پارسا،گل پسر ما

پاییز، فصل بچه هام

ت ولدها رو چهارنفره گرفتیم‌ تا چند روز مهسا متقاضی ۲۴ ساعته تولد گرفتن بود دو ماه از پاییز گذشته. اتفاقات زیادی افتاده ولی انگار هیچی یادم نمیاد. پارسا تو مسق نوشتن از پارسال بهتر شده ولی خب تا دو و ربع مدرسه ان و یه مقدار تکالیف رو اونجا انجام میدن. حیاط بزرگ و فروش غذای گرم تو مدرسه دارن ولی به نظر معلم کم حوصله!  بچه ام از شنبه و چهارشنبه بیزاره چون بلافاصله باید بره کلاس زبان. کاردستی درست میکنیم و تحقیق علومش رو زندگینامه نویسنده کتاب انتخاب کرد. برخلاف نظر عمل کرد و از معلم تذکر گرفت. ولی خوشم میاد به موضوعات فراتر از موضوع فواید سیب اهمیت میده😅خوشبختانه از سرماخوردگی و شپش هنوز خبری نیست.  دختر هم همراه من ...
27 آبان 1397

مهدکودک مهسا

از اول مهر مهسا رو بردم مهد. پرستارش نمیاد و بعد سالها خودم هستم و خونه زندگی خودم. مهسا صبح زود بیدار میشه و شروع میکنه به نق و نوق که مهد نمیرم. حتی از شب قبل التماس هاش شروع میشه. روزهای اول ناجور گریه میکرد و بعد دو هفته بهتر شد و فقط بغض میکرد موقع جدایی. موقع برگشت شاد و شنگول بود و باجزییات همه چی رو تعریف میکرد. اومدن اتش نشان که اتیش تو حیاط رو شست و بعد پلیس و ... ...
28 مهر 1397

تابستان ۹۷ اینگونه تمام شد

یه  مسافرت دو روزه به جواهرده رامسر زخم شدن ابرو و تب دار شدن مهسا عاشورا با رگبار و رعد و برق حمله ترروریستی به رژه اهواز دلار ۱۵ هزارتومنی عوض کردن مدرسه پارسا در اخرین ثانیه های وقت اضافه یکساعت با مهسا در مهدکودک ...................... به دعوت از دوستانمون دو روز رو در جواهرده رامسر بودیم با خانواده هایی که ۱-۲ بچه همسن و سال بچه های ما داشتن. سروصدا و بازی و دعوا و گریه و خنده.  لج بازی بچه های کوچکتر و گروه بندی و دعوای بچه های بزرگتر. پارسا که مجروح جنگی شد با کبود شدن انگشت دوم پاهاش. مهسا هم نصف گریه و نصف معمولی. گشت و گذار روی تپه هایی بالای ابرها و پیاده روی تو سربالایی تا به قول مهسا آشب...
31 شهريور 1397

به وقت ابله مرغان

بالاخره بعد از چند بار برخورد عمدی با چند مورد ابله مرغون و عدم ابتلای بچه ها بالاخره خود ویروس محترم توسط عمه زاده ها به منزل تشریف اوردن. مهسا در حد چند وزیکول بدون تب ولی پسرم همه جای بدن و حتی توی حلق و دهنش. بچه شبها تب بالا داشت و روزها نمیتونست غذا بخوره. یه هفته کلاس هاش رو تعلیل کردم . اونقدرا خارش نداشتن. البته هیدروکسی زین و پماد میزدم.  امسال تابستون سال ۹۷ فوق العاده گرم و طاقت فرسا بود تا نیمه مرداد که ابری و خنک شد و کولرها خاموش. روزانه دو ساعت قطعی برق  و اب داشتیم. دردسر اسانسور وقتی همزمان با کلاس پسرم میشد . وقتی راه پله ها تاریک بود و پارسا میترسید. بمیرم براش یه بار خیلی عصبانی و خسته بودم چقدر غر زدم تا ب...
29 مرداد 1397

انتالیا

سلام اینجا انتالیا، خرداد ماه ۹۷ بالاخره با پرواز افتضاح سان اکسپرس از فرودگاه درهم برهم امام رفتیم انتالیا.پدرم ما رو برد تهران . با خواهرم و شوهر و بچه هاش رفتیم . با دو تا چمدون لباس . پرواز بدموقع شبانه باعث بدخواب شدن بچه ها شد. خوشبختانه با ترفند ولو شدن و چرت زدن درست در مبلمان در ورودی هتل تونستیم زودتر از موعد اتاق بگیریم. هتل دلفین بی گراند یکی از هتل های سری دلفین خیلی بزرگ و مجلل و یوال بود. البته اتاقهای ما نسبتا کوچیک بود که با اینه کاری تمام دیوارها بزرگتر جلوه میکرد. با یه گاوصندوق و تی وی و یخچالی که مرتب با بیسکوییت و بادام و چیپس و نوشیدنی پر میشد. همون اول تخت دونفره و ها دادیم چسبوندیم به تک نفره تا فقط من لب...
13 تير 1397

فيلتر تلگرام=متن بدون عكس

سلام به روزهايي كه تند تند ميگذرن. الان هشتم خرداد ٩٧ سه روز هست كه پارسا از كلاس اول فارغ التحصيل شده. اواسط ماه رمضون هست. هوا خنك. در رفت و امد كلاس اسكواش و اسكيت و برنامه ريزي زبان و شنا. دو روز ديگه ميريم سفر تركيه. من و بچه ها و خاله و خانواده اش. امتحانهاي كشكي پارسا تموم شد و نيم ساعت براي مدرسه دلتنگي كرد. الانم فقط بازي و بازي و بازي. براي تابستونش برنامه دارم. خصوصا اگه بخواد جهش بزنه. مهسا فسقلي هم داره داراي عادات بد غذايي و اينو نميخورم و و اونو اونجوري ميخورم ميشه.از صداي بلند و تاريكي ميترسه. و گاهي جوري به اتاق تاريك نگاه ميكنه نگار خود جن خان رو ديده. ميگه داداشي بابا دوس داره من ماماني.!!!! خدا قسمت كرد و اپارتماني كه توش ...
27 خرداد 1397

تپه ماهور زيبا

روزهاي قشنگ ارديبهشت اومد. تا الان كه هوا ابري و باروني بود و از پشت پنجره طبقه ٦ شاه بلوط به تپه ها و گندمزارها نگاه ميكنيم. تلاش من براي ابله مرغان گرفتن بچه ها ادامه داره. ١٠ روز قبل رفتيم خونه يه بچه ابله مرغوني تو مرحله حاد ولي هنوز خبري از تب و دونه ها نيست. عجيبه شايد قبلا مبتلا شدن و من نفهميدم. مهسا جون تو دو و نيم سالگي از پوشك گرفته شد. با سه روز تعطيل تو خونه موندن من و گفتن اين جمله كه " پول ندارم پوشك بخرم" دختر اقتصاددان من ناگهان ديگه پوشك نپوشيد. دوباره رفتيم تپه ماهور. با پرستار قبلي بچه ها خاله زهره كه خيلي دوسش دارن. يه پيراهن هم برا مهسا دوخته بود. اين بار هوا خوب بود. تو راه مهسا رو سرپا گرفتم تا خودشو خا...
10 ارديبهشت 1397

جوجه هام و جوجه ها

فهميدم مهسا ميتونه خوب نقاشي بكشه ولي نميخواد. چون يهو يه نقاشي خوب ميكشه. اعتراف ميكنم باهاش كم كار ميكنم. وقتي دعواش ميكنم با صداي اهسته ميگه داداش خوابه يا جوجه خوابيده. اغلب اين ترفندش جواب ميده و ارووم ميشم. روز به روز به پستونك وابسته تر و از دسشويي فراري تر ميشه. بايد وقت كنم توالت رو براش پر از بادكنك و برچسب كنم. موهاشو از ترس شروع مدرسه ها و شپش كوتاه كردم. همينطور موهاي پسر رو. با موبايل بازي سرگرم هستن تا وقتي موبايل داداشش رو ميخواد و اون نميده و گريه سر ميده. اين موقع هست كه موبايل هاشون قايم ميشه. صندلي غذا رو دوباره از انبار اوردم و دختر خيلي دوسش داره. مرتب هم ميگه اين كار يا اين چيزى دوس دارم يا دوس ندارم و اين تنها منطق...
24 فروردين 1397

نوروز ٩٧ را چگونه گذرانديد

سال تحويل خونه مادرشوهرم بوديم چون تنها بود. و به خاطر همين و شب شهادت بودن سفره هفت سين نداشتيم. مامان خودم هم به خاطر عزادار بودن سفره نداشتن و سال تحويل آرامگاه بودن. تا هفتم تعطيل بودم . دو روز اول ديدو بازديد بعد هم دريا و بادبادك بازي و يك روز هم ارتفاعات بابل به اسم ارامگاه شيخ موسي مسير شيخ موسي جنگلي و كوهستاني بود.پر از گلهاي پامچال سفيد و گلهاي وحشي بهاري. مخصوصا بنفشه هايي كه بوي مست كننده اش از كودكي تو ذهنم مونده بود و سالها دوس داشتم ببينمشون. چند جا كنار جاده ايستاديم و پياده روي كرديم و عكس گرفتيم. مسيرها سربالايي و برا ما تنبلا نفس گير بود. زمان هم براي همراهاني كه در اين روز تعطيل بايد ناهار رو سروقت ميخور...
24 فروردين 1397