![]() |
|
![]() |
|
پارسا،گل پسر ما هدیه خوب خدا
|
[ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 17:35 ] [ مامانی ]
[
پسر مامانی یاد گرفتی دور خودت بچرخی و بعد از سرگیجه اش کلی ذوق کنی. وقتی خاله اتنا مرتب پرده رو کنار میزد نور خورشید میخورد تو چشمات...شب باز هم خواستی پرده رو کنار بزنه که یهو متعجب گفتی: نیییییست.....اووووووو؟ غذاتو که خوردی گفتی: اب.... خواستم برات اب بریزم که اصلاحش کردی: اب..ت (ماست!!) سرگرمی های ١٩ ماهگیت: ١)پازل هات ٢) سی دی هات ٣) خط خطی کردن ٤) کتاب ٥) میان وعده هم هاپ هاپ و لوگو و تراکتور بازی چند جور بازی با پازل هات بلدی که یکیش ریختن و دوباره جمع کردنشه که فقط یکی یکی تصاویر رو نگاه میکنی در خالی که میگی هنن...هاپ...یا به به... اونها رو میریزی تو سبدش. وقتی هم که ردیفشون میکنی با احتیاط بلند میشی و رو هم دیگه تو سبد میچینی شون.
از وقتی مفاهیم قطعات سی دی رو برات توضیح دادم بیشتر نگاهشون میکنی و درست رو هم خوب پس میدی پسر گلم....
البته رو صندلی بادی ات زیاد نمیشینی و علاقه ای نشون ندادی و من هم جمعش کردم تا یه کم بزرگتر شی قربون پسر برج ساز خودم برم. قبل از خواب ٣-٤ تا از کتاب هات رو میاری و ورق میزنی و عکساشو نگاه میکنی و من مدارهای پر جنب و جوش و تر و تازه مغزت رو میبینم که مدام در حال پیشرفت و یادگیری هستن. قربون حرکات چشمات برم که رو تصاویر کتاب دور میزنن.... و اما امشب 27 اردیبهشت 91: تازه پرستارت رو عوض کردم و شبها هنوز نمیاد و خاله اتنا پیشمون هست. من هم هی میرم بیمارستان و برمیگردم. امشب کلی بازی کردی و به جای ساعت 9 ساعت 12 شب خوابیدی. اخه ساعت 10 که میرفتم بیمارستان برای 2 تا مریض تو و خاله جون هم با من اومدین و تو از پله های ورودی بخش دنبال یه پسربچه جیغ زنان بازی میکردی که بارون گرفت و اروم کنار پسرک رو سکو نشستی تا من کارم تموم شد. خونه که برگشتیم بابایی از سر کار اومد و از بیدار بودنت تعجب کرد. بعد از شامی که از بازیگوشی تو نفهمیدم چی خوردم من وبابایی طرفها رو بردیم تو اشپزخونه که دیدیم جنابعالی خیلی جدی سفره پارچه ای رو جمع کردی ( مچاله کردی) و اومدی گذاشتی(چپوندی) تو کشویی که جاش بود!! [ پنجشنبه 28 ارديبهشت 1391 ] [ 20:35 ] [ مامانی ]
[
الان دارم از تو اطاقم تو بیمارستان مینویسم. یه پرستار جدید پیدا کردم. ولی تا با پارسا اشنا بشه خواهرم اتنا جون اومده پیشمون. ١٠ دقیقه پیش که زنگ زدن مریض بدحال داریم یواشکی از خونه جیم شدم. الان اتنا زنگ زده میگه پارسا چند بار تو اتاق ها رو سرکشی میکنه و میگه نیست ...نیست و بعد میره پشت در ورودی گریه میکنه و دوباره اتاق ها و... دلم داره گریه میکنه برا پسرم که وقتی کنارشم برای از دست ندادنم محکم میچسبه بهم. حالا من حرف دلم رو قبول کنم یا....
[ شنبه 23 ارديبهشت 1391 ] [ 19:45 ] [ مامانی ]
[
پارسای من مثل مامانش خیلی توت فرنگی دوست داره . جوری که دو تا دو تا میذاره تو دهنش و به زور میجوه و به یه چشم به هم زدن ظرفش رو خالی میکنه. هر کاری هم کنم لباسش توت فرنگی ای ! میشه.
باز هم توت فرنگی میخواد پسرم. ولی بیشتر از این دل درد میشه. مجبورم سرشو به چیز دیگه ای گرم کنم. ادم یاد الیور توییست میافته
امشب موقع خواب یکی دیگه از کاربرهای کلمه" رفت" وقتی دیدم انگشتتو کردی تو گوشت و تکونش میدی فکر کردم میخاره. طبق عادت همیشگی من هم انگشتمو گذاشتم تو گوشت که پس زدی دستمو و گفتی : رفت از کلماتی که میگی: ماما، بابا، توپ و گاهی هم پت ، نیست ، اوووو؟ (کو؟)، به به، دد (بیرون)، هن (ماشین)، اب ،رفت ،ایش ( اشغال و جیش)، نه،هاپ و ما هم صدای اکثر حیوون های چهارپا گاهی سریع کلماتی رو میگی شبیه : خداحافظ , الله اکبر، اره [ چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 ] [ 22:38 ] [ مامانی ]
[
خدابیامرز در کل بد نبود. پرستار پارسا رو میگم. خدابیامرز هم که فقط برا مرده ها نیست! فقط همیشه یه جاش درد میکرد. یا میگفت شکمم عفونت کرده. یه بار هم گفت که تو خونه بیهوش شدم. گفتم وای پس برا پارسا خوب نیست اینجوری باشی... که سریع از حرفش برگشت: بیهوش که نههههه. بیحال بودم. یه بار زنگ زد که تصادف کردم لگنم مو ورداشته اصلا نمیتونم تکون بخورم. بنده خدا صداش هم خیلی مریض بود.همون عصر رفتیم الماس شرق که نزدیک خونه شون تو دارغوزاباد اون حوالی بود. به همسرم گفتم بریم یه احوالی ازش بپرسیم که 10 دقیقه نشد همسرم گفت سهیلا من فلانی رو دیدم که تا منو دید جیم شد تو یه مغازه. پس اونقدر هم که میگفت درد نداشت! من هم کم کم حساس شدم و زیاد باهاش گرم نمیگرفتم (که البته لازم هم نبود). اخه پارسا بهش عادت داشت و اون هم به بچه ام که از 4 ماهگی پیشش بود علاقه مادرانه! نشون میداد. این اخرا که پارسا اسهال بود زودتر اومدم خونه دیدم هر دو خوابن. بهش گفتم به جای اینکه بخوابی پاشو برنج بچه رو دم کن ساعت 12 ظهره. بعدش هم دیدم پوشک پارسا کثیفه که ادعا میکرد همین الان شده. در حالی که عصر اون روز بچه ام به خاطر سوختگی پاهاش جگرسوز گریه کردها. البته من چیزی از این بابت بهش نگفتم. از دیروز صبح دیدم نیومد. من هم پارسا رو بردم مهد. امروز هم همین. اصلا هم زنگ نزدم تا مثل دفعه پیش منت بکشم که بیا. چند تا از شیفت های خصوصیمو که درامدی برام داشت بخشیدم به همکارام و چسبیدم به پارساداری و لذتش رو هم میبرم. ولی چون مهد برا این سن بچه خوب نیست دنبال یه پرستار دیگه میگردم. از اون قبلی هم اصلا خبری ندارم. خب همین کارا رو میکنه که پشت هم تو زندگی بدبیاری میاره. تصادف، دزدی از خونه شون (که هنوز راست و دروغش رو نفهمیدم)، بدهکار شدن به خاطر ضمانت، و.... حالا نمیدونم شاید اتفاقی افتاده که بی خبر رفته. ولی اگه برگرده هم دیگه نمیخوامش. اب که یه جا بمونه میگنده. تو مهد هم که مربی ها یواشکی بهم میگن اگه میخوایین صبح ها بیارینش مربی خصوصی نمیخواین براش (بنده خداها چندره غاز میگیرن و از یه بچه تو یه شیفت مراقبت میکنن). ولی من سپردم تا چند روز دیگه یه پرستار جدید میگیرم. القصه پسر گل مامانی ببین چه جوری دارم بزرگت میکنم تو این غربت و تنهایی. غمی نیست تا خدا هست. [ دوشنبه 18 ارديبهشت 1391 ] [ 15:16 ] [ مامانی ]
[
|
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||