پارسا،گل پسر ما
X

پارسا،گل پسر ما

هدیه خوب خدا

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

با هم بودن زیبای من و همسرم از مهر ۸۰ اغاز شد وهدیه خدا ، پارسا در ماه مهربانی سال ۸۹ به دنیا امد. مهر ۹۴ مهسا فرشته زمینی من شد و این وبلاگ صرفا دفترچه یادداشتی برای روزهای فراموشی است...
soheilaa61@yahoo.com

موضوعات

مناسبت هایی که نفس میکشیدیم

داستانک و شعر و قصار

تا یکسالگی

گذر از 2 سالگی

فقط عکس

سفرنامه

بازی های کودکانه

دیکشنری پارسا به فارسی

پیوند ها

همه دوستای خوبم

آریان جون

وروجک خونه ما

ارمیا جون

دنیای باربد...

سید بردیا

اسما و اسرا

اميرعلي جون

طاها جون

طاها گل پسر

امیر علی و خاله جون

باربد عزیز

علی جون

رادین جون

یسنا خانوم

باران جون

شکلک2

نرگس و مریم جون

اشپزی

مامان تینا

پارمیس غزیز

پارسای عزیز

بازی رنگها

وروجک خونه ما

یک همدرد

پارسا جون

شکلک

سپیده جون

شکلک1

شهر كودك

مطالب اخير

مهرماه نود و شش

كلاس اولي بي دندون من

سرگرمي روزهاي گرم

نيمه مرداد گرم 1396

شروع تابستان

و باز هم تغییر...

کوچولوهام و دخترخاله نورسیده

نوروز ۱۳۹۶

اخر امسال با میکروارگانیسم لعنتی

تولد و مهمونی...بیماری و برف بازی

دی ماه ۹۵ از شب یلدا تا....

حال و احوالی با فسقل ها

سرد سرد خیلی سرد

ساعت ست کردن سه تامون

عکس ونوشته ها از آبان ۹۵

چشن تولد پارسا و مهسا

از عید قربان تا ...همین حالا

مهسا نامه...پارسانامه

زنبور در مهمانی ما

تابستانه و واکسن ۶ سالگی

نیلوفر ابی

روز دختر مبارک

تیر۹۵ ابری افتابی

مهسا ساداتم ۹ ماهه شد (اتلیه خانگی ۵)

اندر احوالات پسرک در آستانه ۶ سالگی

ماه رمضونی تو ییلاق

مشهد بهار ۹۵

روزمرگی هایی که کسل کننده نیست

قم و کاشان...دریا و بندر

اخر هفته خود را چطور گذراندید؟

آرشيو مطالب

مهر 1396

شهريور 1396

مرداد 1396

تير 1396

خرداد 1396

فروردين 1396

اسفند 1395

بهمن 1395

دی 1395

آذر 1395

آبان 1395

مهر 1395

شهريور 1395

مرداد 1395

تير 1395

خرداد 1395

ارديبهشت 1395

فروردين 1395

اسفند 1394

بهمن 1394

دی 1394

آذر 1394

مهر 1394

شهريور 1394

مرداد 1394

تير 1394

خرداد 1394

ارديبهشت 1394

فروردين 1394

اسفند 1393

بهمن 1393

دی 1393

آذر 1393

شهريور 1393

مرداد 1393

تير 1393

خرداد 1393

ارديبهشت 1393

فروردين 1393

آبان 1392

مهر 1392

ارديبهشت 1392

فروردين 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

آبان 1391

مهر 1391

شهريور 1391

مرداد 1391

تير 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهريور 1390

مرداد 1390

پیوند های روزانه

بابایی مینویسه

دوست خاله فاطمه مینویسه

فرنیک کوچولو

گلچین

لادن عزیزم مینویسه

آمار

افراد آنلاین : 3 نفر
بازديدهاي امروز : 325 نفر
بازديدهاي ديروز : 205 نفر
بازدید هفته قبل : 1908 نفر
كل بازديدها : 548168 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com

مهرماه نود و شش

پیش نمایش مطلب شما :

مهرماه سال ١٣٩٦ همراه شد با ماه محرم
به همين دليل تولد بچه ها رو تو شهريور گرفتم. عكسهاي خانوادگي پارسال رو چاپ و قاب گرفتم و با يه اويز دعوتنامه كادو دادم به خواهر و برادرا و البته پدربزرگ و مادربزرگا
تولد شب عيد غدير بود و سفره سيدي هم برا بچه ها گذاشته بودم. تولد رو عصر تند و سريع با دختري كه خواب سير نشده بود و گريه ميكرد برگزار كرديم. مثل هميشه شبيه يك تك والد وظيفه تدارك و پذيرايي و عكاسي و جمع و جور كردن و سرگرم كردن بچه ها با من بود. و من هم خسته تر از هميشه. چند روز بعد فهميدم كه كم كاري خيلي شديد تيروييد دارم و تعجب كردم از همونقدر انرژي كه تو يكماه اخير مصرف كردم.
براي بچه هام خوشحالم كه درحد توانم تونستم خوشحالشون كنم. ٧ سالگي از اون سن هاي خاص هست و دلم براي پسرم پر ميكشه. و البته دو سالگي دخمل نازم كه عروسك كوچولوي مهموني ما بود.
حس ام نوشتني نيست. و نميتونم تو ادبيات و جمله بنويسم








عيد غدير امسال خانواده مادري من اومدن خونه مون. و اخرين باري كه پسردايي بيست ساله مو ديدم و الان بيست روز هست كه از دنيا رفته. خاله هام مثل هميشه شاد بودن و دورهمي خيلي خوبي بود. چه دردسري براي گرفتن ده تومني نو از بانك كشيدم و خواهر كوچيكم هم كلي زحمت اين سفره و تزيينات تولد رو كشيد. كل آشپزي عيد غدير و تولد هم با مامانم بود و من كلا سر كارم بودم.
اين عكس هم اخر شب سه نفره ما بعد از رفتن همه مهمونهاست


و بالاخره مهر شد
جشن كلاس اولي من و پارسا بوديم و يك كلاس اول و يك مدرسه. تو كلاسش فقط ٣-٤ تا از بچه هاي امادگي بودن و بقيه جديد. و حس دلهره و البته خواب الودگي تو چهره پسرم.
روزهاي اول مجبور شدم برم دنبالش تا با هم بريم قايمشهر تشيع جنازه پسردايي ام و اون روزهاي پراز غصه براي ما و مخصوصا مادرم
مهسا روزهاي اول خروس خون بيدار ميشد و با گريه مانع رفتن من سركار ميشد. با پرستارش ميرفتيم پارك ته كوچه و بعد من جيم ميشدم
الان مهسا خيلي از كلمات و جملات رو ميتونه با زبون خودش بگه
تلفيسون(تلويزيون)
من- مسا-مسايي
ماشين-اتيش-ميز-كتاب...
روزها ميره تو حموم جيش ميكنه و سعي ميكنم پوشكش رو خشك نگه دارم. شبها هم تا صبح خشكه. ميچسبه به من و ناز و عشوه مياد و با صداي نازكش دلبري ميكنه. شبها هم تا صبح نق و نوق و انگ و ونگ


از بيست روز قبل بدنبال يه تب و سرماخوردگي ساده بدنش كهير زد و هنوز هم كاملا خوب نشده و تك و توك قرمزه.


اينجا نزديك عاشوراست كه اخرشب يه دسته عزاداري از تو خيابون رد ميشدن و مهسا هم دست بردار نيود


عكس اخر هم مربوط به ديشب بيست و سوم مهر هست كه دخترم منتظر پدرشه تا زودتر كيك ١٦ امين سالگرد عقدمون رو نوش جان كنه


قبلا قصد داشتم تا هفت سالگي پارسا اين وبلاگ رو ادامه بدم
نميدونم تا كي ميتونم بنويسم. الان هم از مهسا مينويسم هم از پسري كه هنوز كوچولو و نازه. كه بغلم ميكنه و ميگه تو بهترين مامان دنيايي اگه من يه مامان ديگه داشتم بازم تو رو دوس داشتم.

موضوع :

سه شنبه 25 مهر 1396 |

كلاس اولي بي دندون من





كلاس اولي بي دندون من

موضوع :

جمعه 31 شهريور 1396 |

سرگرمي روزهاي گرم

اولين دو كلمه اي كه دخترم گفت درحال اشاره به كاسه خودش كنار سفره:ماست نيست
و اولين جمله سه كلمه اي وقتي براي تولد دوسالگي براش خريد ميكرديم دوتا عروسك گرفت بغلش و گفت: دوتتا ني ني هست...
دخمل قشنگم دايره لغاتش زياد شده. بدون اينكه بهش ياد بديم درجواب درخواست من ميگه : باششش(باشه) و يا مسي( مرسي)
ابوس ( اتوبوس)
تديگ ( ته ديگ)
موچچه( مورچه)
پايين
لباس
اموم(حموم)
انجير( انجير و تمام ميوه هاي گرد)
يك شب گرم مردادبا گريه بيدار شد و اشاره به گوشه اتاق كرد و گفت هاپو. اومد بغلم خوابيد
صبح ياد خوابش افتاد و گفت هاپو رفت
از سوسك تا ببعي و گربه شديدا ميترسه
و اما پسري كه قبل رفتن به مدرسه باسواد شده كتاب ميخونه و از ما هم امتحان ميكنه: پرنده دودو كي منقرض شد؟ كجا زندگي ميكرد؟ كاراييب كجاست؟
ميگم اين قاچاقچي كه ميگي يعني چي؟ ميگه كسي كه ميچاقه
خلاصه با اين دوتا بچه ميخندم و گريه ميكنم. دعوا ميكنم و پشيمون ميشم و گاهي نميشم. تو خونه بزرگتري كه اومديم جنب و جوششون بيشتر شده و همين خيلي خوبه كه كمتر زير دست و پا هستن
اينقدر تابستون امسال گرمه كه تا اخرشب نميشه بيرون رفت و همون اخرشب هم ترافيكه
مهسا عليرغم اب دوستي شديدي كه داره از دريا ميترسه و به شن بازي قناعت ميكنه
شبها ديرتر از همه بعد از كلي بازيگوشي ميخوابه. جديدا هم بايد اينقدر پشتش رو ماساژ بدم تا بخوابه
اهنگ لالايي شمال رو تو موبايلم ميبينه و ديگه نميگه هودي( لالايي تركمني) بذارم براش
با پرستار جديد تا وقتي من نباشم جوره و وقتي باشم ميچسبه به من
يه بار در حموم رو از داخل قفل و منو زهره ترك كرد. دلم اشوب بود تا با يه كليد يا چاقو از درز قفل تونستم بازش كنم
تو اين مدت مهموني هاي ساده اي هم پيش مياد كه خوشبختانه فسقلي ها براي من زحمتي ندارن
پارسا عليرغم ميلش و عليرغم اينكه پيشرفت كمي تو فوتبال داره ٥ ماه كامل رفت و با اردوي جنگل جهنمي تمومش كرد. يعني ٨ صبح رفتن جنگل. همون اول قمقمه اب رو گم كرد. و تو اون گرماي وحشتناك بدون همبازي حوصله اش سرميرفت. خوب شد باباش پيشنهاد داد ١٢ ظهر رفتيم نجاتش داديم. جالبش اينه به مربي اش سپرده بودم اگه حوصله اش سر رفت زنگ بزنه. پسر بيشتر از سه بار به مربي اش گفت كه زنگ بزنه به ما.
كلاس شنا هم كه از سه متري ميترسيد. مثلا يه مربي سه شاگرد هزينه كردم. چند جلسه تو يكمتري تنها بود تا زنگ زدم به مسوولشون توضيح خواستم. از همون جلسه مربي هواشو داشت و تونست تو سه متري شنا كنه
باز هم تجربه اينكه همه جا چهارچشمي حواستون به بچه هاتون باشه.


تولد پسرعموي بچه هاست. مهسا و ريحانه مشغول خوابوندن عروسكهاشون هستن


دوستان به صرف آش اومده بودن. بچه هاي بزرگتر كلي بازي كردن و بچه هاي كوچكتر كلي به هم نگاه معني دار




دايي وحيد و بچه ها يه شب اومدن گرگان خونه مون



موضوع :

پنجشنبه 9 شهريور 1396 |

نيمه مرداد گرم 1396









روزهاي گرم تابستون و چند عكس

موضوع :

چهارشنبه 25 مرداد 1396 |

شروع تابستان

در روزهای تیرماه بالای ۴۰ درجه سال ۹۶ هستیم

دیگه توی سالن جلوی کولر یا دم صبح کنار تراس رو به تپه ها میخوابیم ردیف.

دختری سمت چپ و پسری سمت راست.

دختری تو ۲۱ ماهگی هست .یک دنیا فلفل و نمک.یک دنیا قند و عسل. کلمه ها رو به زبان خودش یاد میگیره: آگا (اقا).. صدای بعضی حیوانات ..قبلا به چیزی که نبود میگفت : رفتتتت..الان میگه :نیست!

باباش کنترل تلویزیون رو ازش خواست سریع گذاشت پشت بالش مبل وگفت نیست! علاقه به کنترل و عاشق ۴ چیز: پتوش..پستونکش..خرسی اش و دمپایی اش

خرسی رو میذاره رو بالش رو پاش لالایی میخونه و یه بالش هم میذاره زیر سر خودش در حال لالایی خوندن دراز میکشه. یعنی بک مادر بالفطره.

با مدادشمعی داخل ماشین رو طرح انداخت وبا خودکار مبلمان رو.

شب ها به هوای مسواک زدن خمیردندون میخوره واب بازی میکنه. تو این روزای گرم روزی یکی دوبار میره حموم اب بازی. منم ولش میکنم و به کارام میرسم.

دستش به کشوها وکابینت ها میرسه و به نقشه هایی که برادرش به دیوار پونز زده.

کالسکه سواری رو دوست داره و به زبون بی زبونی میگه سوار ماشین نمیشم تو این گرماخسته

و اما پسر رو به بزرگ شدنم که ساعت ۹ شب لج میکنه تا بره برام ماست ونوشیدنی بخره. وهای های گریه تا با اینکار حس بزرگ شدنش رو به من تحمیل کنه.

یهو زنگ میزنه بهم که نمیرم کلاس شنا. چرا؟ غرق میشم. از سه متری میترسم. مربی مواظبم نیست.

حالا خوبه مثلا خصوصی ثبت نام کردم. یه مربی و سه تا بچه. زنگ زدم مسوولشون و تذکر دادم. ۱۲ جلسه رفته و من چک نکردم کلاسشو.یعنی تجربه ای شد که باید به مدرسه و کلاس و سرویس و بچه همسایه و... یه گوشه شستی نشون داد و مرتب چکشون کرد تا کارشون رو بهتر انجام بدن.

کم کم با کلی بزن بزن و دعوا با بچه های حیاط بازی میکنه. مثل اوایل که اومدیم اینجا دوست نداره بره حیاط. اون روز که لباس ارتشی و کلاه و تفنگ برداشت رفت پیششون و توپ خیلی خوب و نو فوتبالش رو هم برد. مدتها از پنجره نگاهش کردم. مثل بقیه دل به بازی دسته جمعی نمیده. دنبال توپ فقط یه کم میدوه وبعد کنار میکشه.

از بالا دیدم دو تا بچه ۷-۸ ساله چطور برا هم شاخ وشونه میکشن. علتش رو نمیدونم. ولی دیدم پارسا بازوهاش رو مثل بال های یه پرنده عصبانی دو طرفش یه کم بالا اورده وبا اخم قدم قدم میره طرف یکی یه خط فرضی جلو گردنش میکشه و به طرفش اشاره میکنه (یه جور تهدید)طرفش هم با ترس قدم قدم عقب میره. بعد ورق برمیگرده. دشمن قدمهاش رو محکم میزنه زمین جوری که خاک هوا میشه و پاکوبان جلو میره وپسری اینبار قدم قدم عقب میره.

لذت و تعجب همزمان داشتم از دیدن اون حس درونی خشم وجنگ طلبانه تستسترونی پسرانه. از این درس هایی که بچه ها تو بازیهاشون برای زندگی بزرگسالی شون میگیرن.

پسری این روزها اسکیت بازی میکنه وهنوز با یدک دوچرخه سواری میکنه. البته چون تمرین نمیکنه و دوچرخه تو حیاط بیمارستانه.

عید فطر یک سر رفتیم خونه بزرگترا و جند روزی موندم. یه سر دریا هم رفتیم و مهسا اولین تجربه اب بازی دریایی اش رو داشت.

راهپیمایی روز قدس هم مثل سالهای قبل رفتیم. واقعا گرم بود هوا.

 

موضوع :

پنجشنبه 15 تير 1396 |

و باز هم تغییر...

سلام

تغییر مکان و اسباب کشی باعث شد سرم خیلی شلوغ تر از قبل بشه. خب بعد از سه سال و نیم زندگی تو سوییت کوچیک بیمارستان وقتش بود یه جای بزرگتر نقل مکان کنیم.

کلاسها و مدرسه پارسا نزدیکتر و محل کار من نیم ساعتی دورتر شد.

بچه ها اینجا رو دوست دارن ولی هرتغییر برای بچه ۶ ساله سخته و دلتنگی برای جایی که ۳ تا ۶ سالگی شو اونجا گذروند یه کم براش سخته. مهسا ولی خیلی زود به شرایط عادت میکنه. مخصوصا اینکه یه پرستار جدید براش گرفتم.

پارسا زیاد باهاش جور نیست فقط به خاطر اینکه مثل پرستار قبلی باهاش بازی نمیکنه. البته پسری جزو قرارداد ما نیست. موقعی که ازش میخواد مراقب مهسا باشه تا به کار اشپزخونه برسه در جواب میگه تو اومدی مواظب مهسا باشی.

و گلایه های روزمره هردو طرف رو هرروز میشنوم. ولی در کل همه چی از این نظر اروومه.

برخلاف ذوق و شوق اولیه پسر بر و بچه های همسایه خونگرم و دوست داشتنی نبودن. یا بزرگتر و تخس و یا کوچیکتر و خرابکار. دوست یابی برای پسر حساس ئ تنهای من پروسه زمان بر هست با اینکه اون از هر دوستی استقبال میکنه ولی نمیدونم چرا بچه ها بهش نزدیک نمیشن. مطمین هستم با گذشت زمان مساله حل میشه.  و به قول باباش ظاهرا شعور بچه های همسایه درحد پسرک ما نیست.

یه پارک کوچیک ته کوچه هست که پسر گهگاهی اونجا اسکیت میکنه و یا با پسر ۵ ساله دوستم بازی میکنه. کلاس شنا میره. و کلاس فوتبال که علیرغم تمرین های عالی تک نفره هنوز تو تمرین گروهی دل نمیده. چون سرعت بچه های بزرگتر بیشتره و توپ با پاش نمیرسه. اخیرا به زور راضی اش میکنم بریم کلاس فوتبال

دلش برای مدرسه تنگ شده و به مربی اش زنگ زده و بهش گفته میخواد شیخ بشه. نصفه شب بیدارم میکنه و میگه دلش برای مدرسه تنگ شده. .ولی خوب با خواهرش بازی و بدو بدو و خنده میکنن و دختره مطمینا مشکلی از لحاظ نداشتن همبازی کودکی نداره.

مهسای ناز و شیطون من. روحش با آب عجین هست. چه شیر اب حموم و چه قطره اب ته لیوان.

تو بیست ماهگی کلماتی که میگه: ماما...بابا..داداش با تاکید روی شین...اب...حممم(حموم) همراه با پانتومیم شستن سر...نی نی (نون)...پا(بلند شو)...دس (دست)...جی جی (شیشه شیر)..آخ...چش (چشم)...نه ( نه و بله)

تو تلگرام میچرخه رو ایدی باباش کلیک میکنه و عکس و فیلما رو میبینه یا عکس پروفایل پدربزرگشو نگاه میکنه یکی یکی.فسقل بیست ماهه

هنوز وابسته شدید به پستونک هست و صبح ها مثل چسب بهم میچسبه مبادا برم سرکار. غافل بشم ازش با سر و روی مثلا ارایش کرده از اتاقم میاد بیرونزیبا

هنوز شب ها دوبار شیر میخواد و چند بار نق نق میکنه. بعد از سینوزیت و سرفه و انتی بیوتیک خوردن برادرش الان نوبت اون شده و دو سه بار با سرفه بالا اورد و نصفه شب به تشک و بالش شستن مشغولم کرد.

الان که ماه رمضونه وکم حوصله تر شدم ولی باز قبل افطار میبرمشون بیرون هواخوری. دختر چیزای شیرین مثل مربا و بستنی زیاد نمیخوره.

اگه روزانه ازش بنویسم خیلی چیزها هست ولی ماهی یکبار وکلی نمیدونم چی بگم که خاطره بمونه برام. اینکه تنهایی تو اسانسور میپره ومیرقصه ولی یه غریبه باشه رو تا دستاشو روهم میذاره و زل میزنه به کفشاش.

اینکه با خودکار به دیوار ومبل و..خط میکشه و جالبه که میدونه ممنوعه وقتی صداش میزنم سریع خودکارو پرت میکنه. منم اجازه میدم با نکدون کل خونه رو شور کنه و لذت ببره. نمیذارم پرستارش مانع بشه چون زحمتش فقط یه جارو کشیدنه. این روزها دیگه برنمیگردن.

 

بچه ها به عضو جدید خانواده اشاره دارن..

طلوع و صبا کوچولو دخترخاله ها.. تولدت مبارک طلوع جون

خونه مادربزرگه مادر

عکس هنری اینجانب از پسر و طوطی

سرزمین دکتر چی! طبقه بالا مرکز خرید نمیدونم چی! کنار الماس شرق مشهد

 

همون سرزمین! برای بچه های همسن پارسا و بزرگتر خیلی خوب بود. از بحث افرینش زمین شروع شد. داخل یک غار رفتیم و بعد پدید اومدن موجودات از دایناسورها تا انسانها و بعد داخل بدن انسان دور زدیم

ورودی نفری ۲۵ تومن

شکار یک گل وحشی گوشه ای از حیاط ورزشگاه حومه زمین فوتبال پسر و یک دختر گل گلاب

عکس در موبایل میبینند

جشن فارغ التحصیلی پسر از پیش دبستانی با حضور چند بازیگر ونمایش و شعر و حرکات موزون !! و ساندویچ کوچک مرغ ورانی و پفک وموز و عکس. ..پدر در پس زمینه تصویر.. پسر و پدر جلو احضار شدن و چند سوال شبیه مامانتو بیشتر دوس داری یا باباتو از بچه پرسیدن که از همه سوالا سربلند بیرون اومد..میپرسه مدیر رو بیشتر دوس داری یا خاله تو !!! از باباش ه مپرسیدن اسم خانم ومادرخانم رو چی سیو کردی تو موبایل.حتما ببینم..جشن تو جنگل خیس و باران خورده النگدره بود. دوشنبه روزی که باباش هم بود خوشبختانه

بالکن خونه جدید را عاشقم..

شیر اب بالکن خونه جدید را عاشقند...

فصل گندم هست الان. ماه رمضان خرداد ۹۶

جدیدا تو خیابون وبیابون میشینه رو زمین یهو..که یعنی بغلم کن.. حتی دیده شده تو خونه هزاران کیلومتر میدوه وقتی کاری باهاش داری نمیتونه قدم برداره...

اخر بهار است و چیزی شبیه ختمی های وحشی...

دختر و پرستار دو ماه تا بیست ماهگی اش که دوسش داشت خیلی و عادت داشت به لالایی اش. طوری که من وپارسا مجبور میشدیم برای خوابوندنش به زبان بیگانه بخونیم..هووودییییی هووودی هوووودی هوووووووو مهسا جانم هودییی هوو

تولد سه سالگی ات مبارک فاطمه خوشگلم

 

موضوع :

شنبه 27 خرداد 1396 |

کوچولوهام و دخترخاله نورسیده

پارسا جون مامان الان ۳۰ کیلو داری و قشنگ پشت و شونه مامان رو لگدمال میکنی و ماساژ میدی.البته اگه فسقل شماره دو اجازه بده. با مدرسه ات کاملا اخت شدی. تو مسابقه پازل مدرسه دوم شدی. البته مربی میگفت به بقیه کمک میکردی....قه قههالانم باید بری مرحله شهرستانی مسابقه.

کتاب میخونی. خیلی روون و خوشگل. کتابهای علمی و دایره المعارف دوست داری تا قصه و شعر.

هر روز یه جات درد میکنه. چشمت..سرت..دندونت...زانو...خلاصه کلی دل نگرانم میکنی. گرچه میدونم چیز مهمی نیست.نصفه شبها یا اب میخوای یا کتف هات میخاره یا کابوس میبینی و منو لگد میزنی..یه اشتباهی هم کردم اینکه اجازه دادم فیلم ادم فضایی ها رو ببینی که خودم هم ترسیدم و اون شب تا صبح باهام حرف زدی که کی صبح میشه وچسبیدی به من.

خدا رو شکری غذا خوردنت بهتر شده وکمتر اذیت میکنی. گرچه هنوز دوست داری با اسباب بازیهای دلخوات باهات بازی کنم .همون عروسک ها ولگوهای خونه سازی. براشون اسم هم گذاشتی. فعلا عاشق یه دختر خرگوش فیلم زتوپیا هستی. هم عروسک هاشو برات گرفتم هم دفتر و خط کش هاش رو داری و هم ماسکش رو درست میکنی

مهسا جون مامان هم روز به روز شیرین تر میشی. داری خیلی سواش زبون باز میکنی. چیزهایی که تو ۱۸ ماهگی میگی: نه...هاپ..دادا...همممم(غذا)...گو (هر جور جونور و گل و پرنده)...و اما زبا اشاره قوی داری. مثلا وقتی مشتت رو تو هوا باز و بسته میکنی به موبایل اشاره میکنی یعنی چراغ موبایل رو روشن کنم سایه بازی کنی...

موهات از پشت فر میخوره و دلم نمیاد کوتاهشون کنم. هنوز اجازه نمدی گیره بزنم. توی فسقلی به بچه ها اشاره میکنی و میگی ..نی نی...

تو سفره انداختن کمک میکنی و وقتی یواشکی نگاهت میکنم میبینم جانماز رو میبری تو کشو و در کشو رو میبندی و لیوان چای  رو از کنار من میبری رو میز اشپزخونه..کدبانوی کوچولوی من !

خرس پاندایی رو که پرستار برادرت تو همین سن براش خریده بو رو خیلی دوست داری و عاشقانه بغلش میکنی. به تقلید از دیگران با پنچول های کوچولو شونه هام رو ماساژ میدی.

هنووووز تو ۱۸ ماهگی همه چیز رو به دهن میبری. مهر میخوری.نوک مدادرنگی میخوری. حتی دیده شده نزدیک بود حلزون خشک سیاه شده تو محوطه رو به دهن ببری...و البته برگ سنبل رو از گلدون کنده و میجویغمگین

حمله ور شدن یواشکی به کیف لوازم ارایش. تجسس و تخلیه کامل کیف دستی..اشتیاق به اندرونی یخچال و فرچه و جاروهای حمام وتوالت از خصوصیات بارز فعلی تو بود

پستونکی قهار هستی و البته سعی میکنم در طول روز بهت ندم. از شیشه شیر میخوری .دوبار اول شب و دم صبح. شیرگاو نمیخوری.

واکسن ۱۸ ماهگی که بعد تعطیلات نوروز بهت زدم خیلی اذیتت کرد. روز اول ورجه وورجه کردی و بعد درد پا شروع شد. ۴۸ ساعت تمام پا رو حرکت ندادی و راه نرفتی و نق زدی. بعد هم لنگان لنگان راه افتادی. تب داشتی و خلاصه کلی ناراحت بودیم هر دوتامون. یه بار ۵ صبح بیقرار شدی و تب بالا رفت. دیدم داداشی بیدار شد و اب خواست و گفت احساس میکنم تب دارم. وقتی دست گذاشتم پیشونی اش دیدم باید به اون هم استامینوفن بدم. خلاصه روزهای سختی بود که گذشت.

 

۲۱ فروردین ماه یه خواهرزاده کوچولو تو خانواده ما بدنیا اومد و اسمش شد صبا خانوم. فسقلی که من دیدم خیلی ارووم بود و شیر میخورد ومیخوابید وچشمای سیاهش رو باز میکرد. یه خرده زردی داره. و خواهر خوشگلش همین روزها باید چشمش رو عمل کنه. دعا میکنم که زود و به سلامتی این مرحله هم طی بشه.پارسا جون خیلی بچه های کوچولو رو دوست داره و واکنش مثبت نشون میده.

عکس ها بعدا

 

موضوع :

يکشنبه 27 فروردين 1396 |

نوروز ۱۳۹۶

سلام

الان ساعت ۱۱ شب شانزدهم فروردین۱۳۹۶

دخترکوچولوی من امروز واکسن ۱۸ ماهگی ات رو زدی. قطره و امپول فلج اطفال و ثلاث . صبح ورجه وورجه کردی. کاش به حرف پرسنل بهداشت گوش نمیکردم و به جای یخ و نایلون حوله خنک رو پات میذاشتم تا اونجوری با گریه مانع کمپرس سرد نشی. خلاصه ظهر با گریه از خواب پریدی و تا خود الان یک میلیمتر هم پاتو تکون ندادی .یه وشه میشینی و تکون نمیخوری. قد و وزن ات رو روال خودشه و هنوز قطره اهن و ویتامین نمیدم بهت. مثل داداشت!

داداش پارسا هم با گفتن شب بخیر فی الفور میخوابه. یه شب بخیر واقعی! یه خرده لجباز شده و شاید حس استقلال طلبی یا نمیدونم چی باشه.که به حرفم گوش نمیده و پرخاش میکنه. دختری هرچی داشته باشه و حتی خوراکی میخواد اول داداشش داشته باشه. مثلا سرسفره میگه برا پارسا نوشیدنی بریزم یا شکلات اول رو میده به برادرش. پسری هم باهاش بازی میکنه و میخندن.بدجور از کارهای برادرش تقلید میکنه. طرز غذا خوردن و راه رفتن و بازی کردن.

دخترم خیلی خوشگل نازم میکنه و به تقلید از بقیه شونه هام رو ماساژ میده. خونه مامن دور سفره راه میرفت و شونه همه رو ماساژ میداد.

و امانوروز

از یکماه فبل عید یواش یواش لباس خریدیم و روزهای اخر کفش

قصد داشتم یه سفر برم ایلام خونه خاله بچه ها که جور نشد

تا روز ۲۸ اسفند انکال بیمارستان بودم.

۲۹ ام  اسفند:

بعد ویزیت های کله صبح راه افتادیم سمت مازندران. ناهار و شام و ناهار فرداش بابل بودیم خونه پدرشوهرم. تحویل سال هم همون سی ام ظهر بود. هوا هنوز سوز و سرما داشت و مثل همیشه عجله باعث شد لباس گرم پسر رو فراموش کنم. بنابراین شب عید راه افتادیم خیابون یه کاپشن ابی که سه تا پارسا توش جا میشد و دو تا پیشبند ۳ تومنی برای مهسا خریدیم.

۳۰ اسفند:

صبح رفتیم ساحل بابلسر. واقعا سرد بود ومهسا تو بغلم تو ماشین خوابید و بقیه یه دوری بیرون زدن. برگشتنی سبزه وماهی گرفتن . موقع سال تحویل خانواده براذرشوهر هم بودن ولحظه تحویل سال مشغول عکس گرفتن بودیم. بعد هم ناهار خوردیم و شب رفتیم خونه مامانم.

روز مادر هم بود دیروزش که علاوه بر نقدی که همسرم به مادرش داد من هم دو قواره پارچه نخی ترک به مادرها هدیه دادم

۱ فروردین:طبق هر سال ناهار خونه این مادربزرگم و شام خونه اون مادربزرگم. به خاطر سرما بچه ها بیشتر تو اتاق بودن و یه کم باغگردی کردن وناهار و شام فسنجون و مرغابی شکم پر خوردن.

۲ فروردین:ناهار خونه برادرشوهرم بودیم و بچه ها با اقایون رفتن پارک و شام خونه نوساز خاله همسرم. البته برگشتنی یه ماشین دنده عقب از روم رد شد

۳ فروردین:تولدم. صبح برگشتیم خونه چون شیفت بیمارستان بودم و از همون کله صبح تلفن ها شروع شد. توی گلزاهاز زرد عکس گرفتیم. بارندگی بود. عصر همسر با کیک و شمع اومد و فوت کردیم به  سی و پنج سالگی

۴ فروردین: مهسا خوشگلم ۱۸ ماهه شد. هوا این سه روز باروونی بود چه بارونی...پارسا و پدرش روزی دوبار میرفتن بیرون پیاده روی و ماشین سواری

۵ فروردین: رفتیم گرگان. یه دوری بلوار ناهارخوران زذیم و اومدیم خونه کشک بادمجون خوردیم

۶ فروردین: مریض هام رو مرخص کردم یا سپردم به همکارم و راه افتادیم سمت مشهد. هوا بهتر شده بود. ساعت ۹ شب مشهد بودیم. توی راه اصلا بچه ها اذیت نکردن. فقط اون اخرا مهسا میرفت کنار شیشه عقب ماشین دراز میکشید و سر میخورد رو صندلی ها و به داداشش هم اصرا میکرد بیاد.ناهار اکبرجوجه و شام پیتزا خوردیم.اشتیاق مهسا به غذا تو رستوران خیلی بامزه بود. به گاسون اشاره میکرد ومیگفت هممم هممم.... تلویزیون هم بعد سالها بدون انتن و با دستگاه دیجیتال صاف و پرکانال شد.برای پسر همه چیز اشنا بود و برای دختر همه چیز جالب و تازه و اتاقها رو با ذوق سرکشی میکرد.

۷ فروردین:صبح رفتیم کوهسنگی. یه کم پارک بچه ها بازی کردن و مثل همیشه پسر اصرار کرد که پله های کوه رو بریم بالا. نفسم برید. اون بالا مهسا حسابی اب بازی کرد و پارسا به تطابق نقشه کاغذی با معماری شهر از بالا پرداخت.لوله کش اومد و سروسامونی به شیر ابها داد. برای ناهار پلو گذاشتم و همسر کباب خرید. عصر پسر با باباش رفت دو تا از دندونهاش رو پر کرد و نتونست پلو مرغی که درست کرده بودم رو بخوره.من و دختر هم رفتیم کلی سبزی خریدیم برای آش.

۸ فروردین:صبح ها خیلی دیر بیدار میشیم. رفتیم بازار کتاب و دو تا کتاب با تخفیف عیدانه گرفتم. رگبار یهو همه جا رو خیس کرد. دختری تو باروون میدوید به استقبال پدرش که دورتر از ما  از بانک برمیگشت به بازارچه کتاب. خیلی بامزه بود.باز پسر با باباش رفت درمانگاه. من هم اش پختم تا شب که رفتیم حرم. جای همه خالی. مهسا به بغل رفتم جلوی ضریح.کلی پیاده روی کردیم از ماشین تا باب الحواد. مشهد امسال از در و دیوار گل و گیاه اویزون کرده بودن

۹ فروردین:صبح رفتیم الماس شرق. به خاطر باروون نمیشد رفت جای سر باز. بچه ها با اسکلت دایناسور و فواره ها سرگرم بودن و فرصت بازدید از دنیای پروفسور نمیدونم چی چی رو پیدا نکردیم. انگار بیست تومن بلیط میگیری میری تو محوطه ای که میتونی دنیای دایناسورها ببینی و داخل بدن ادم قدم بزنی و اینجور چیزا.

شب رفتیم حرم

۱۰فروردین: صبح با کالسکه و بچه ها قدم زنان رفتیم بازار. جای همیشگی کفش تابستونی برای پارسا و بلوز و چند تا مهر و تسبیح گرفتم.عصر کباب تابه ای درست کردم و رفتیم فرودگاه. یه کم معطل شدیم و بعد پرواز کردیم به سمت خونه بدون همسر. بچه ها خیلی خوب بودن.یه فسقلی تو هواپیما قد حنجره تمام مسافرا جیغ کشید.

۱۱ فروردین:رفتیم خونه پدری. خلاصه سیزده بدر هم هوا طوفانی وبارونی و سرد بود. یه سر رفتیم با مامان و خواهرم وبچه ها لب دریا و بعد حوحه کباب و کاهو و سرکه تو خونه خوردیم

این بود انشای ما...

 

 

 

موضوع :

جمعه 18 فروردين 1396 |

اخر امسال با میکروارگانیسم لعنتی

دلم آشوبه برای دخترکوچولوی نازم که چندین روزه مریض شده. همه چیز از یه دوشنبه سرد شروع شد که بچه رو بردن پارک بازی کرد و بینی اش زخم برداشت که هیچ..از همون شب بیقراری و تهوع شروع شد. فرداش تب و اسهال و فس فس و بعد هم بی اشتهایی اضافه شد. چهارشنبه با دودلی راه افتادیم خونه مامانم. تو جاده نیم ساعت رفتیم و دور زدم به سمت خونه که به خاطر دل پارسا دوباره برگشتیم سمت مهمونی. تو ماشین بالا اوردن و بیقراری و شیاف گذاشتن ادامه داشت. هم اخر هفته پسر سرگرم میشد و هم من کمک داشتم برای نگهداری دختر. خلاصه یک شب که اونجا بودیم بابا براش دارو گرفت و مامانم سوپ درست کرد و تا صبح بچه نق زد و همه بیدار بودن. تا ظهر روز ۵ شنبه که بهتر نشد برگشتیم خونه . تو جاده هم کنار گلهای زرد گلزا یه توقف کوچولو داشتیم. خلاصه شیاف گذاشتن و شربت کواموکسی کلاو دادن وپوشک عوض کردن دختر ادامه یافت تا یکشنبه که تبش عود کرد. به گفته دوستم که متخصص اطفاله داروش رو قطع کردم چون یه ویروس جدید با همین علایم شایع شده بود.دوشنبه یعنی درست یک هفته بعدش که دختری اب رفته بود و هیچی نمیخورد بردمش پیش دوستم گفت باید بستری بشه و عفونت ریه شدیده...تو راه رفتن به بخش اطفال یکی دیگه از همکاران که اتفاقا عذادار پدرش بود رو دیدم که پیشنهاد کرد دارو خوراکی بدم و بچه رو سوزن نزنم. اقا ما هم دودل شدیم در عرض ثانیه نوبت گرفتیم بچه رو بردیم فوق عفونی اطفال. اون هم یه عکس ریه نوشت و بعله بستری اونهم با کلی انتی بیوتیک قوی تزریقی.من هم از خودش اجازه گرفتم و بردم بیمارستان خودمون و تحت نظر دوستم انتی بیوتیک شروع کردیم. انژیوکت به دست میبردمش خونه تو محوطه بیمارستان و هر ۱۲ ساعت میبردم بخش اطفال دارو و بخور سالبوتامول میگرفت. روز اول خیلی بیقراری کرد و میخواست انژیوکت رو از دستش در بیارم ولی بعد عادت کرد و با همون از میز و صندلی و تاب بالا میرفت. و سعی میکرد از انگشت شست دست بسته شده اش استفاده کنه. البته یه بار هم انژیوکت خراب شد و دوباره سوزن خورد. تو بخش هم بیقراری میکرد. شب ها ساعت ۸ با داداشش میرفتیم. چند دوز دارو که گرفت اشتهاش باز شد و مثل قبل سرحال شد. با  اینحال ۵ شبانه روز آنژیوکت به دست هر ۱۲ ساعت بردمش بیمارستان و فردا جمعه صبح تموم میشه.

دختر کوچولوی من در نزدیکی ۱۸ ماهگی کلمه نه رو واضح و بجا و محکم استفاده میکنه و برای بله گفتن فقط سرش رو به پایین تکون میده. به اغلب چیزهای جالبش مثل گربه یا گل یا بچه کوچیک میگهgo و علاقه خاصی به تبلیغ گل گل گل، گل از همه رنگ، سرتو با چی ....داره. تمام حرکات ظریف من و بخصوص برادرشو تکرار میکنه. خیلی وابسته شده و دیگه حاضر نیست گول بخوره و با پرستارش بره بیرون  تا من جیم شم برم سرکارم. از قضا انتخاب میکنه کدوم کلاه رو سر کنه و کدوم کفش رو بپوشه. از باباش خجالت میکشه و روز اول باهاش غریبی میکنه و به سقف نگاه میکنه. تو دوره بیماری اخیرش تو خواب و بیداری پستونک به دهنش بود.

براش لباس و پیراهن و کفش عید گرفتم. همه کوچولو موچولو.عیدی که معلوم نیست چه برنامه ای براش داریم.

و اما پسری هم یه پارچه اقا شده و به من کمک میکنه. شعر میخونه وتومسابقه پازل شرکت میکنه. درحال حاضر طرفدار خانوم خرگوشه کارتون زتوپیا و خانوم عقاب سفید کارتون افسانه چیما میباشد.

فعلا بعد از تماس تلفنی من با مربی اش کمتر میگه کسرا منو اذیت میکنه ولی فهمیدم به اصرار هم سرویسی اش بعد تعطیلی تو کوچه میگردن.این هم از مدرسه و سرویس و معاونانش . که باید اولین فرصت تماس بگیرم با مدرسه اش. الان هم یه شعر برای روز درختکاری اماده میکنن که مهسا هم ادای حرکات داداشش رو درمیاره

در این عکس پارسا یقه اسکی سفید نداشت و براش لباس محلی پوشوندن. و اینکه تو شهرستان اول شدن و بهشون یه تقدیرنامه به تاریخ پارسال دادن. به قول پسر بهشون تقویم دادن.

 

مراسم ۲۲ بهمن هم با حضور خواهر و مادرشوهر انجام شد. سه روزی اومدن خونه مون و بازارگردی کردیم. و ۲۲ بهمن هم گرگان بودیم

با دختر و پسر عمه

تو کلاس پرچم رنگ کردن برای دهه فجر

و این هم عکسهای قشنگ از نظر خودم که درونش بیماری مهسا رو داره و  اینکه اگه بهتر بود حالش قدم میزدیم تو اون هوای خوب

وقتی ازشون خواستم مثل پرنده دستاشونو باز کنن مهسا انجامش نمیداد و پسری ژستش رو با خواهرش هماهنگ کرد فسقل خان

این شبها از خستگی بیهوش میشم و مثل قبل ها نه کتاب میخونم و نه به کارهای خونه میرسم و نه فیلم میبینم و نه وبلاگ رو مینویسم. این روزها و شب های تکرار نشدنی...

موضوع :

جمعه 20 اسفند 1395 |

تولد و مهمونی...بیماری و برف بازی

بیستمین دندون مهسا جون تو ۱۵ ماهگی دراومد و خیالم راحت شد. گرچه نق نق شبانه گهگاهی به طلب پستونکش هنوز مونده.دخترکم یه تیکه شیطون بلا شده. زبونش رو انگشت اشاره اش میگرده. تو هر سراخ سمبه ای خودش رو جا میکنه. بیشتر پشت مبل خودشو قایم میکنه. مهر نظام من و مدادرنگی ها رو به دیوار میکشه. دنبال شکم و خوراکی و بیرون رفتن افراد تیز و تند راه میفته.دیده شده دو و یا حتی سه پستونک همزمان تو دهنش گذاشته. البته خودش هم متوجه مسخره بازیش هست و میخنده.اگه کار بامزه ای کنه اشاره میکنه که به داداشش بگم اونم نگاه کنه.

بارها دمپایی حموم رو ورداشته اورده تو اتاق.بارها لوازم ارایشم رو تخریب کرده و برعکس برادرش مستعد کتاب پاره کردن هست.موهایش بلند شده و میشه یه فسقلی پشتش بست.خیار و نوشابه و پلوکته دوست داره و همه چی رو مزه میکنه. چند بار رفته رو صندلی اشپزخونه کاسه سوپ رو چپه کرده. قند میک میزنه و لوبیا تو قرمه سبزی رو تند تند میخوره.

دوس داره با دستامو ببرم بالا و با پتو براش اتاقک بسازم.دور ستون خونه بچرخه و از اینکه کسی دنبالش ممیکنه بلند بلند بخنده. تا میبینه شیر حموم باز شده فرار میکنه تا دنبالش بدوم برا تعویض پوشک.

گوله نمک من دلتنگش میشم. داداشش هم باهاش بازی میکنه و تو تاب میخوابونتش. خود پسر هم خوب تاب سواری میکنه.یه کم غذا خوردنش بهتر شده به مدد ترشی و پیاز و کشمش و اینا...

شعر دهه فجر رو خوب یاد گرفته و تو خونه میخونه. از همکلاسی و هم سرویسی هاش شاکی هست. نمیدونم اونا به این چیکار دارن که به قول خودش همه چی رو میندازن گردن پسری...ولی میدونم مربی اش ازش راضیه.

عاشق نقشه و جغرافیا و هواپیماست و لاغیر.. جدیدا از تو اینترنت مراحل کشیدن یه طرح رو میبینه و نقاشی اش رو میکشه.میگه ارزوم هست برم کشورهای دیگه. وقت و بیوقت میگه یه سالاد یا غذا اختراع میکنه ومیگه بیا درستش کنیم.

من خودم ده روز اول بهمن انفلونزای بی سابقه ای اومد سراغم که فک کردم مرگم نزدیکه. لرز و بیحالی و بدن دردی که روز و شب کم نمیشد.فقط دعا میکردم بچه ها نگیرن.

اول مریضی خونه مادرم بودم و فقط خوابیدم. مهسا با پدرجون ومادرجوش بیرون میرفت وتو خونه هم با خاله کوچیکه شون سرگرم بودن. برگشتنی هم رفتیم تولد پسر و دختر عمع بچه ها. پارسا یه بار اونجا هم از اون عصبانی سید چهارشنبه ای شد. گرچه جمعه بود. و زمین و زمان رو بد میگفت و بلند بلندگریه گریه.....

ولی کلا خوب بود و بهشون خوش گذشت. دختری دو ساعت کنار من خوابید. بعد هم با اسباب بازی و بچه های دیگه سرگرم شد. پسری دور از من کنار پدربزرگش شام خورد و اصلا سراغی از من نگرفت. احساس کردم یهو چقدر مستقل از من شده.خلاصه ماجرا همون شب با چه حالی برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم و بچه ها و وسابل رو میاوردم تو پانسیون فقط میلرزیدم وگریه میکردم تا روزها بعد که با سرم و کلی دوا درمون ویروس لعنتی دست از سرم برداشت. هنوز ادم سابق نشدم.

یه روز جمعه که همه جای ایران برف باریده بود الا شهر ما با بچه ها رفتیم کوه. نیم ساعت راه بود و نیم ساعت هم برف بازی. خیلی خوشگل بود جنگل برفی تو افتاب. ولی چون از خونه قصد رفتن نداشتیم و از طرف بیمارستان راه رو کج گردیم لباس گرم حسابی نداشتیم و پارسا هم فس و فس میکرد زود برگشتیم. به خاطر سرما شنبه اش تعطیل شد وخانواده من اومدن خونه مون. مهسا الان دیگه غریبی نمیکنه و خوشحاله.

چند تا عکس از همین حوالی نیمه اول بهمن ۹۵:

دور پانسیون ها میچرخیم. که قدمی زده باشیم تو افتاب زمستونی. درگوشه کنار ابگرمکن های افتاده و داغون شده مشهود است. ترس از انواع جک وجونور موجود میباشد.

دختری روی میزعسلی مشغول خط خطی کردن

روزهایی بود که ساختمون پلاسکو تهران اتیش گرفت و تخریب شد و کلی اتشنشان بیچاره اونجا سوختن و رفتن...اینم نقاشی تحت تاثیر اخبار روز مملکت توسط پسری

از مهمونی خونه پسرعمه

من برمیگردیم. بابا و سه تا از نوه هاش...

قبل از شروع رسمی تولد محمد امین ۵ ساله و پسرعموش. بعد پارسا عشق هواپیما و حسین ومهسای من. دختر فسقلی ریحانه که دو ساله میشه اینروز

قیافه خسته بچه ها رو نیگا....

هدیه تولد به پسرعمه اش...

بهش گفتم چین وچروک رو پیشونی بکش گوش نکرد

موضوع :

سه شنبه 19 بهمن 1395 |

دی ماه ۹۵ از شب یلدا تا....

در این روزهای سرد و سرماخوردگی یه کوچولو از فسقل ها بنویسم.

اول فسقل شماره دو که از صبح تا ظهر که سرکارم دلم براش یه ذره میشه و همش درموردش با دور و بریام صحبت میکنم. اینکه چطور تو هرکاری تقلید میکنه. از لقمه نون درست کردن تا سعی در استفاده از کرم پودر. اینکه دیگه ماما و بابا نمیگه و فقط به ندرت دادا خطاب به برادرش میگه. با اووونگ اووونگ کردن حرف میزنه و حتی اگه تا خرخره خورده باشه و سیر باشه باز دنبال یه بشقاب  یا سفره ای که میخوای بندازی میدوه.

اینکه این روزها اونقدر خطری شده که اگه ۱ دقیقه ساکت شده یا ظرف سوپ رو روی میز واروونه کرده یا کفشها رو ولو کرده یا از یه چای بلند بالا رفته.

تو سلمونی مردونه موهاشو چتری زدیم و عاشق اینه که هی گیره یزنیم و هی بکنه. الان ۱۵ ماهشه و یاد گرفته دور خودش بچرخه و سرگیجه موقع ایستادنش رو تجربه کنه.

صبح ها قبل ۷ بیدار میشه و رفتن منو مشکل میکنه. با پرستارش جوره و این تنها پرستاری بود که اینقدر طولانی مونده و راضی ام.

تمام دندون های فسقل تو این ماه دراومدن. پشت سر هم. الان تقریبا ۲۰ تا دندون داره و بیستمی درحال رویش هست. واقعا اذیت شد با درد و تب گهگاهی.

فسقل شماره یک هم با مدرسه اش سرگرمه. نقاشی های خوشگل برا من میکشه و ۱۰ جلسه کلاس مقدماتی شنا رو تموم کرده. برای تکالیف اخر هفته اش اذیت میکنه و وقتی تو ناراحتی اخروقت جمعه میگم دیگه حق نداری تکلیف بیاری خیلی خوشگل هفته بعدش از معلمش برگه های تکلیف رو نگرفت.

گاهی تو سرویس به خاطر پفک دنگی خریدن و اینکه اون دنگش رو نداد و بهش پفک ندادن با بچه ها بزن بزن راه انداخت که با سرویسش صحبت کردم و پفک خریدن غدقن شد. اسم دوست مدرسه اش کسرا هست و یکی هم قبلا بود به اسم محمد امین. تو خونه موهاشو فرق میگیره و میگه شبیه کسرا شدم. ظاهرا اون موهاش لخت و بلنده و پسری موهای افتاده روی پیشونی اش رو دوست نداره. منم توعکس همکلاسی هاش کلی پسر بهش نشون دادم که موهاشون ریخته بود روی پیشونی شون.

و ما مناسبت ها و ددر دودور های این اواخر به روایت تصویر:

اول شب یلدا. امسال دو تا شب یلدا داشتیم. دراصل دوم دی بلندتر از اول دی بود. چهارنفری یلدا گرفتیم

عکس های نوستالژیک بچگی خودم یکی اب نارنج گیری بود که پارسا به پدرجونش کمک کرد

یکی هم کيی پلا یا همون کدوپلو با تخم مرغ که بعد سالها هوس کردم و پختم و یه دعوایی بعدش با پارسا افتادم که نگو. یعنی دو لقمه هم نخورد. مثل همیشه هیچ چیز اب پز و کلا هیچ چیز نمیخوره.

دختری کدو های تکه شده رو با دهانش متبرک میکنه و پسری هم در حال تلقین به خوب و خوشمزه و شبیه خربزه بودن کدو به خودش هست.

عکس نوه های جلالیان در منزل عموی تازه از پیاده روی کربلا برگشته

عکس یه شام تو خونه پانسیونی خودمون با دایی زاده ها

دختری که حسابی خانوم شده تو ۱۴ ماهگی

فینقیلی خودش ساندویچه

یه روزهایی هم میرفتیم جنگل.وسط هفته ها که خلوت باشه. مثلا بعد تموم شدن مدرسه پارسا رفتیم ناهار خوردیم. قدم زدیم و بچه ها با برگ و شاخه ها بازی میکردن.

پارسا فکر میکرد اینجا رو کشف کرده وپیشنهاد میداد از شبکه مستند بیان از این کشف فیلم بگیرن. اون دخملی هم که از یه در میرفت تو و از یه دریچه میومد بیرون و ذوق میکرد.

 از بس بدالاقی میکرد و یه گوشه از ما دور بود باباش کولش کرد و الکی میخواست از یه شیب تند پرتش کنه و اونم باور کرده بود تو عالم بچگی و سادگی. قربون اشکاش برم

ماکارونی شکلی صدفی و پیچ پیچی رو که با مخلفاتش پختم و ریختم تو ظرف روش پنیر پیتزا و فلفل دلمه و یه سوسیس رنده ریختم وگذاشتم ماکروویو شد این...

مهسا روزها روی این تاب با اهنگ ترکمنی موبایل پرستارش میخوابه.

پسری پرده ابی بیمارستان رو کشیده کنده منم رفتم تور خریدم دادم خیاط بیمارستان بدوزه بلکه خونه صفایی بگیره. ما که موندگار شدیم متاسفانه.

تو رنگ امیزی یه کم شفاهی کمکش کردم. همین...

 

رفته تو فاز پرنده کشی

چند تا عکس هم از مدرسه اش

 

موضوع :

شنبه 25 دی 1395 |

حال و احوالی با فسقل ها

دخترم ۱۴ ماهه شد

سعی میکنه حرفای ما رو بفهمه. دستورات ساده رو انجام میده. اب بخور. کنترل تلویزیون بده. موبایل بده. بشین. بیا بغلم. لالا کن.

وقتی میگیم دستت چی شد؟ میگه هوووووف

به بخاری و هر چیز نوک تیزی میگه هوووف

میگم بیا بوست کنم. میاد و لپش رو میاره جلو

میگم پستونکت کو؟ بالش رو بلند میکنه و زیرش رو میگرده. تو ۱۴ ماهگی میگه ماما..بابا..دادا...یه چیزی شبیه نهههه

برای اینکه بره بیرون کلاهش رو میاره سرش کنم.عاشق آب بازی تو حموم و سینک دسشویی هست

تو ۱۳ ماهگی یه دندون c و یکی از دندون های کرسی اش دراومد

میشینه کنار سفره و با غذای بشقابش ور میره و به چیزایی که میخواد اشاره میکنه.اگه چیزی توجه اش رو جلب کنه تا اونو بدست نیاره دهنش رو برا غذا باز نمیکنه

پسری سرش با مدرسه گرمه و تو اتاقش بازی میکنه و مرتب داد میزنه که مهسا اومد بیاین بگیرینش خراب میکنه بازیمو...

تو بازیهاش داشت بلند بلند نقش حیوون هاش رو بازی میکرد . میگه:

آقا شما تازه واردین؟

نه! من قدیمی واردم

خلاصه شیش سالش شده ولی هنوز بامزگی هاش رو داره.

این روزا زیاد برای پدرش دلتنگی میکنه و سر چیزایی که بهش میگم بحث میکنه. کلاس شنا میره و بعد کلی منتظر شدن و وقت گذاشتن میگه امروز نتونستم تمرین ها رو انجام بدم. منم میگم اشکال نداره. فرصت زیاده

موقع خواب دوست داره تاکید کنم که وقتی خوابیدی من تا صبح به مطالعه و کارهای خونه و.. میرسم و بیدارم و نمیدونم از چی میترسه

برای من این عکس یک کتاب حرق داره

موضوع :

جمعه 5 آذر 1395 |

سرد سرد خیلی سرد

سال ۹۵ آخرای آبان تصمیم گرفتیم بریم مشهد . من و بچه ها و خواهرم با هواپیما. با اینکه از چند روز پیش چند جور غذا پختم و فریز کردم و شب قبل چمدون ها رو بستم و لیست هم تهیه کردم ولی درست یکساعت قبل از پرواز کار بیمارستانم تموم شد ئ با عجله تمام آماده شدیم و کاپشن مهسا و خنزر پنزر جا گذاشتم. تو هواپیما مهسا نهایت ورجه وورجه رو از سروکول اینجانب به جا اورد.باباشون فرودگاه اومد دنبالمون. پارسا تانک کنترلی ۱۴۰ هزارتومنی رو که مثلا از مدرسه هدیه گرفته بود با خودش اورد و مجبور بود تو تمام حراست های فرودگاه با لبخند خاصی محتویات کیفش رو نشون بده. حس خاصی بهش میداد که مثل بازی کامپیوتری اش تو گیت بازرسی میشه.

خونه قدیمی ما و جدید برای مهسا خیلی براش عجیب نبود و سریع به همه جا سرک کشید و از اینکه میتونست سوار اسب قدیمی پارسا بشه خوشحال بود. شب با بادمجون هایی که پرستارش پخته بود کشک بادمجون درست کردیم.

روز اول:

به اصرار پارسا رفتیم کوهسنگی. همراه باباش تو سرما از کوه رفتن بالا. من و خواهر و دختر هم تو برگای پاییزی قدم زدیم و از سرما لرزیدیم. عصر رفتیم حرم. تو صحن زیرزمین نشستیم. پارسا کتاب های دعا ورق میزد و با خاله اش گپ میزد. مهسا هم با مهرها بازی میکرد. از یکسال قبل طرح زوج و فرد اطراف حرم اجرا میشه. بعد از ظهر رفتیم خرید و برای خودم بلوز و روبالشتی گرفتمو البته بستنی هم خوردیم.فیلم داریم ما. دختری اصرار داره تمام نی ها و دکوری های بالای یخچال رو بگیره. و پارسا هم سهم خودش و نصف سهم بقیه رو میخوره و نگاهش باز هم به باقیمونده سفارش بقیه اس. یه جوری شیرجه میزنه رو میز که دیدنی هست. برای ناهار مرغ و غوره مسما گرم کردم و برای شام همسرم پیتزا گرفت. من و خواهرم هر دو گلودرد داشتیم

روز دوم:

از اول صبح رفتیم قدم زدیم تو شهر. هوا خیلی آلوده بود. یه مقنعه خریدم و برای همسرم یه موبایل. وقتی برگشتیم علایم انفولانزا و ضعف شدید من و خواهرم رو کرد. دارو و چای. چای و دارو. مهسا به اسهال افتاد و غذا نمیخورد. فقط اب میخورد و اون رو هم بالا میاورد. خیلی وضع بدی بود. تقریبا تمام روز روخوابیدیم. پارسا با پدرش رفت گشت و گذار و باغ وحش و عصر هم درمانگاه و اونجا کاملا سرگرم بود. حال مریض دختر بیشتر عذابم میداد. اون شب ساعت رو نگاه کردم. تا صبح هر بیست دقیقه بیدار میشد و گریه میکرد.

روز سوم:

خواهرم از من مریض تر دو بار رفت بیرون و بساط سوپ رو جور کرد. منم رو بخاری اب گذاشتم برای بخور و لبو پختم. اون روز هم به خواب و اه و ناله گذشت. پسری هم باز رفت درمانگاه.برای شام از گوت و سیب زمینی ظهر گرم کردم. البته که ما سه تا مریض چیزی نخوردیم. دیگه به فکر سرم برای مهسا بودم و با دوستم که متخصص اطفال هست سوال کردم. براش قطره ضد تهوع گرفتم و بعد بهش شیر دادم که خوشبختانه تا صبح بهتر خوابید و دیگه بالا نیاورد

روز چهارم

دمای هوا به ۸ درجه زیر صفر رسید. ما تو خونه استراحت کردیم. تا شب خیلی بهتر بودیم. پارسا تو درمونگاه ساندویچ میخورد و راضی بود. ما هم بعد دو روز هیچی نخوردن تو راه برگشت از حرم رفتیم کباب ترکی خریدیم و خوشبختانه مهسا هم که کلا آب رفته بود خیلی با اشتها خورد. برای همسرم هم کتلت درست کردم.

روز پنجم

اربعین بود. هوا آفتابی بود. رفتیم نیشابور. مقبره عطار و خیام با ورودی های هنگفت ۲۵۰۰ تومن که ما ۵ نفر رو دوو نفر حساب میکردن. هنوز هوا سرد بود. مهسا خوابش میومد. ولی پارسا تو قهر و نق نق کردن بود که چرا قرار نیست ناهار ساندویچ بخوریم و کلا تو محوطه خیام برا خودش میرفت جلوتر. حواسش رو با صحبت از مدرسه و فرستادن عکسا برا مربی اش پرت کردم. مسچدچوبی هم رفتیم مال حدود ۸۰ سال پیش . یه مسچد و کتابخونه دو طبقه و یه خوه کلا از چوب بود. تو راه برگشت هم مزرعه های زعفرون بود و اهالی مشغول چیدن گلها بودن که خیلی باحال بود. بعد هم رفتیم رستوران توراهی کباب زدیم. پارسا با اشتها میخورد و میگفت چه حوب شد که باز ساندویچ نخریدیم. تو جاده برگشت مهسا فقط تو بغلم نق زد و ورجه وورجه کرد و هلاکم کرد. رقتیم خونه خوابیدیم. تو دلمون موند بریم حرم.

 

روز ششم:

دوباره گلودرد و دوباره پناه بردن به سوپ و چای عسل آبلیمو و استراحت. گرچه خواهرم تنهایی با اتوبوس رفت حرم ولی من و مهسا تمام روز خونه موندیم. بسیااااااار سرد بود و یخ و برف پراکنده میبارید.فسنچون و آش و اسفناج آلوها تا اون روز خورده شد

روز آخر

از صبح رفتیم خرید و حرم. کلاه برای بچه ها. کیف و کفش برای خواهرم. ژاکت بافت برای خودم و نخود و کشمش و نبات برای خودمون و مدرسه پارسا. با تاکسی رفتیم حرم و با اتوبوس برگشتیم. تمام ابخوری ها و سرویس بهداشتی های حرم آبشون یخ زده بود.

با ساندویچ تند برگشتیم خونه و تند تند خوردیم و ساک ها رو بستیم و فرودگاه و هواپیما و خونه. گرگان برف میومد چه برفی. آخییش رسدیم خونه

 

فردای برگشتن از مشهد با پرستار بچه ها رفتیم توسکستان برا برف بازی. هویچ هم گرفتیم برا ادم برفی. تا یه حای حاده خوب بود. ماشین راه تو جنگل یخ ها رو کنارد میزد. از اون که سبقت گرفتیم جاده خیلیی یخ و سر و خطرناک بود. با راهنمایی اون پرسنل راهداری دور زدیم و برگشتیم نزدیک روستا کنار یه رودخونه قشنگ برف بازی کردیم. پارسا یخ های آب رو میشکوند و با خاله اش از رو شیب قل میخوردن.پرستار مهسا که نمیذاشت دختر بیاد رو برفا. تا عصر فرداش همینطور یکریز برف بارید. مادرجون وپدرجون اومدن دنبال خواهرم. تو محوطه بیمارستان تو برف قدم زدیم و عکس گرفتیم. بعد از ظهر ۵ شنبه چهارم ابان که تنها شدیم رفتیم پارک یه جوجه برفی درست کردیم تا دل پسری خوش باشه. اومد خونه نقاشی اش رو کشید و گفت فردا بریم بهش سر بزنیم.

 

من وخواهر و پرستار و بچه ها

به خیال خودمان عکس هنری

برای ادم برفی اش اسم گذاشته پنگو چون شبیه پنگوين هست

موضوع :

پنجشنبه 4 آذر 1395 |

ساعت ست کردن سه تامون

طرح لباس رو از اینترنت دیده بودم. یه پیرمردی هست تو خونه اش کاموا میفروشه.وسط خرید بقیه چرت میزنه و خانومش تو اتاق دیگه خونه ایوون دار قدیمی اشپزی میکنه. دختراش هم بافنده اند.

زحمتشون رو کشیدن ولی چیزی که میخواستم نشد. خودشون باید میدونستن برای بافت سایزی که بهشون میدی باید یه کم گشادتر ببافن.

ولی در کل قشنگ شد.

برای یه پاییز خنک پوشش خوبی هست

 

بچه ها تو النگدره با یه گربه سیاه بازی میکردن. پارسا دوسش داره و براش غذا برده. فسقلی هم عاشف تاب بازی و تقلید کارهای داداششه. تو تمام عکسایی که این و اون گرفتن عکسای خودم و سلفی ها فقط خوب بودن.

موضوع :

پنجشنبه 4 آذر 1395 |

عکس ونوشته ها از آبان ۹۵

عاشورا و تاسوعا

دو سه روز اول دهه محرم خونه پدری ام بودیم. پارسا برای مراسم و شام با پدرجونش میرفت مسجد. یه شب هم خیلی اتفاقی رفتیم به مادربزرگم سر بزنیم که فهمیدیم دایی ام تو تکیه شام میده و هر چی زنگ میزدن هم موفق نشده بودن خبرش رو بدن. البته کلی از حرفا و خاطرات قدیم خاله ام خندیدیم. ته خاطراتش غم و بیچارگی بود ولی طرز بیان و خنده های خودش ما رو هم خنده مینداخت. از اینکه اون قدیما مادرشون ۵ تا بچه قد و نیمقد رو توخونه گلی قدیمی زیر کرسی و نور چراغ لامپا درحالی که خواب بودن تنها گذاشته بود و تو تاریکی زودرس یه روز زمستون رفته بود سرکوچه تا مراسم دسته روی رو نگاه کنه ومامان شیش ساله ام خاله ۴ ساله ام رو فرستاده بود تو خیابون دنبال ماردشون..میخندیدیم.

خلاصه یه شب روز هم رفتیم خونه پدربزرگ پدری بچه ها و نذری خوردیم.

فرداش هم خواهرمون رو بردیم رستوران تا بهمون شیرینی قبولی بورد رو بده. فضا و غذا بد نبود ولی رسیدگی به دو تا فسقلی ام کار رو مشکل میکرد. خانواده رفتن لب دریا و ما برگشیم شهر مرزی خودمون.

روز تاسوعا خیلی ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم شمال. همسرم اومده بود و شال و کلاه کردیم. یه روستایی نزدیک ساری که همه خونه ها روز تاسوعا ناهار میدن. نزدیک جامخانه. یعنی ملت در خونهشون وامیستادن و به زور  وتعارف میخواستن مهمونشون بشی.شب هم رفتیم خونه پدرشوهرم.با بچه ها و پسرعمه اشرفتیم یه دوری بزنیم که یهو سر از دریا دراوردیم. بچهها اول تا ته کفش بعد تا مچ پا بعد تا کمر رفتن تو آب. شب سدی بود. موج هو جلوتر میومد و از فرار و خیس شدن لذت میبردن.دختری هم پستونکش رو کجای تاریک ساحل از دهنش ول کرد.

 صبح عاشورا به امامزاده یا همون آستونه بابل رفتیم ومراسم دسته روی رو تماشا کردیم. به وعده دیشب بری بچه ها بادکنک خریدم. برا پسرا شکل هواپیما بود که مال پارسا پاره شد و یه گریه و زاری راه انداخت جانسوووز. خیلی وقت بود اینجور گریه نکرده بود.

ظهر هم تو جاده برگشت رفتیم به یه روتای غریب برا مرام و ناهار که البته بر خلاف خیال خام ما کسی دست ما رونکشید وتو خونه اش نبرد. البته در حد بفرمایید میگفتن که برای راضی شدن همسر کافی نبود.

 

 

پارسا میگه: مامان بیمارستان رو نونوار کردن؟

میگم: تو این کلمه رو از کجا یاد گرفتی؟

میگه: تلویزیون

میگم: زبل خانی تو

میگخپه: هم زبل خان هم غافلگیرکننده..آره؟

 

پسری قبلا میخواست یه دوطبقه داشته باشیم. بالا زن و بچه اش و پایین ما.... الان میگه میخوام زن گرفتم برم کشور خارج زندگی کنم اگه وقت داشتم بهتون سر میزنم

 

بعد از کلی دودلی میپرسم: پارسا اون ورزشی آبی بهتر نبود میخریدیم؟

میگه: ماماااان همه شون قشنگ بودن ولی ما باید بالاخره یکیشون رو انتخاب میکردیم

یه ب تب کرده بود هذیون میگفت. میپرسیدم پارسا آب میخوای؟ میگفت خودم که دارم تو رودخونه شنا میکنم

 

دختر فسقلی هم پر از شیرین کاریه. حرف و زبونش شده انگشت اشاره اش.به قابلمه برنجش رو اجاق اشاره میکنه ومیشینه کف آشپزخونه منتظر غذا.

یه لحظه ازش غافل بشم یا داره جارو و لگن به دست تو حموم هست یا سه راهی برق رو از پشت تلویزیون کشیده بیرون. دستش میرسه به میز ناهارخوری و من هم فراموش میکنم این موضوع رو و باید ظرف برنج و جعبه شیرینی چپه شده کف زمین رو چمع کنم.

کله صبح بیدار میشه و شدیدا میل بیرون رفتن و تجربه های جدید دنیای بیرون رو داره. ظهر های آفتابی علیرغم خستگی بلافاصله که میام ونه میبرمش پیاده روی. به اعتراف پرستارش از صبح تا ظهر سه تا برچسب کوچولو رو به در و دیوار میچسبونن و میکنن. این هم شد بازی!

گوش شیطون کر جدیدا خوب غذا میخوره. البته سه روز تب کرد اون هم تب شدید بالا  و بعد از اون هم پارسا تب کرد.

به من هم وابسته تر شده وکنجکاو هست که ما چه کارهایی انجام میدیم.توی تابش خوب میخوابه.ولی توی صندلی غذا نمیشینه

رفتم براش تشک و بالش جدید بگیرم. ملافه قرمز خزسی پیدا کردم.گول خانوم فروشنده دو خوردم که گفت با ۴۰ تومن با الیاف و ابر برام ردیف میکنه .بعد کلی بدقولی کردن که رفتم تشک اش یه ارتفاعی داشت که بچه با غلت زدن سقوط آزاد میکرد ازش و بالش هم اماده نبود گرفت ابر و الیاف چپوند تو پارچه دو ساعت داشت دنبال نخ و سوزن میگشت.ته اش گفت با دستمزد و دکمه و ال و بل ۷۰ تومن. کلی شاکی شدم که قیمت میدی از اول درست بگو. مهسا هم هیچ ارتباطی با این سرویس جدید برقرار نکرد. منم از یه پیرمرد لحاف دوز تشک و بالش گرفتم که وقتی کلمه تخفیف از دهنم پرید میخواست خرخره منو بجووه....خلاصه سه بار تجربه تهیه تشک و بالش بچه تو این شهر هر کدوم بدتر از قبلی. برای تشک اش یه پارچه ساده زرد آدم برفی انداختم که روش راحت میخوابه. تشک اش مربعه و با غلت زدن مشکل نداره

 

 

یه خلاصه از مدرسه پسری بگم که درکل راضیم. گرچه کلاس کوچیک شلوغی دارن. روزهای جلسه با روزهای آنژیوگرافی من تداخل داره. یه روز پارسا ناراحت گفت که به همکلاسی اش چون پسر خوبی بود ماشین جایزه دادن. حالا من که میدونم مامانش خریده.

نقاشی های قشنگی میکشه و مربی اش ازش راضیه. صبح ها خوراکی و اب و کتابهای برنامه روزانه اش رو میزارم تو کیفش.یه مدت به زحمت بیدار میشه و یه مدت سرحاله. اغلب فوق برنامه دارن تو مدرسه. مراسم های مختلف مثل روز آتشنشانی..جشن غذا...عذاداری محرم..رفتن پارک

یه روز هم که پارسا تب داشت و نرفت مدرسه بچه ها رو بردن شهر ترافیک که به پارسا نگفتم ولی خودم غصه خوردم.

برای جشن غذا هم حلوا برای همه بچه ها درست کردم .هر دو تا فسقلی ام خیلی دوست دارن. برای خودش هم با تخم مرغ و میوه و...چند جور اسنک حاضر کردم و دادم دست سرویسش.

یه تانک شارژی هم قراره شنبه هفته بعد معلمش بهش بده!!!و تشویقش کنه خوب غذا بخوره.

تو تلگرام یه کانال درست کردن که هر روز عکس بچه ها رو میفرستن تو گروه.از تکالیف اخر هفته اش هم عکس میگیرم ومیفرستم برا مامانم. چون حالا که دانشجوی ارشد مدیریت شده سمت اش شده معاون مدرسه و نمونه ها رو به مربی شون نشون میده.

پسری با کاغذ و قیچی دایناسور بریده

آیا رواست کودک گل مصنوعی مورد علاقه مادرش را بخورد؟

ابان ماه ۹۵ خواهرزاده با پدر و مادرش اسباب کشی کردند ایلام

آیا پسر بایدهمچین استعدادی در رنگ آمیزی به  خرج بدهد؟؟؟ گاو ملی

مثلا عکس هنری...کفشدوزک من

عجب شب بارونی بود اون شب...ما سه تا تو مینی پارک

موضوع :

پنجشنبه 20 آبان 1395 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد