سيد پارساسيد پارسا، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 15 روز سن داره
مهساساداتمهساسادات، تا این لحظه: 5 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره
سید صدراسید صدرا، تا این لحظه: 1 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

پارسا،گل پسر ما

تابستان ۹۹

خلاصه کرونا پارسا: تبلت -فیلم- مارول- ماین کرفت- حیاط-  مهسا: مهدکودک یواشکی- دامن و پیراهن-  صدرا: دندان دراوردن- چسبیدن به مادر تو ربات تلگرام مینویسم و عکس میذارم ولی لود نمیشه🙁
28 مرداد 1399

عکس و روایت خرداد ۹۹

یک هفته عزای عمومی به همراه بهترین امکانات پزشکی و البته ملاقات ممنوع به دلیل چند خراش جزئی یک سانتی روی زانو🥰 سه روز تب و بی اشتهایی و بدخوابی احتمالا بخاطر دندان های مرواریدی نانازش. که از اینجا به بعد کل زندگی با مامانش غرغر کردن رو یاد گرفت. قطره ی خوش طعم استامینوفن رو با اندک غذای خورده شده بالا میاورد. تب های شبانه و بدن داغ موقع شیر خوردن نمیدونم واقعا برا دندون بود یا سیستم ایمنی اش داره خودکفا میشه! دقیقا در روزهای عید فطر که مسافرت بابل و قائمشهر رفته بودیم. آخر گریه و بداخلاقی رو از خودش به نمایش گذاشت. چقدر هم روزهای خردادی سردی بود بازی موردعلاقه ی پارسا که مرتب درباره اش حرف میزنه و یه گروه به همین نام تو ...
8 مرداد 1399

هنوز اردیبهشت- هنوز کروناویروس

روزها تند تند میدون! تار موهای سفید بیشتر! بچه ها بزرگتر فسقلی دیروز سی اردیبهشت اولین دندون اش جوونه زد و الان بیقراره برای دومی. خوب غذا نمیخوره و خوب نمیخوابه. من نزدیک ۵ ماهگی فرنی رو شروع کردم و الان که هفت ماه تمام میشه سوپ گوشت و سبزیجات میکس شده، سرلاک، خیلی کوچولو زرده،بیسکوییت مادر حل شده و فرنی بهش میدم. موز وسیب هم همینطور. فقط دو روز در اواسط ۷ ماهگی سینه خیز رفت و بعد چهار دست و پا شد. بدون تکیه گاه میشینه و بعد مدتی ولو میشه که رو نشستن اش نمیشه حساب کرد. نون بربری رو تیکه میکنه و با بزاقش خیس میده و میقورته تو شیش و نیم ماهگی در خروجی خونه رو پیدا کرد و فهمید چه کسی لباس بیرون پوشیده! پس گریه هاش هم برا ددر رفتن شروع ...
11 خرداد 1399

۹۹ آمد

خواستم تا اخرین دقایق نیمه شب سی و یکم فروردین بنویسم. ولی نشد که نشد. الان که ۱۱ دقیقه است اردیبهشت عزیزم شروع شده باید عرض کنم: سال نو مبارک ...
1 ارديبهشت 1399

به وقت کروناویروس

عجب ته سالی امسال. شروعش با سیل و ویرانی. اخرش شیوع بیماری. زمستان۱۳۹۸ بود. همه هفته ها تو خونه ایزوله بودیم. ویروسی بود به اسم کرونا. ملت گوله گوله مریض شدن. گفتن تو خونه بمونین و مدرسه ها و دانشگاهها و باشگاهها و ارایشگاهها و .... تعطیل شد. من موندم بدون پرستار بچه ها ۲۴ ساعته تو خونه. یک روز درمیون با رعایت نکات ایمنی زباله میبردیم دم‌در. یه دوباری خرید کردم. یه دوباری هم رفتیم قسمت خلوت جنگل بچه ها یه هوا بخورن. کل اسفند اینگونه بود: ساعت ۹ صبح خواب الود به فسقلی سرحال چشم گنده که غان و غون میکنه نگاه میکنم. پارسا میاد و باهاش بازی میکنه. بعد مهسا میاد اتاقم. بعد میریم صبحانه. فسقل دوباره خوابش میاد وهی تا ظهر چرت میزنه و بیدار ...
24 اسفند 1398

زمستون با سه شاخه گلم

دی ماه ۹۸ که گذشت و فرصت نوشتن نداشتم پر از حادثه بود از ترور سردار سلیمانی و بعد موشک باران پایگاه امریکا توسط ایران و بعد حادثه ی تلخ هواپیمای ایران- اوکراین باعث شد استرس پشت استرس به همه وارد بشه این ماه پارسا امتحان داشت و سخت مشغول درس بخون درس بخون گفتن بودم. تمام سوالات ممکن رو‌ تو برگه مینویسم و اون جواب میده. بهترین کار برای مرور کامل مطالب. یه گوی جادویی برقی براش هدیه گرفتم. ولی چون معلمش نامه داد که درس نگارش رو نخونده و گفته چون کلاس زبان وورزش میرم نخوندم من عصبانی شدم. از طرفی ناظم تماس گرفت که چند بار تکالیفش رو خونه جا گذاشته.....خلاصه تایم زیادی صرف اش کردم و الان احساس میکنم بهتر شده. البته با نظارت شدید من🙁. اون روز ...
20 بهمن 1398

ماه گرانی و انفلونزا و دلخوشی های من

امروز صدرا ۴۶ روزه شد. هوا پاییزی و مطبوع ولی به ندرت از خونه بیرون میرم. امسال به پاییز سال ۹۸ بعد از گرونی سه برابری بنزین که ۳۰۰۰ تومن شد و بی ثبات بودن قیمت همه چی یه موج ویروس انفلونزا اومده که پیر و جوون و بچه رو میکشه. اونقدر وضعیت قرمز شد که تو استان گلستان چند روز همه ی مدرسه ها رو تعطیل کردن. پارسا: همچنان من تبلت رو ازش دور میکنم و باز به یه بهانه ای به دستش میاره. تو ازمون بنیه علمی دوم شد و هنوز سر مشق نوشتن ساعت ها باهاش کلنجار میرم. اونقدر بزرگ و قوی شده که سر پتو رو برای تاب دادن بچه نگه داره و کمک کنه تو خوابوندنش. مهسا: ۴ سالش تموم شده ولی هنوز شیرین زبونه. اتفاقای مهدکودک رو تعریف میکنه. ساعت ورزش رو دوس نداره چون ب...
18 آذر 1398

روال زندگی عوض میشه....

علیرغم مشکلات در غربت و شاغل بودن دوست داشتم یه بچه ی دیگه داشته باشم و خدارو شکر که الان به ارزوم رسیدم. سه ماهه اول بارداری با نفخ و مشکلات گوارشی و بیحالی تموم شد. تو سه ماهه دوم سرحال تر بودم و یواش یواش خریدها رو برای پسرم انجام میدادم و البته لباس های تر و تمیز دخترونه رو رد میکردم بیرون . درد مفاصل دستم اون موقع ها بود. از اولین روز سه ماهه سوم بعد از یک مهمانی شلوغ رسما یک بیمار تمام عیار از انواع بیماریهای بی کلاس و باکلاس شدم. از مشکلات گوارشی تا فشار خون بالا. نوبت سزارین ۸/۸/۹۸ بود ولی به خاطر فشارم به محض پایان ۳۷ هفته سزارین انجام شد . چه روزها و شب هایی تا بیمارستان رانندگی کردم یا اژانس گرفتم یا دوستم یا پرستار بچه ها رو خبر ک...
24 آبان 1398