هست... دخمل قشنگم دايره لغاتش زياد شده. بدون اينكه بهش ياد بديم درجواب درخواست من ميگه : باششش(باشه) و يا مسي( مرسي) ابوس ( اتوبوس) تديگ ( ته ديگ) موچچه( مورچه) پايين لباس اموم(حموم) انجير( انجير و تمام ميوه هاي گرد) يك شب گرم مردادبا گريه بيدار شد و اشاره به گوشه اتاق كرد و گفت هاپو. اومد بغلم خوابيد صبح ياد خوابش افتاد و گفت هاپو رفت از سوسك تا ببعي و گربه شديدا ميترسه و اما پسري كه قبل رفتن به مدرسه باسواد شده كتاب ميخونه و از ما هم امت...
9 شهريور 1396

شروع تابستان

در روزهای تیرماه بالای ۴۰ درجه سال ۹۶ هستیم دیگه توی سالن جلوی کولر یا دم صبح کنار تراس رو به تپه ها میخوابیم ردیف. دختری سمت چپ و پسری سمت راست. دختری تو ۲۱ ماهگی هست .یک دنیا فلفل و نمک.یک دنیا قند و عسل. کلمه ها رو به زبان خودش یاد میگیره: آگا (اقا).. صدای بعضی حیوانات ..قبلا به چیزی که نبود میگفت : رفتتتت..الان میگه :نیست! باباش کنترل تلویزیون رو ازش خواست سریع گذاشت پشت بالش مبل وگفت نیست! علاقه به کنترل و عاشق ۴ چیز: پتوش..پستونکش..خرسی اش و دمپایی اش خرسی رو میذاره رو بالش رو پاش لالایی میخونه و یه بالش هم میذاره زیر سر خودش در حال لالایی خوندن دراز میکشه. یعنی بک مادر بالفطره. با مدادشمعی داخل ماشین رو طرح انداخت وب...
15 تير 1396

و باز هم تغییر...

سلام تغییر مکان و اسباب کشی باعث شد سرم خیلی شلوغ تر از قبل بشه. خب بعد از سه سال و نیم زندگی تو سوییت کوچیک بیمارستان وقتش بود یه جای بزرگتر نقل مکان کنیم. کلاسها و مدرسه پارسا نزدیکتر و محل کار من نیم ساعتی دورتر شد. بچه ها اینجا رو دوست دارن ولی هرتغییر برای بچه ۶ ساله سخته و دلتنگی برای جایی که ۳ تا ۶ سالگی شو اونجا گذروند یه کم براش سخته. مهسا ولی خیلی زود به شرایط عادت میکنه. مخصوصا اینکه یه پرستار جدید براش گرفتم. پارسا زیاد باهاش جور نیست فقط به خاطر اینکه مثل پرستار قبلی باهاش بازی نمیکنه. البته پسری جزو قرارداد ما نیست. موقعی که ازش میخواد مراقب مهسا باشه تا به کار اشپزخونه برسه در جواب میگه تو اومدی مواظب مهسا باشی. ...
27 خرداد 1396